محمد درودگري
جنگ تمام شده بود. همه برگشتند به شهر. البته براي شهريها جنگ زودتر از اين حرفها تمام شده بود. براي بعضي از بچهها هم نه تنها جنگ تمام نشده بود، بلكه تازه كارها شروع شده بود. غلامي از اين دسته آخري بود. در زمان جنگ، مسئول تعاون لشكر بود. بعد از جنگ شده بود فرمانده گروه تفحص شهدا. تازه كارش شروع شده بود.
□
حاج محمود توكلي ميگفت: جنگ تمام شد، آمديم اصفهان، اون روزا وضع اقتصاديمون خوب نبود، سرمايه هم نداشتيم، كار خاصي هم بلد نبوديم. رفتيم سراغ زمين پدري، با چند تا از بچهها شروع كرديم به كار كشاورزي. اوضاع بد نبود. صبح ميرفتيم، غروب ميآمديم. به كار تو بيابون هم عادت داشتيم. الآن هم هنوز تو بيابونها داريم زندگي ميكنيم. همان روزاي اول شهيد غلامي اومد سراغمون. ميگفت: بياييد بريم منطقه، خيلي از بچهها هنوز اونجان، بايد بريم سراغشون. ميگفت دلم آروم نميگيره. با اين حرفهاش حتي با شوخي ما رو برداشت برد منطقه سراغ شهدا.
□
جنگ تمام شده بود. كلي شهيد برگشته بودند به شهر، اما هنوز خيليها نيامده بودند. يكيشان حاج آقا مصطفي ردانيپور بود. شهيد غلامي هم ليستي از «از سفر برنگشتهها» جمع كرده بود. خيلي از اسامي رفقاش رو نوشته بود؛ اول از همه شهيد ردانيپور بود. تا امكانات رو تحويل گرفت، رفتيم كردستان سراغ آقا مصطفي. با اون بدن مجروحش آنقدر بين جنوب و اصفهان و كردستان رفت و آمد تا بالاخره مجوز ورود به خاك عراق رو گرفت.
□
به حاج محمود گفتم ازش چي برا مردم بگيم؟ روحياتش چه طوري بود؟ رفت تو فكر و با لبخندي گفت: عجيب مردمدار بود، خيلي هواي بچهها رو داشت، با همه مهربون بود. احترام بزرگ و كوچك رو نگه ميداشت.
□
جنگ تمام شده بود و قرار بود عراق كاملاً عقبنشيني كند. ايران هم برگردد داخل مرز خودش ولي اينطور نشد؛ مثلاً در محور عملياتي محرم در شمال فكه، كل شرهاني دست عراق بود. سربازهاي عراقي تا پل شهيد ايوبي و رودخانه دو ايرج آمده بودند. وقتي عراق به كويت حمله كرد، آمريكا هم به عراق، شرهاني هم آزاد شد. شرهاني هم جز آزادههايش البته مجروح و رزمنده و... هم هست.
وقتي غلامي فهميد شرهاني آزاد شده، ياد عمليات محرم افتاد؛ اون شب باروني كه مصطفي ردانيپور براي بچهها سخنراني ميكرد...
□
رفتيم شرهاني. مرز دست ارتش بود. آن طرف هم منافقين نيرو داشتند. شهدا هم آنجا بودند. شهيد غلامي هم بود.
موافقت نكردند كه كار تفحص آنجا شروع شود. مي¬گفتند منطقه آلوده است. ميدان مين، سيمخاردار، تپههاي رملي، تلههاي انفجاري منافقين، عراقيها و... .
غلامي اصرار داشت. با كلي رفت و آمد و حرف و حديث، قرار شد ده روز در منطقه بمانيم. اگر شهيد پيدا كرديم كه بمانيم، وگرنه برگرديم به شهر. ماه شعبان بود، ايام ولادت امام حسين(ع) و حضرت عباس(ع) و امام سجاد(ع) هم گذشته بود. جست¬وجو در منطقه را آغاز كرديم. بيشتر روي تپههاي 175 و 178 رفت و آمد ميكرديم.
روز آخر، روز ولادت امام زمان(عج) بود. در روز اميدواري، ما نااميد در منطقه ميگشتيم. هيچ خبري نبود. در اين ده روز حتي يك شهيد هم پيدا نشده بود. قرار شد هر كسي يك يادگاري بردارد و خداحافظي كنيم و برگرديم. دل همه گرفته بود. نااميد داشتيم دنبال پوكه و تركش ميگشتيم. شهيد غلامي هم رفت سراغ يك شقايق وحشي. ميخواست آن را از ريشه دربياورد كه يك دفعه صلوات فرستاد. رفتيم ديديم، اللهاكبر شقايق روي جمجمه شهيد درآمده، اول جمجمه بعد تمام بدن را درآورديم.
پلاك را شهيد غلامي داد لشكر براي استعلام! شهيد بچه اصفهان بود؛ عيدي امام زمان(عج) در روز نيمه شعبان. اسمش شهيد مهدي منتظرالقائم بود. اولين شهيد تفحص شرهاني!
□
كنار مقتل شهيد غلامي نشسته بوديم. حاج عبدالحسين عابدي برامون تعريف ميكرد: جنگ تموم شده بود، ولي انواع و اقسام يادگارهاي جنگ همراه شهيد غلامي بود. يادگارهايي از فتحالمبين، محرم، والفجر هشت، كربلاي چهار و پنج، خيبر و... هم تركش تو تنش بود، هم شيميايي بود. سخت نفس ميكشيد. بعضي وقتها نميتونست راه بره. ياد اون عكسي افتادم كه حاج عبدالحسين، شهيد غلامي رو روي دوش خودش سوار كرده بود. تا از آب رد كنه. آخر اون موقع طلاييه را آب گرفته بود، شهيد غلامي نميتونسته تو آب راه بره.
□
سال گذشته، بعد از شهادت بهنام كريميان، براي مراسم سالگرد شهيد غلامي، با جمعي از بچههاي لشكر و گروه تفحص رفتيم اردستان، زادگاه شهيد غلامي. مردم محل هم جمع شده بودند. سردار باقرزاده، كلي صحبت كرد و از شهيد غلامي گفت. خاطرهاي تعريف كرد كه هنوز بدنم ميلرزه:
ـ جنگ تمام شده بود. تو طلاييه بوديم. تو سنگر با بچهها مشغول صحبت بودم كه گفتن دوباره حال غلامي بد شده. چند بار بهش گفته بودم كه لازم نيست منطقه بمونه، ولي مونده بود.
يكي از سربازهاي امدادگر داشت بهش تنفس مصنوعي ميداد. فايده نداشت. همه نگران بودند. درمانگاه هم نزديك نبود. دو تا دستش رو گذاشته بود رو سينه غلامي و محكم فشار داد. يك دفعه صداي شكستن دنده او را شنيدم، غلامي آهي كشيد و به هوش آمد.
□
جنگ تمام شده بود. اوج كارهاي تفحص بود. خرداد ماه سال 76. ميخواستم برم آبادان، غلامي آمد و گفت: كار داره، ميخواد باهام حرف بزنه. قرار شد همراه ما بياد. از طلاييه تا آبادان كلي حرف زد. همهش منتظر بودم كه از مشكلات خودش بگه، از خانواده و... ولي فقط درباره شهدا صحبت كرد، درباره كار انگار نه انگار؛ فقط زندگيش شهدا بودن و دغدغهاش تفحص...
□
از آبادان كه برميگشت، غروب جمعه بود. جاده خلوت بود و راديو داشت دعاي سمات را پخش ميكرد. ديگر غلامي آرام شده بود. نزديكيهاي شهرك دارخوين كه رسيديم، ديدم غلامي به مسجدالاقصي، معراج شهداي اصفهان خيره شده و اشك ميريزد. در دلم گفتم الآن هواي حاج حسين خرازي را كرده. به خودم گفتم بايد بيشتر هوايش را داشته باشيم، نور بالا ميزند. جمعه هفته بعد، تهران بودم كه خبر دادند غلامي را در اصفهان تشييع كردهاند. 27 خرداد 1376 بود. يكي از مينهاي فكه شده بود سكوي پروازش.
غروب جمعه بود. جاده خلوت بود و راديو داشت دعاي سمات را پخش ميكرد. ديگر غلامي آرام شده بود. نزديكيهاي شهرك دارخوين كه رسيديم، ديدم غلامي به معراج شهداي اصفهان خيره شده و اشك ميريزد. در دلم گفتم الآن هواي حاج حسين خرازي را كرده. به خودم گفتم بايد بيشتر هوايش را داشته باشيم، نور بالا ميزند. جمعه هفته بعد، تهران بودم كه خبر دادند غلامي را در اصفهان تشييع كردهاند.
