تبليغاتX

 

> شرهانی - قدر شناس


وقتی اولین فرزندش، مهدی، به دنیا آمد، حاجی جبهه بود. یك ماه بعد، به خانه آمد. در این مدت، ما به همه كارها می‌رسیدیم. روزی كه آمد بچه‌اش را ببیند، من توی حیاط بودم. داشتم قلیان چاق می‌كردم. آمد كنار من ایستاد و گفت: «ننه خیلی شرمنده‌ام، تو را به خدا مرا ببخشید.» پرسیدم: «برای چی؟» گفت: «نمی‌دانم چه‌طور زحمات شما را جبران كنم.» گفتم: «مگر ما چكار كرده‌ایم؟» گفت: «الآن بیست و هشت روز است كه زن و بچه‌ام را رها كرده‌ام و همیشه گرفتاریهایم را گذاشته‌ام برای شما.» گفتم: «مگر چه اشكالی دارد ننه جان، خب آنها هم بچه‌های من هستند.» سرش را انداخت پایین و گفت: «ننه، یك چیز را می‌دانی؟» گفتم: «چه چیز را؟» گفت: «من آن‌جا توی جبهه و جنگم و شما این‌جا از زن و بچه‌ام نگهداری می‌كنید؛ قطعاً شما هم پیش خدا خیلی اجر دارید.» گفتم: «من كه كاری نكرده‌ام؛ این حداقل كاری است كه از دستم برمی‌آید.» این قدرشناسی او برایم ارزش داشت. با این‌كه مادرش بودم و همه این كارها را با رضایت قلبی انجام می‌دادم، ولی با این حال او در برخورد با من احساس شرمندگی می‌كرد.

 منبع :گردان وبلاگی کمیل

راوی : مادر شهید *





 

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387;ساعت 20:32;  توسط جام سحر;  |