شهید مومنی تنها طلبه شهید شهرستان دهلران
به یاد دوران با هم بودن:
در دوران نوجوانی یکی از نوجوانان خوب و بچه های مثبت روستا بود.وقتی جنگ شروع شد من و شهید مومنی هم کلاسی بودیم ما در پایه چهارم ابتدایی تحصیل می کردیم) ، یک روز معلم روستا به بچه ها مأموریت داد آنهایی که نماز بلدند به آنهایی که بلد نیستند نماز یاد بدهند ..در آن روزها که ما آواره شده بودیم (حدود 9 سال بیشتر سن نداشتیم) شهید مومنی از معدود کسانی بودکه نمازبلد بود او همکلاسی های خود را به مسجد رو ستا میبرد و با تمام وجود به آنها نمار یاد می داد .طلبه شهید مومنی درآن سن و سال قاری بسیار خوبی بود و تنها کسی بود که در کلاس با صوت و لحن زیبایی قرآن را تلاوت می کرد علیرغم اینکه درآن زمان هیچ وسیله ارتباطی و اطلاع رسانی درروستا ها نبود و همچنین علیرغم وضعیت نابسامان منطقه به لحاظ جنگ و محاصره محورهای دهلران - خوزستان علی که درخانواده ای ساده و معمولی زندگی می کرد تصمیم جدی گرفت به حوزه علمیه برود و ردس دینی بخواند. این درحالیست که امروزه با وجود گذشت حدود 28 سال از ان دوران سخت و نامساعد نوجوانان هم سن وسال علی آن شناخت را پیدا نکرده اند که برای تحصیل علوم دینی و اسلامی وارد حوزه علمیه شوند . ولی شهید این معرفت را پیدا کرده بود وبالاخره در سال 1360 به رغم شرایط سخت ارتباطی ، مسیر پر پیچ و خم ، میمه ملکشاهی و ایلام خود را به ایلام رساند و در آنجا پس از تحصیل در یال اول به عنوان نفر برگزیده حوزه علمیه ایلام شناخته شد . درآن شرایط نامساعد هوایی (تابستانهای گرم و طاقت فرسا و زمستانهای سرد وسوزان ) در حجره ای کوچک برای کسی که سن و سالی ندارد و اولین تجربه خود را می گذارند در حوزه بسیار سخت و غیر قابل توصیف است علی سپس به آشتیان و قم رفت
زمانی که در حوزه بود و وارد دوره طلبگی شده بود و هراز چند گاهی به روستا می آمد تمام جوانان و نوجوانان روستا را جذب خود می کرد . به دلیل عشق و علاقه زیادی که به روستا و هم سن و سالان و نوجوانان روستای خود داشت : درهمان اندک زمان حضور در روستا به انتشار تعالیم الهی و احکام و قرآن می پرداخت وی در همین روستا با جذب نوجوانان و جوانان روستا اولین هیئت فرهنگی مذهبی روستا را تشکیل داد یاد دارم کلاسها را در فضای بیرون و در میان سبزه زارها برگزار می کرد و در پای درختچه ها و کوهپایه های روستا محافل خود را ادامه می داد یکی دیگر از کارهای زیبا و ماندگاری که شهیدمومنی درآن دوران درباب تعلیم برای جوانان و نوجوانان روستا انجام می داد انتشارمعلومات حوزوی خود در بین هم سن و سالان بود اهالی حوزه و علم می دانند که یادگیری درس جامع المقدمات که یکی از اصول طلبگی است برای کسانی که تازه وارد حوزه می شوند بسیار سخت می باشد و بیشتر از همه کس به درد روحانیون می خورد ولی شهید مومنی این درس سخت را به نوجوانان و جوانان روستا آموزش میداد و با آرامش و سعه صدر سعی در انتشار احکام و مسائل دینی در بین آنها می نمود .
شهید مومنی در قم ادامه تحصیل داد درآنجا عاشق حضور در جبهه می شود و به مدت دو ماه به جبهه می رود و یکبار هم مجروح می شود
شهید مومنی آنقدر معرفت پیدا کرده بود که در جبهه خود را بعنوان مبلغ و روحانی معرفی نکرده بود بلکه خود را بعنوان نیروی رزمی و سخت ترین رزم یعنی گشت رزمی معرفی کرده بود شهید دراین ترکیب قرار می گیرد و در یک عملیات گشت شناسایی در 15 سالگی در جزیره مجنون به شهادت رسید
آنچه که در زندگی و شهادت شهید مومنی جالب توجه است این است که : وی 15 ساله بود که به شهادت رسید و 15 سال نیز پیکر مطهرش در آبهای گرم مجنون (در پرده ای از ابهام ) باقی ماند تا اینکه بهمن ماه سال 1379 پدر و مادر علی توفیق زیارت عتبات و عالیات را یا فتند.مادرش که سالها منتظر رجعت او بوددر حرم مطهر حضرت ابوالفظل العباس (ع) به آن حضرت متوسل می شود و با همان اخلاص و عشق مادری خود به آقا اباالفضل العباس میگوید : " تو را به زهرای مرضیه (س) سوگند می دهم که بچه ام اگر در شکم ماهی است او را به من بازگردان و گرنه به حضرت زهرا (س) شکایت می کنم/" دقیقا بیست روز بعد توسط بچه های گروه تفحص پیکر طلبه شهید علی مومنی پیدا شد و پس از پانزده سال ، پیکر روشنش را به زادگاهش – دهلران - آوردند
آخرین تابوت را وا می کنم شاید تو باشی
راوی : جعفر نظری
تنظیم : مدیر وبلاگ شرهانی(جام سحر)
اولين روزهاي تجاوز ارتش رژيم بعثي عراق به مرز دهلران(سالهاي 59تا 63).
به روايت: جعفرخيتال نوشته: جعفر نظري
حدود ساعت 10 صبح روز 31 شهريور ماه سال 59 در حاليكه در محل كار خود در فرمانداري دهلران مشغول بكار بودم. ناگهان صداي غرش هواپيماهاي عراقي بگوش رسيد و تمام كاركنان فرمانداري و از جمله دكتر آل ياري فرماندار وقت سراسيمه از ساختمان خارج شديم وروي زمين دراز كشيديم. هواپيماهاي ميگ عراقي كه 5 فروند بودند براي اولين بار نيروگاه برق دهلران را مورد حمله هوائي قرار دادند. و خساراتي به تأسيسات خدماتي مردم وارد كردند. در اين روز از طريق راديو متوجه شديم كه نقاط ديگري از جمله باند فرودگاههاي كشور بمباران شده است. هر چند كه جنگ تحميلي در شهرستان دهلران در روزهاي قبل از 31 شهريور نيز احساس مي شد دشمن بعثي چندين بار پاسگاههاي مرزي چلات و بيات را از خردادماه 59 گلوله باران كرده بود اما بصورت رسمي آغاز جنگ تحميلي روز 31 شهريور ماه اعلام شد با شروع جنگ و بمبارانهاي هوائي مردم شهر دهلران اعم از زن و بچه بعد از ظهر روز 31 شهريور با حالتي وحشت زده براي اينكه خود را به نقاط امن برسانند. شهر را به سوي روستاهاي بخش مركزي و شهرهاي آبدانان و زرين آباد ترك مي كردند.
از مرز هم خبر مي رسيد كه تانك و نفر برهاي عراقي به سمت شهر موسيان و دهلران در حركت هستند ضمن اينكه ادامه بمبارانهاي هوائي در روزهاي بعد مردم را از نظر روحي و رواني بسيار آشفته كرده بود. هيچ كس نمي دانست كه چه اتفاقي خواهد افتاد تعدادي از مردم در جلوي درب فرمانداري تجمع كرده و خواستار تصميم گيري نهايي مسئولين ارشد شهرستان بودند حالت فوق العاده و بحراني در شهر اعلام شد و به دستور استانداري و فرمانداري از طريق بلندگوي مسجد جامع از مردم خواسته شد. كه هر چه زودتر شهر را تخليه كنند چون جنگ تحميلي عليه نظام مقدس جمهوري اسلامي آغاز شده است. دشمن از محورهاي مواصلاتي فكه، شرهاني و نهر عنبر در حال پيشروي و اشغال مناطق شهرستان بود، در پي صدور اين فرمان ادارات دولتي به كمك مردم آمدند وبا وسائط نقليه خود مردم آواره را از شهر خارج مي كردند. افرادي كه داراي وسيله نقليه شخصي
بودند هم در اين رابطه كمك مي كردند مردم وسايل منزل خود را جا مي گذاشتند و فقط جان خود را نجات مي دادند بعضي هم بدون وسيله نقليه بصورت پياده در مسير جاده دهلران، مهران براي رسيدن به روستاهاي بخش مركزي در حركت بودند و يا با وسيله هايي مانند فرغون افراد سالخورده و خردسال را حمل و نقل مي نمودند. در اين مسير پيرمردي بلند قامت با پاي برهنه با يك فرغون ديدم كه دختر خردسالش را روي وسايل و اسباب منزلش گذاشته بود او را بسيار خسته و گرسنه احساس كردم. اين پيرمرداهل شهر مهران و كارگر اداره جنگل باني بود كه از شهر مهران كه قبل از دهلران تخليه شده بود براي در امان ماندن خود و بچه هايش به سمت شهر دهلران آمده بود اما با ديدن وضعيت مشابه در دهلران بسيار مضطرب و نگران بود. او را نزد آل ياري فرماندار بودم و جريان را تعريف كردم بلافاصله مقداري آذوقه و غذا در فرمانداري به او داديم و او را با وسيله نقليه به زرين آباد منتقل كرديم پس از سه روز شهر كاملاً تخليه شد و به جز سپاه، فرمانداري، شهرداري و جهاد سازندگي و عده اي از مردم رزمنده و جوان كه بصورت افتخاري با مراجعه به سپاه و ژاندارمري خواستار تحويل اسلحه و مقابله با متجاوزين بودند كسي ديگر در شهر وجود نداشت حدود 20 نفر مردم عادي توسط ژاندارمري بوسيله اسلحه ام- يك مسلح و سازماندهي شدند و در داخل شهر باقي ماندند روز پنجم مهرماه بمباران هوايي شديدتر شد بطوريكه هواپيماهاي عراقي در ارتفاع كمي شهر را بمباران مي كردند. و حتي بصورت معمول خلبانان از داخل كابين هواپيماها با چشم ديده مي شدند. حدود يك هفته گذشت هر روز صبح در محل پاسگاه و ژاندارمري تجميع مي كرديم و يا به شهر موسيان و اطراف دهلران براي شناسايي و اطلاع از حد تجاوزدشمن مي رفتيم و دوباره به دهلران برمي گشتيم. در شهر موسيان تعدادي از نيروهاي مردمي از جمله شهيد الياس ملكي و خانمحمد محمدي حضور داشتند كه هر كدام يك اسلحه ام- يك و تعداد 50 تير فشنگ بيشتر نداشتند براي شناسايي اطلاع بيشتر از شهر موسيان به اتفاق روضان عليدادي بخشدار وقت موسيان به محل پاسگاه اين شهر رفتيم كه يك دستگاه تويوتا سبز رنگ پاسگاه مرزي ربوط به سرنشيني فرمانده اين پاسگاه وارد پاسگاه شد و بخشدار اوضاع مرز را سؤال كه فرمانده پاسگاه در پاسخ اعلام كرد كه سه دستگاه تانك وارد پاسگاه شده و پاسگاه را اشغال كرده اند نيروهاي عراقي از محورهاي ديگري جاده اصلي دهلران- انديمشك را به اشغال خود در آورده بودند و تعدادي از مردم دهلران كه به سمت انديمشك در تردد بودند به دست متجاوزين عراقي اسير يا به شهادت رسيده بودند كه از جمله مي توان شهيد سيد اعلمي مسئول سازمان تبليغات اسلامي دهلران نام برد.
منطقه دشت عباس كاملاً در دست عراقيها قرار گرفته بود. و تعدادي از اهالي روستاهاي اين منطقه در دست عراقيها گرفتار شدند و برخي هم از دست عراقيها گريخته و خود را به نقاط امن رساندند. شهر موسيان هم عليرغم اينكه تعدادي از نيروهاي لشكر 84 خرم آباد با همكاري نيروهاي مردمي از خود مقاومت زيادي نشان دادند پس از چند روز مقاومت مردمي بدست عراقيها افتاد وقتي شهر موسيان اشغال شد نيروهاي لشكر 84 خرم آباد ناچار شدند تا در اول شهر دهلران مستقر و خط پدافندي تشكيل دهند تعداد زيادي از اين نيروها را هم براي مقابله با ارتش عراق كه شهر مهران را در اشغال داشتند به زرين آباد رفتند و خط مقدم عملاً بر روي ارتفاعات تيناب در زرين آباد تعيين شد.دشمن شهر دهلران را به اشغال در آورده كه به علت مقاومت نيروهاي سپاه به ناچار در حاشيه چند كيلومتري شهر دهلران مستقر گرديد. در سال 60 و در ماه مبارك رمضان براي دومين بار به شهر دهلران حمله كرد و تعدادي از بچه هاي سپاه را از جمله دو نفر پزشك را شهيد نمود در حين عقب نشيني نيروهاي عراقي و تعقيب آنها تعدادي از اجساد عراقي را در جنوب شهر دهلران به طرف روستاي فرخ آباد را ديدم كه به هلاكت رسيده بودند برخي ازآنها وسايل منازل شخصي مردم را از جمله سماور سرقت برده بودندكه هنوز در كنار اجسادآنها قرار داشت. بدنبال حملات پياپي دشمن و فرمانداري دهلران در شهر پهله زرين آباد مستقر و به جنگ زدگان خدمات دهي مي كرد در اين مدت فرماندار دهلران لطفي بود اوبه يك فرد نظامي تبديل شده بود و اكثر روزها به ميان نيروهاي ارتش و سپاه مي رفت در خصوص وضعيت مناطق جنگي مشورت مي كرد.
اما رخداد مهم در تاريخ دفاع مقدس دهلران آغاز عمليات فتح المبين در تاريخ 1/1/61 بود كه از غرب شهر شوش تا چاه شماره 8 سازمان اتكاء واقع در 10 كيلومتري غرب پاسگاه عين خوش وسعت داشت. نيروهاي عراقي در اين عمليات تارو مار شدند و وحشت زده پا به فرار گذاشتند تعدادي از فرماندهان عالي رتبه ارتش عراق از جمله خطاب عمر،يوسف شاهر بدست بسيجيان نوجوان و دلاورمان به اسارت در آمدند در بين نيروها رايج بود كه صدام و وزير دفاعش عدنان خيراله بوسيله هلي كوپتر در منطقه عمليات حضور داشته اند بطوريكه به علت سرعت عمل رزمندگان اسلام هلي كوپتر آنها به حالت روشن رها و از منطقه فرار مي كنند اين مطلب از زبان شخص صدام در تلويزيون عراق بازگو شده است در حين عمليات فتح المبين به اتفاق لطفي فرماندار و تركان استاندار ايلام و مرحوم آيت اله حيدري نماينده مجلس خبرگان واز روحانيان برجسته استان و تعداد ديگري از مسئولين استاني براي بازديد از پيروزي رزمندگان اسلام به منطقه تيشه كن(ارتفاعات دالپري) حركت كرديم و در سنگر فرماندهي عمليات بر روي ارتفاعات نزديك آبدانان مستقر شديم به دستور استاندار بلحاظ تسلط داشتن به زبان عربي به واحد استراق سمع و مخابرات رزمندگان اسلام براي فعاليت معرفي شدم و در آنجا با فردي عرب زبان بنام احمد عبيد اهل انديمشك مسئول واحد استراق سمع مخابرات قرارگاه عملياتي آشنا و در سنگر با او مشغول كار شدم. پس از اينكه رمز مكالمات نيروهاي متلاشي شده عراق را بدست آورديم به شبكه مخابراتي آنها راه پيدا كرديم و طي يك مذاكره و دادن اطلاعات اشتباه يك گردان كامل از آنها با تمام تجهيزات مجبور به تسليم شدن به نيروهاي خودي كرديم و همه آنها به اسارت در آمدند يك روز ديگر كه به اتفاق مسئول كميته امداد امام خميني (ره) دهلران به خط مقدم جبهه رفتيم ودر پشت يك خاكريز در محل فعلي دامداري سازمان اتكاء تعدادي از اسراي عراقي را كه از مسير تيشه كن به جاده انديمشك به دهلران به اسارت نيروهاي خودي درآمده بودند را ديديم. يك خبرنگار در آنجا حضور داشت و من هم براي انجام مصاحبه با اسراء عراقي با خبرنگار مذكور همكاري كردم. يكي از عراقيها يك سرگرد عراقي بود كه بسيار وحشت مي كرد با او صحبت كردم و متوجه شدم كه تحت تأثير تبليغات دروغين رژيم بعثي صدام قرار گرفته به او گفته اند كه به محض اينكه توسط نيروهاي ايراني اسير شويد شما را مي كشند و خون شما را به سربازان مي دهند. با سرگرد عراقي گفتگو كرده و سه نخ سيگار به او دادم و به او اطمينان دادم كه اين رفتار مناسب نيروهاي ايراني تا آخر ادامه دارد و قصد كشتن شما را ندارند و با اسراء مهرباني مي كنند با ديدن اين شرائط افسر عراقي خواستار مصاحبه با خبرنگار ايراني شد و صحبت هايش را با فحاشي عليه صدام و حزب بعث شروع و از جنايات آنها بحث مي كرد به اتفاق مسئول كميته امداد به طرف خط مقدم راه را ادامه داديم در طول مسير صحنه اي دلخراش ما را بسيار متأسف كرد صحنه اي كه اول با صداي انفجار مهيب توجه ما را به خود جلب كرده به محل انفجار رفتيم خودرويي را كه تقريباً حامل 20 نفر از رزمندگان اسلام بود در اثر وجود تعدادي مين ضد تانك در داخل ماشين منفجر و همگي سرنشينان به شهادت رسيدند پيكر اين عزيزان كاملاً متلاشي گرديد بطوريكه تكه هاي بدن آنها با كمك نيروهاي امداد در داخل چند كيسه قرار داديم و به عقب منتقل نموديم در عصر همين روز عراقيها پاتك سنگيني را آغاز كردند اما رزمندگان اسلام تا پاسي از شب در مقابل دشمن مقاومت كردند و پاتك آنها را دفع كردند و دشمن نتوانست كه خاكريز را از دست بچه ها بگيرد. با روشن شدن هوا در صبح روز بعد متوجه شديم كه تعداد زيادي از عراقيها در جلوي خاكريز به هلاكت رسيده اند ولي يك نفربر كه تعدادي از نيروهاي بعثي در آن اختفاء شده بودند هنوز در نزديك خاكريز قرار داشت كه با عكس العمل يك پيرمرد رزمنده و پرتاب دو قبضه نارنجك دستي آن نفر بر منهدم و سرنشينان آن به هلاكت رسيدند.
روز بعد به اتفاق استاندار به وسيله جيب سرهنگ بيرانوند فرمانده9 لشكر 84 لرستان به دشت عباس رفتيم در منطقه دشت عباس وسايت 1و 2 هم نبرد بين رزمندگان اسلام و ارتش بعث تن به تن بود در اين منطقه عراقيها با تانك و نفربرهايشان در حال پاتك سنگين به نيروهاي خودي بودند كه ناگهان خلبانان شجاع هوانيروز كشورمان سر رسيدند و با يك صحنه بسيار زيبا به شكار تانكها پرداختند با به آتش كشيده شدن چند دستگاه از تانكها مابقي متواري شدند اما هلي كوپترهاي كشورمان آنها را تعقيب و منهدم مي كردند.
بعد از ديدن اين صحنه ها هنگام برگشت متوجه شديم كه جيب جناب سرهنگ بيرانوند اشتباهاً توسط تعدادي از بسيجيان غنيمت گرفته شده بود كه در آن لحظه با مسئولين حاضر در صحنه مذاكره اما نتيجه اي عايد نشد تا اينكه بعد از يك ماه پس از عمليات و پيگيريهاي فراوان بالاخره خودرو تحويل سرهنگ بيرانوند گرديد.
عمليات فتح المبين پس از چند روز در اولين روزهاي سال 61 به پايان رسيد و عراقيها از بخش عظيمي از خاك كشورمان به عقب رانده شدند و در پشت رودخانه دويرج و بر روي ارتفاعات حمرين خط تشكيل دادند. شكست سنگين ارتش بعث در عمليات فتح المبين باعث شد كه رژيم صدام خباثت خود را با تشديد حملات موشكي به شهرهاي دهلران، انديمشك و دزفول و بمبارانهاي هوايي و گلوله باران جاده دهلران، انديمشك كه از روي ارتفاعات حمرين برايش كاملاً ميسر بود به اوج خود رساند شهر دهلران در بعضي از روزها تا 10 بار هم بمباران مي شد به همين خاطر در محل فرمانداري آمادگي داشتيم تا به محض بمباران بلافاصله به محل برويم و در حاليكه دود و خاك در اوج خود بود به وسيله نيروهاي امداد اجساد افراد غير نظامي و بي گناه را كه بعضي از آنها دست و پايشان قطع و يا تكه پاره مي شدند بصورت منظره هايي وحشتناك و غم انگيز به درمانگاهها منتقل نمائيم گاهي اوقات اتفاق مي افتاد كه هنگام استراحت و يا غذا خوردن حمله هوايي شروع مي شد.
به علت شدت بمبارانهاي هوايي شهر دهلران كاملاً خالي از سكنه بود و تنها تعدادي از ادارات و سپاه و ارتش و ژاندارمري در منطقه بودند كه آنها هم در شمال شهر و در دامنه ارتفاعات آبگرم مستقر شده بودند رزمندگان اسلام براي استحمام و نظافت در طول مسير رودخانه آبگرم قرار مي گرفتند و بارها هواپيماها اين محل را بخاطر انبوه نيروها بمباران مي كردند. گاهي اوقات افراد در حالت عريان در اثر اين بمبارانها زخمي يا شهيد مي شدند. شرايط مذكور تا لحظه عمليات محرم كه نيروهاي عراقي دستشان از ارتفاعات حمرين كوتاه شد ادامه داشت اين عمليات در آبان 61و ساعت حدود 10 شب بوقوع پيوست به اتفاق بچه هاي سپاه دهلران پس از اينكه يك قبضه اسلحه آرپي هفت را تحويل گرفتم در اين عمليات شركت نمودم در اولين شب عمليات در اثر باران شديد تعدادي از بچه هاي اصفهان در رودخانه دويرج در اثر جاري شدن سيل در آب غرق شدند و به شهادت رسيدند براي نجات جان ساير رزمندگان اسلام تعدادي از وسايل مهندس جهاد پشتيباني نجف آباد كه در شهر دهلران مستقر بودند به محل عمليات اعزام گرديد كه پيكر تعدادي از شهدا جمع آوري شد ودر اين راه دو نفر از برادران جهاد نجف آباد نيز به شهادت رسيدند در آن سوي رودخانه دويرج توسط دشمن ميادين بسيار وسيعي از مين و موانع كاشته شده بود كه با همت نيروهاي تخريب چي پاكسازي گرديده در كوتاه ترين زمان ارتفاعات مشرف بر موسيان، دهلران و چم سري، چم هندي و زبيدات آزاد و تعدادي از نيروهاي عراقي به اسارت در آمدند در محل سپاه دهلران كه شهيد بزرگوار امينيان فرمانده سپاه دهلران نيز حضور داشت از اسراء بازجويي كرديم وضعيت منطقه در سال 61 نسبت به دو سال قبل از آن بخاطر پيروزيهاي رزمندگان اسلام در عمليات هاي فتح المبين و محرم و خروج دشمن متجاوز از بخش عظيمي از سرزمين شهرستان دهلران مناسب تر شده بود. و تردد جاده دهلران- انديمشك پس از محدوديتهاي نظامي و كنترل در اوقات روز اماكن پذير اما در شب تردد افراد غير نظامي ممنوع بود البته هواپيماههاي رژيم بعثي همچنان به بمبارانهاي هوايي خود در طول روز در مناطق مختلف حتي روستاها و عشاير چادر نشين كه به تنهايي در دل كوههاي شمالي شهر دهلران سكونت گرفته بود ادامه مي دادند با اين وجود سال 61 تا اواخر 62 با همه تلخيها و شيرينهايش به پايان رسيد در اسفند 62 رويداد مهم اين سال در منطقه دهلران انجام عمليات والفجر 6 در منطقه چلات بود كه بوسيله برادران مازندران صورت گرفت در سال 63 علاوه بر وجود دشمن بعثي و مقابله رزمندگان اسلام با حملات هوايي و زميني ارتش بعث باهدايت دهي دستگاه امنيتي رژيم صدام گروهي معروف به گروه (فرسان) به صورت جنگ چريكي اوضاع منطقه در محور مواصلاتي دهلران به مهران را با عملياتهاي پارتيزاني و ايجاد كمين و انهدام خودروهاي نظامي و شخصي متشنج كردند اين گروهك پس از اينكه در مسير جادهاي اصلي و فرعي منتهي به محل سكونت روستائيان جنگ زده كمين مي زدند خودروهاي آنها را منهدم مي كردند و براي ارائه مدارك مستند به اربابانشان گوش راست هر كدام از سرنشينان رابريده و با خود مي بردند از اين رو آنها را (گوش بر) خطاب مي كردند اولين عمليات ناجوانمردانه گوش برها انهدام يك دستگاه كاميون جهاد سازندگي و شهادت سرنشين اين كاميون و نيز اسارت تعدادي از چوپانان محل كه شب را در حوالي روستا بيتوته مي كردند بود اقدامات خرابكارانه (گوش برها) موجب شد كه بخشي از توان نيروهاي مردمي جهت مقابله با اين عناصر در قالب نيروهاي گشتي و رزمي زير نظر سپاه اختصاص پيدا كند و ضرباتي به اين مزدوران وارد شود./.13/6 /87
برگی از خاطرات بچه های تفحص :
28 مهر 86 - 20:32 یکی دو روزی می شد که شهیدی پیدا نکرده بودیم ؛ یعنی راستش، شهدا ما را پیدا نکرده بودند. گرفته و خسته بودیم .گرما هم بد جوری اذیتمان می کرد .همراه یکی از بچه ها داشتیم از کنار گودال قتلگاه شهدای فکه، که زمانی در زمستان سال 61 عملیات والفجر مقدماتی انجا رخ داده بود ، رد می شدیم . ناگهان نیرویی ناخواسته مرا به خودش جذب کرد. متوجه نشدم چیست ولی احساس کردم چیزی مرا به سوی خود می خواند.ایستادم.نظرم به پشت بوته ای بزرگ جلب شد. همراهم تعجب کرد که کجا می روم .فقط گفتم:بیا تا بگویم.دست خودم نبود انگار مرا می بردند.پاهایم جلوتر می رفتند.به پشت بوته که رسیدیم،جا خوردم .صحنه خیلی تکان دهنده وعجیبی بود.همین بود که مرا به سوی خود خوانده بود. ارام بر زمین نشستم و ناخواسته زبانم به« سبحان الله » چرخید. همراهم که متوجه حالتم شد، سریع جلو امد،او هم در جا میخکوب شد. شخصی که لباس بسیجی به تن داشت ، به کپه خاک کنار بوته تکیه داده و پاهایش را دراز کرده بود.یکی دیگر هم سرش را روی ران پای او گذاشته بود و دراز کشیده و خوابیده بود. پانزده سال بود که خوابیده بودند.آدم یاد اصحاب کهف می افتاد، ولی اینها«رمل»بودند.اصحاب فکه،اصحاب قتلگاه،اصحاب والفجرواصحاب روح الله.بدن دومی که سرش را روی پای دوستش گذاشته بود، تا کمر زیر خاک بود. باد و طوفان ماسه ها و رملها را اورده بود رویش.بدن هر دویشان کاملا اسکلت شده بود.ارام در کنار یکدیگر خفته بودند. ظواهر امر نشان می داد مجروح بودند و در کنار تپه خاکی پناه گرفته بودند و همان طور به شهادت رسیده بودند. ارام و با احترام با ذکر صلوات پیکر مطهرشان را جمع کردیم و پلاکهایشان را هم کنارشان قرار دادیم
اللــــــــــــهم صـــــــــل علی محـــــــمد و آل مــــــــحمد و عـــــــجل الفـــــــرجهم
منبع :گردان وبلاگی کمیل
راوی : مادر شهید *



ماجرای شهادت شهید عباس دوران، مرد آسمانها از زبان خلبان کابین عقب تیمسار خلبان منصور کاظمیان
زمانی که عراقی ها برای برگزاری کنفرانس سران کشورهای غیرمتعهد در بغداد از شوق، بال در آورده بودند، یک جنگنده ایرانی در سحرگاه سی ام تیر ماه 1361 بالهای آهنین خود را بر فراز حریم هوایی بغداد می گشاید و پالایشگاه «الدوره» در ضلع جنوبی بغداد را نشانه می رود. تمام بمبها روی هدف خالی می شود؛ اما هواپیما مورد اصابت موشکهای ضدهوایی قرار می گیرد و از تعادل خارج می شود. خلبان مصمم است از این پرواز باز نگردد تا بتواند حقوق ملت مظلوم ایران را از حلقوم زورگویان بعثی بیرون بکشد لذا به هدفش می رسد. اوکسی نیست جز شهید سرلشکر خلبان «عباس دوران» که پیکر پاکش بعد از سالها دوری از وطن به همراه 569 تن دیگر از لاله های خونین دفاع مقدس، بر دوش ملت بزرگ ایران تشیع شده است.
بقیه در ادامه مطلب . . . . .
ادامه مطلب...
شرایط بحرانی
آن عده ازرزمندگانی که هنگام طغیان رودخانه دل به دریا زده بودندوجهت رسیدن
به هدف وتقویت یاران خودوارد رودخانه شده بودند ازکنترل فرمونده یگان موج خارج گردیده بودندووضعیتشان
نامشخص بود.معلوم نبود به سلامت ازرودخانه گذشته یا طعمه سیل شده اند؟ افرادی که توانسته بودند از
رودخانه عبورکننداینک خیس وگل الودواکثراً بدون اسلحه وتجهیزات بودند،زاطرفی هوای مرطوب وزمین آب گرفته
ساحل باعث سرماخوردگی وناراحتی آنان می شد.ادامه حرکت در دومحور ربوط وچم هندی متوقف گردیدوکمک
رسانی به نیروی کوچکی که درغرب رودخانه،درگیر نبردی نابرابر بود غیرممکن شده بود.دشمن هم سرتاسر
ساحل غربی رودخانه مخصوصاًمحل گدارها وپل هارا مین گذاری کرده وازداخل سنگرهای مستحکم نیروهای
عبورکننده ازرودخانه رازیر آتش قرار می دادندگرچه ستوان زرکش گزارش داده بودکه تاشهادت خودوافراد
همراهش به مقاومت ادامه می دهد وگفته بود اگرمهمات وآذوقه به او برسدقادراست موضع متصرفی راحفظ
کنداما افزایش تعداد شهدا ومجروحین نگران کننده بودوکارتخلیه مجروحین وشهدا بعلت آبگرفتگی ساحل رود
خانه ،انبوه درختان ،بوته ودردسرس نبودن خودرو ،کاری دشوارودرآن ساعات غیر ممکن بودباوضع پیش آمده دراین
دومحور نه فقط اجرای مأموریت به بن بست کشیده شد. بلکه افزایش تلفات وضایعات وقطع ار تباطات باعث درهم
ریختن نظم وسازمان یگانها ونگرانی شدید فرماندهان شدوشرایط پیش بینی نشده وبحرانی به وجود آمد.
طغیان رودخانه دویرج
در اثر طوفان شدید ورگبارهای سیل آسای عصر همان روز (10/8/61)،ابتداء سیلابهای جاری شده از رشته " ارتفاعات حمرین وتنیه"ودشت های اطراف باسرعت به داخل رود خانه دویرج سرازیر شده بود وبستررودخانه رامالا مال ازسیلاب کرده بود همزمان با ورود یگانها به لب رودخانه یا کمی بعد از آن جریان سیلاب هم ازراه رسیده بود وعبور یگانها را دچار اختلال کرد.این سیل ساعاتی بعد تا حدودی فروکش کردولی جریان سیلاب اصلی که از ارتفاعات آبدانان ، اناران ، دینارکوه،چیلاتف بیات، وسایر رده ها وشیارها ی دامنه غربی کیبر کوه سرازیر شده بود،نزدیک صبح به محل عبور رزمندگان رسید وهر لحظه بر مقدارآن افزوده می شد. طغیان ورد خانه به قدری شدید بود که سقتمی از درخت زار ساحل رودخانه را در بر گرفت وپل چم هندی را ویران کرد وپل چم سری را شکست.وقسمتی ازگوشه شرقیآن را در زیرآب فرو برد.اوج شدت سیلاب وطغیان رود خانه را ساعت 6الی 16روزیکم عملیات درمحدوده چم سریمشهود بود .این سیل درختان زیادی را ازبیخ کندودرمسیرجریان آب به جلو حمل می کرد .تنه وشاخ وبرگ درختان حمل شده ،دهانه پل چم سری را مسدود کرده بود وآب ازروی پل گذشت.آن شب که گردان ما احتیاط بود،ماردانتظار بودیم ولی دوراز صحنه سیل وعبور رزمندگان ،ندیدیم بر افراد عبورکننده چه گذشت.اما از گردان 182 این گزارش دریافت شد کهگروهان سوم به فرماندهی ستوان یکم مرتضی زرکش وقسمتی ازیگان ادغامی با گروهان او از تیپ اما م حسین(ع)نیروی تامین دشمن رادرشرق پل چم سری منهدم وازرود خانه عبور کرده اند ودرحال نبرد با عناصر دشمن درخط دفاعی او هسنند.شایع بود که دشمن در حوالی نهر عنبر ،آب دویرج را در پشت سد هدایت کرده تادر زمان نیاز دریچه سدرا بگشاید وطغیان اب ان سد رودخانه را غیر قابل عبور ماید.ازطرفی گفته می شد نیروهای خودی ردحوالی موسیان کانالهایی احداث کرده اند تاروز عملیات آب را به داخل کانالهاروانه کنند.تارود خانه کم اب یا موقتاً خشک شود. البته وجود کانالهای کشاورزی در حوالی موسیان ،یک کاانل انحرافی در نهرعنبر ویک سد درحوالی فکه که توسط دشمن احداث شده بوداز نجانب مسئولین اطلاعاتی وبعضی از فرماندهان تایید می شدمن تاسالهای بعد به آن نقاط نرفتم وحقیقت برایم روشن نشد ،اما با توجه به اینکه تعدادی از ینروها توانسته بودند دریاعت اولیه ازرود خانه عبورکنند ،این نظریه را تقویت می کند که سیل بند خودی تا حدودی مفید واقع شده وبرای ساعاتی توان کنترل آب را داشته است.صدای انفجار به گوش می رسید و تبادل آتش انواع سلاحها لحظه ای قطع نمی شد. ازطرفی بحث عبوررودخانه بصورت رمز وگاهی آشکارادرشبکه بیسیم مطرح بودومشخص شد که عبوراز رود خانه غیر ممکن شده است. اینک تعدادی از افراد کهقبل از رسیدن سیلاب به محل مربوطه ،ازرودخانه عبورکرده بودند باینرواهی خط مقدم دشمن وارد بنرد شده بودندوتعدادی ایثارگ و از جان گذشته که پیروزی درعملیات وتحقق اهداف را برحیات خود ترجیح داده بودند،دست به دست هم داده تا بتوانندازرودخانه عبورکنندبه کمک یاران خودکه نیروی کوچکی درمقابل دشمن مجهز به حساب می آمدندبشتابند،اما امواج خروشان سیل،قدرتمندتراز آن بود که تصورمی شدشدت وسرعت سیل درتخان را زابیخ می کندوحتی اگر پل وسدی درمقبلش بود منهدم می کرد.بنابراین حرکت گروهی افراد درمقابل یان سیل مقاومتی ناچیز بود.ومتاسفانه تعدادزیادی ازجوانان متعهدوفداکارطعمه سیلاب گردیدندودررودخانه غرق وخفه شدند.افرادی که شناگربودندوبه فن سوارشدن بر امواج آشنایی داشتندگرچه سلاح وتجهیزات خودرازا دست دادندولی پس از طی مسافتی روی آب توانستند خودرا به ساحل برسانند ونجات پیداکنند.پوتین ،کلاه آهنی ،تفنگ،کوله پشتی وسایرالبسه وتجهیزات تعدادزیادی ازسربازان وبسیجیان طعمه سیل شد.طبوریکه تیپ 84 برای تجهیز مجددآن تعدادی که نجات پیدا کرده بودند،بطوراظطراری از تجهیزات سهمیه ویاذخیره سایریگانهاازجمله گردان 135 و244تانک،توپخانه وقرارگاه تیپ کمک گرفت.این سیل عجیب وویرانگرگردانهای 182 و802پیاده وچندگردان بسیجی رابامشکلات عدیده ای مواجه کرد.ودرچند روز اول عملیات پیشروی آنان رامتوقف وبارکودتوأم کرد وکارایی انان درطول عملیات تقلیل داد.
برگرفته از کتاب " حمرین "
خاطرات سرهنگ پرویزشرفیان از عملیاتهای محرم و والفجر1 در شهرستان دهلران
اینجانب سرهنگ پرویز شرفیان که درعملیات محرم(آبان 61)وعملیات والفجر 1(فروردین ماه(62) بادرجه سروانی فرمانده گردان 111تیپ 84خرم آبادبودم بخشی ازخاطرات خودرابه اختصار بیان می کنم
1..عملیات محرم
درآن زمان فرمانده تیپ مستقل 84راسرهنگ پیاده اسکندربیرانوندبرعهده داشت وقراربودتیپ عملیات را درسه محور هدایت نمایدلکن بعلت بارندگی شدید وجاری شدن سیل وطغیان رودخانه دویرج پیشروی از دومحور میسر نگردید وتنها از محوری زبه اجرادآمد که گردان تحت فر ماندهی اینجانب درآن عمل می کرد:
باینک چگونگی عملیات:
گردان پیاده که باگردانی از تیپ امام حسین(ع)ادغامی عمل می کردحدود ساعت 7شب ازمواضع اولیه حرکت کرده وودرحدود ساعت 9شب باعبورزا خط پدافندی خودی پیشروی بسوی هدف هارا آغاز نمودهنگام پیشروی یک نفر مترجم زبان عربی ویک نفرراهنماکه هردوازبومیان محلی بودند گردان را به سمت هدف راهنمایی می نمودند.مأموریت گردان ادغامی تصرف پل چم سری ،پاکسازی جاده چم سری به سوی سه راهی العماره وادامه تک تاارتفاعات حمرین بود .حدود ساعت 11شب به پل چم سری رسیدیم که درآن موقع قبل از رسیدن یگان به پل ، دشمن آنرا منفجر کرده بود و به علت بارندگی شدید و ورود جریان سیلاب عبور از رودخانه مشکل گردیده بود . جهت تسحیل عبور رزمندگان توسط یگان مهندسی ارتش یک پل آماده در کنار پل تخریب شده چم سری نصب و آماده بهره برداری گردید ؛ لیکن سیلاب جاری شده مقداری از روی پل را پوشانید و زیر آب فرو برد دراین موقع نور گلوله های منور دشمن ، منطقه را روشن کرده بود و افراد ما و بسیجیان با کمک طناب توانستند از روی پل عبور کنند و به طرف هدف پیشروی نمایند . راهنمای محلی و یک نفر سرباز به عنوان تأمین در جلوی یگان حرکت می نمود ند که در حین حرکت با مین دشمن برخورد نمودند سرباز تأمین پای راست خود را در این حادثه از دست داد ؛ سریعاٌ خود را به باتای سر وی رسانیدم ؛ آن سرباز شجاع به من گفت : شما به راه خودتان ادامه دهید دست علی به همراهتان ، من آخرین لحظات عمرم می باشد . از این حادثه تلخ بسیار ناراحت شدم .
دراین فاصله افراد ما یک نفر از سربازان دشمن را دستگیر نمودند ، فرد اسیر از ما امان خواست و تقاضا نمود که او را نکشیم ؛ این فرد اسیر اظهار داشت که معبر میدان مین را می شناسد و در صورتی که او را امان دهیم ما به سلامت از میدان مین عبور داده و به طرف مواضع نیروهای دشمن هدایت خواهد کرد . با راهنمایی آن فرد ، ما به ستاد عملیاتی دشمن رسیدیم همه را کشته یا اسیر نمودیم و بعد با برقراری تأمین دو طرف جاده به پیشروی خود ادامه دادیم.
لازم به یاد آوری ا ست در این عملیات ستوان احمد صفایی که فرماندهی گروهان یکم گردان 111را عهده دار بود ،درهمه جا همراه من بود و ضمن اداره یگان خود، دستورات مرا نیز به مورد اجرا می گذاشت . به پیشروی ادامه دادیم تعداد زیادی تانک و نفر بر و خودرو آیفا و بنز سالم از دشمن به غنیمت گرفتیم . در این عملیات برادران سپاهی به فرمانده گردان وگروهان های ادغامی ما را بر عهده داشتند. کمال همکاری و صمیمیت را به خرج دادند و در تخلیه اسرا کمک شایانی به گردان کردند.
صبح روز اول عملیات ، جنا ب سرهنگ بیرانوند فرمانده شجاع تیپ همراه معاونش جناب سرهنگ اسدالله حیدری به خط اول آمدند وپیروزی را به اینجانب تبریک گفته و فرمودند فقط از محور شما پیشروی انجام گرفته شده است . گردانهای دیگر امشب وارد عملیات می شوند و عملیات را گسترش میدهند و اینچنین هم شدو شب بعد مرحله دوم عملیات انجام گردید .چون گردان 111 در پیشروی خود " ارتفاعات حمرین " را پشت سر گذاشته و به دشت رسیده بود بنابراین صبح زود به کمک لودرها خاکریزبزرگی جهت جانپناه وحفظ مواضع ایجاد کردیم بنا به دستور تیپ گردان 111 غروب روز دوم عملیات خط متصرفی را به یکی از گدانهای دیگر تحویل داد و آماده اجرای مرحله سوم عملیات یعنی آزادد سازی ارتفاعات منطقه چم هندی گردید . شب سوم عملیات که گردان 111 به طور مستقل و بدون کمک یگانهای سپاه عمل می کرد طی یک در گیری شدید با نیروهای عراقی که در سمت چپ ما قرار داشتند موفق شد منطقه را از لوث وجود دشمن پاکسازی نماید . ما به پیشروی خود ادامه د ادیم و تا نزدیکی پاسگاه " بجلیه " و ارتفاع 178 رسیدیم و گردان را در ارتفاعات " چم هندی " بخط پدافندی آرایش داده و تحکیم هدف نمودیم . ساعت 8 صبح انروز جناب سرهنگ حیدری معاون تیپ از خط پدافند گردان بازدید نموده و اینجانب را مورد تفقد قرار دادند بعد از برگشت آنان ما همچنان مشغول تجکیم مواضع بودیم که مورد اصابت ترکش گلوله خمپاره انداز قرار گرفتم و به اورژانس تخلیه شده و ازآنجا به بیمارستان نکویی قم اعزام گردیدم
عملیات والفجر 1
منطقه عملیات گردان در محدوده " پیچ انگیزه " تا ارتفاع 112 تعین شده بود این عملیات نیز بصورت ادغامی با سپاه پاسداران انجام شدو گردانی از یگانهای لشکر محمد رپسول الله (ص) برای اجرای عملیات در فروردین ماه 1362 با گردان 111 ادغام گردید تا دریک محور واردعمل شوند.چند شب قبل از آغاز عملیات جلسه ای در حضور جناب سرهنگ شریف النسب فرماندهی تیپ مستقل 84 ف برادر چراغی فرمانده لشگر عملیات 27 و با شرکت فرماندهان گردان تشکیل گردید؛ موضوع جلسه انتخاب فرماندهان گردان ادغامی از بین فرماندهان سپاهی و ارتشی بود پس از بحث وبررسی به این نتیجه رسیدند که فرمانده گردان ادغامی باید کسی باشد که همراه یگانهای تک رو ودر خط مقدم حضور مستقیم داشته باشد نه اینکه در پاسگاه فرماندهی باقی بماند و دورتر از خط نبرد یکم درگیری یان را هد ایت کند. من این شرط را پذیرفتم و بعنوان فرمانده گردان ادغامی ارتش و سپاه انتخاب شدم و دو نفر از برادران پاسدار به اسامی فراهانی و بختیاری در نقش معاونین م تعیین گردیدند تا در خط مقدم مرا یاری نمایند . سروان حسین نعیم معاون سازمانی گردان 111 نیز مسئولیت هدایت سلاحهای سنگین و عناصر تدارکاتی گردان را عهده دار گردید زیرا در شب عملیت حمل سلاحهای سنگین و پشتیبانی به جلومقدور نبود . زمان اجرای عملیات آغاز گردید و سر شب از مسیر جاده ای که دشمن آنرا احداث کرده و مقداری آسفالت نیز روی آن ریخته بود حرکت کردیم این جاده را دشمن" خط التعزیر" نامیده بود . که در عملیات فتح المبین از بخشی از آن عقب نشینی کرده بود پس از طی جاده مذکور به خطوط پدافندی دشمن نزدیک شدیم ابتدا نیروهای تأمینی دشمن را غافلگیر نموده و تعدادی را به اسارت گرفتیم پس از آن به مبدان مین رسیدیم . مسئولین تخریب سپاه باکمک گروه مهندسی گردان معبری در میان میدان مین ایجاد کرده و بانوارهای راهنما انرا مشخص نمودند وگردان از آن معبر پیشروی نمود طول معبر در میدان اول حدود 250متر بود از آن عبور کردیم و پس از 200 متر طی مسافت به میدان مین دوم رسیدیم که معبر ایجتد شده دران هم حدود 250متر طول داشت . بعد از آن بهع سیم خالدردار رسدیم که سخت ترین کار تخریب چی ها بود و برای باز کردن و عبور از آن زمان زیادی وقت ما گرفته شد زیرا دربعضی از جاها عمق موانع سیو خاردار 7100 تا 900 متر متغیر بود پس از عبور از این موانع به کانالی رسیدیمن که حدود 2 متر عمق و حدود 4 متر عرپض داشت و داخل آن نیز مین گذاری شده بود کانال پاکساری شد و با استفاده از نردبان یگانها از آن عبور نمودند چون تک کشف شده بود درتمام این مدت زیر آتش شدید توپخانه دشمن قرار داشتیم و بعلت نزدیکی به نیروهای دشمن توپخانه اش نمی توتانست به دقت ما را هدف قرار دهد در نتیجه تلفات ما کم بود اللبته سیستم موانع دشمن خیلی وقت ما را گرفت و عبور از ان به درازا کشید به کمک منعونین خود درخط مقدم نیرئوها را برای پیشروی به سمت هد فهدایت می کردمتا به تپه 112 رسیدیم .درآنجا علاوه برآتش توپخانه دشمن بااتش شدید سلاحهای کالیبر کوچک مانند دوشکا و تیربارهای کلذاشینکف رو رو شدیم بطوری که پیشروی بیش از پیش برای یگان ما دشوار گردید در اآنجا بود که از آموخته های نظامی خود استفاده کرده و گروهانهای گردان را از دو جهت وارد عمل کرده و با آتش و حرکت نیروهای دشمن را سرکوب کردیم . وبا وجود اینکه آنها از نظر محل استقرار بر ما اشرافیت داشتند پس از یکساعت در گکیری برآنها پیروز شده هدف را تصرف کردیم و تعداد یاز آنها را اسیر کرده یاکشتیم و بقیه نیز هدف را رهاکرده و عقب نشینی کردند بلافاصله هدف را تحکیم کرده و از کانالهای بسیار جالبی که دشمن احداث کرده بود برای استقرار گرذدان و گرفتن جانپناه استفاده کردیم
حدود ساعت 10صبح سرهنگ شریف النسب از خط مقدم گردان دیدن نمود و این پیروزی عظیم را به من و همه رزمندگان اسلام تبریک گفتنت من از شجاعت فرمانده تیپلذت بردم و سرکشی او روحیه خوبی در بین رزمندگان بوجود اورد کمی از پس ازو مراجعت فرمانده تیپ و همراهانش دشمن با جمع اوری نیروهای متفرق شده خود و با کمک های یگانهای تازه نفس خود پاتک خودارا اغاز کرد و در ساعت 11 صبح منطقه گردان را به جهنمی از آتش تبدیل نمود تعرضات دشمن پی در پی مداوت داشت بطوریکه تا ساعت 3 بعد از ظهر 9 بار بروی نیروهای ما پاتک اجرا نمود . اجرای پاتکها توأم با آتش شدی توپخانه سنگین تا غروب ادامه داشت باتاریک شدن هوا فعالیت خدمه سلاح سبک دشمن بیشتر شد و تنفرببرهای زرهی او تظاهر به پیشروی نمودند کخ رزمندگان شجاع گردان اجازه پیشروی به آنها نداند . خستگی ناشی از عملیات شب گذشته و سرتاسر روز توان را از همه گرفته بود و اجرای آتش دشمن مهلت استراحت را به کسی نمی داد و همانشب از توپخانه خودی تقاضای آتش متقابل نمودم که در اثر رهانماییهای من رگبارهای کاتیوشای خودی موضع دشمن را هدف قرار داده و آتش موثر آن تیربارهای دشمن را خاموش کرد . باآغاز روز بعد تیر اندازهای توپخانهو پاتک دشمن از سر گرفته شد بطو.ریکه تلفات سنگین به نیروهای گردان ما وارد شد آب شآشامیدنی نیز به اتمام رسیده بود زیرا بعلت حجم زیاد آتش توپخانه وسایر سلاحهای زمینی و هوایی دشمن رده عقب قادر به تدارکات مافی آذوقه ومهماتنبود مجروحین و شهدا هم تخلیه نمی شدند از طرفی دشمن با نیروهای تتازه نفس خود به پاتکهای مرگبار ادامه میداد. سعی داشتم با کمک معاونین خود و با استفاده از جاده ایکه "زیر جبل فوقی " قرار داشت یگان را به ارتفاعات سرکوب ترببرم ولی دشمن به شدت مقاومت می کرد ومانع می شد در آن موقع که آب تمام شده بود تعدادی از بسیجی ها به من مراجعه کرده وتقاضای آب نمودند من که بسیار ناراحت بودم ناخودآگاه گفتم :از جاده مال رو بروید جلو . درانجا چاه آبی است از آن چاه آب بردارید این مطلب را بدن آگاهی از وجود چاه آب بر زبان آوردم . و صرفا بخاطر اینکه در آن شرایط آنها را امیدوار کنم . یا به بیان دیگر چون قادر به جوابگویی نبودم برای قانع کردن موقت آنها و طفره رفتن این مطلب را بیان کردم ولی ساعتی بعد در کمال تعجب دیدم که بسیجی ها و سربازها با قمقمه های پر از آب می آیند وبه منهم که تشنه بودم آب دادند پرسیدم آب از کجا آوردید؟ گفتند:شما خودتان به ما آدرس دادید .
آن روز در اثر پاتکهای متوالی دشمن داخل کانالها پر از جسد شهدا ، مجروحین گردید به نحوی که خاک کانالها از خون رزمندگان رنگین و به گل تبدیل شده بود حتی پوتینهای من به گل خون آلود آغشته گردید بدترین موقعیت تاریخ زندگی من فرا رسیده بود و از خداوند مدد می خواستم . حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود تیمم کردم و داخل همان کانالها به حالت نشسته مشغول نماز شدم . جنازه سرباز خوش قدو قامتی در مقابل و در نزدیک من بر روی رمین نقش بسته بود پس از ادای نماز نگاهی به جسد انداختم و برایش ارزوی مغفرت نمودم روز 22 فروردین 62 در حالیکه با بی سیم دستورات لازم را به نیروهای رزمنده صادر می کردم مورد اصابت ترکش گلوله توپ قرار گرفتم . تکه ترکش به فک و سمت راست چانه ام برخورد نمود بطوریکه باعث بی هوشی من شد وقتی که به هوش آمدم خود را رد بیمارستان امیر اعلم تهران بستری دیدم .
منبع: کتاب " حمرین " نوشته سرتیپ2ستاد علی عبدی بسطامی
تنظیم و گردآوری : مدیر وبلاگ شرهانی
جنگ ما جنگ حق و باطل بود و تمام نشدنی است

برکات جنگ از دیدگاه امام خمینی (ره )
هر روزما درجنگ برکتی داشته ایم که در همه صحنه ها از آن بهره جسته ایم
ما انقلابمان را درجنگ به جهان صادر نموده ایم
ما مظلومیت خویش و ستم متجاوز را در جنگ صابت نموده ایم
مادرجنگ پرده از تزویر جهان خواران کنار زدیم ما درجنگ دوستان و دشمنانمان را شناخته ایم
ما درجنگ به این نتیجه رسیدیم که باید روی پای خودمان بایستیم 
ما در جنگ ابهت دوابر قدرت شرق و غرب را شکستیم
ما در جنگ حس برادری و وطن دوستی را در باطن یکایک مردممان بارور کردیم
ما در جنگ ریشه های پر بار انقلاب اسلامیمان رامحکم کردیم
ما در جنگ به مردم جهان وخصوصا به مردم منطقه نشان دادیم که علیه تمامی قدرتها و ابرقدرتها سالیان سال می توان مبارزه کرد
جنگ ما کمک به فتح افغانستان را به دنبال داشت
جنگ ما فتح فلسطین و لبنان را به دنبال خواهد داشت

جنگ ما موجب شد که تمامی سردمداران فاسد در مقابل اسلام احساس ذلت کنند
جنگ ما بیداری پاکستان و هندوستان را به دنبال داشت
تنها در جنگ بود که صنایع نظامی ما از رشد آنچنانی برخوردارشد و از همه اینها مهمتر استمرار روح اسلام انقلابی در پرتو جنگ تحقق یافت همه اینها از برکت خون عزیز شهدای 8 سال نبرد بود
جنگ ما جنگ حق و باطل بود وتمام شدنی نیست

{پیش بینی حضرت امام خمینی (ره) :
یک راه برای صدام بیشتر نمونده آن هم خود کشی است . قطعا صدام بلایی بدتر از خود کشی به سرش آمد و زمانی که برای محاکمه راه دادگاه و زندان را باچشمان بسته و دسته های در غل و زنجیر می پیمود ود رآخر ریسمان جانگیری از نفرین و مرگ بر صدام مادران و پدران و فرزندان شهداو یتیمان و مردم مسلمان ایران که در سر نمازها از ته دل می گفتند ،بر گردنش آویخته شد و گفته امام خمینی (مرگ با ننگ و ذلت ) نصیبش شد }

جنگ ما جنگ فقر و غنا بود
جنگ ما جنگ ایمان و رذالت بود و این جنگ از آدم تا ختم زندگی وجود دارد چه کوته نظرند آنهایی که خیال می کند چون در جبهه به آرمان نهایی نرسیده ایم پس شهادت و رشادت و ایثار و از خود گذشتگی وصلا بت بی فایده است در حالیکه صدای اسلام خواهی آفریقااز جنگ 8 ساله ماست علاقه به اسلام شناسی مردم در امریکا و اروپا وآفریقا یعنی در کل جهان از جنگ 8 ساله ماست

مگرفراموش کرده اید که ما برای ادای تکلیف جنگیده ایم و نه حصول نتیجه
خدا کند که درب شهادت دراین دنیا بسته نشود خوشا بحال آنانکه رفتند بدا به حال ما که ماندیم
و من امروز رسما عذر خواهی می کنم از پدران و مادران و خانواده های شهدا بخاطر تحلیلهای غلطی که از جنگ شده است
خدا خمینی را در کنار شهدا بپذیرد


ناگفته های جنگ:
يادوخاطره اي ازفاجعة تلخ 21تير 1367 درشهرستان مرزي دهلران
بيست ويكم تيرماه 67يادآوريكي ازتلخ ترين حوادث تاريخي دوران دفاع مقدس كشور در شهرستان دهلران است.بررسي اين حادثه ازبعد نظامي وسياسي يا تاكيتكي وهمچنين شرايط خاص جنگ درروزهاي آخر درحوزة فكري ومسؤليت مانيست.وشايد هم تحليل هاي زيادي دررابطه بارويدادهاي سياسي نظامي جنگ بخصوص اين موضوع به رشتة تحرير درآمده است.اما آنچه كه براي بنده به عنوان يكرزمنده ويك روستايي مرزنشين اتفاق افتاده وشاهدقضيه بوده ام واقعة مهمي را به عنوان ناگفته هاي حادثة مذكور با قي گذارده است كه اراية اين مطالب باهدف يادآوري سند مقاومت ومظلوميت شهدا وروستاييان مرزنشين تقديم مي گردد.همان طوري كه درمراكزمطالعاتي وتحقيقاتي جنگ نيز آمده درآخرين روزهاي جنگ تحميلي رزيم بعثي عراق هم اين بار هم باحمايت مستقيم استكبار جهاني وهمكاري گروهك ضدانقلاب وضدخلقي منافقين عمليات هايي در سطح مناطق غرب به انجام رساندكه يكي ازاين عمليات هاازمنطقة زبيدات وشرهاني به سمت جادة شهيد خرازي(كه به عين خوش وجادة مواصلاتي دهلران - انديمشك منتهي ميگردد)آغاز شد

خوب است بدانيد خط حد نيروهاي خودي دراين زمان ازمنطقه چنگوله تافكه تقريبا درنقاط صفر مرزخاك كشورمان بود.كه بوسيلة نيروهاي مختلف سپاه ارتش ژاندارمري پدافند مي گرديد.دركناراين نيروها ودرواقع درخطوط مقدم جبهه روستاييان مرزنشين كه موجب انسداد مرز ودلگرمي وروحية رزمندگان اسلام شده بودنددرحدفاصل جادة " دهلران به مهران ودهلران به انديمشك" سكونت داشتنداين روستاييان عموما ازجنگ زدگان وآوارگان شهر دهلران بودندكه درطول سالهاي جنگ دردل كوه ها ويا روستاهاي متروكه واردوگاه هاي ويژة جنگ زدگان سكونت داشتند.كه هرچندخودفاقد امكانات رفاهي بودنداما عملا به عنوان نيروهاي پشتيباني كننده به حساب مي آمدندوشايداكثريت بالاتفاق جوانان وحتي پيران آنها به عنوان رزمنده دردوجبهة دهلران ومهران درتركيب يگان هاي رزم سپاه به دفاع ازكيان نظام اسلامي مشغول بودندوخانواده هاي آنها درنزديك ترين فاصله ازجبهه گاهي بربلنداي ارتفاعات همجوارروستاهابرنقاط عملياتي اشرافيت داشته وشاهد تبادل آتش توپخانه بودند وچه مادراني كه شب راتاصبح بخاطرديدن فرزندان خوددرميان آتش وگلوله دربيادري سبر مي بردند.ازروز21/4 /67 بنام تراژدي يادشده است.چراكه گرماي آن روز به اعتراف ريش سقيدان منطقه بي سابقه وبده وبادسوزان وموسومي ومعروف اين منطقه (سوير-سموم)كه معني محلي آن هواي داغ وسمي است.آن روز همة منطقه را فراگرفته بوداين شرايط جوي به خودي خود باعث هلاكت آدمي مي شود.بااين وصف دشمن بعثي باسوء استفاده ازشرايط طبيعي مذكورحملة ناجوانمردان خودراازسه محور فكه –عين خوش- چنگوله شروع نمود.وبه سوي دهلران ازدوجناح شرقي وغربي شهرتاخت.استفاده ازسلاح هاي شيميايي بخوصوص درآلوده كردن منابع آبي وچشمه ها وچاه هاي آب درعقب نيروهاوبمباران هوايي ولحژه به لحظة هواپيماهاوهلي كوپترهادرشهر دهلران وموسيان وهجوم تانك هاونفربرها باعث شد كه لحظات اولية آغازاين حمله منجربه اشغال جادة مهران –دهلران ودهلران- انديمشك ودرنتيجه به محاصره درآمدن چندين هزارنيروي رزمنده درخطوط مقدم جبهه هاوروستاييان شود.اين محاصره كه با حركات فاجعه آميزي چون تعقيب نيروها وگسيل آنها به سمت مناظق صعب العبور وبي راهه ها كه امكان دست يابي دشمن از لحاظ ادوات زرهي كمتر باشد گرديد.اين امر از يك طرف به خاطر شدت گرماي سوزان موجب شهادت سربازان اسلام دراثر تشنگي مي گرديد وازطرفي عدم آشنايي آنها به راهها وورودبه دره ها وتنگه ها ونقاط رملي باعث تحليل توان آنان وسردرگمي دربيابانها مي شد.درمناطق رملي فكه وعين خوش درختچه هايي محلي بنام گز وجوددارد كه ازفواصل دور به منزلة سراب نشان ازوجود آب وسبزه مي دهد وقتي وارداين محيط ميشويدهيچ آبي درآنجايافت نمي شود
بيشتر بچه هاخودرابه سمت اين درختچه ها كشانده بودند كه پيمودن راه طولاني ورسيدن به آنجا باعث از پاي درآ«دن آنان مي شد همچنين نيروهاي رزمنده بومي گرچه نسبت به ساير رزمندگان از نظر آب و هوايي مقاومتر يا به كوره راه ها آشنايي داشتند اما اضطراب و تگراني از عدم اطلاع از سرنوشت خانواده هايشان كه در روستاهايي كه خود در معرض مستقيم جنگ بودند امان را از آنها بريده بود در مسير عقب نشيني كه حدود 4 روز به طول انجاميد . هركس بنا بر قدرت و توانايي خود بايد از اين مهلكه نجات پيدا ميكرد ،گاهي افراد در ميان نقاط اوليه جان مي دادند وبرخي راه زيادي را طي مي كردند اما بالاخره گرسنگي و تشنگي بر آ»ها چيره مي شد در مسير راه گاهي دونر يا سه ننفر و گاهي يك گروه را خسته وناتوان را مي ديدي كه توان حمل تجهيزات و سپس لباسهاي تن خود را نداشتند برخي به غارها و دره ها براي يافتن اندك سايه اي پناه مي آوردند و همانجا مي ماندند . از طرف ديگر چون روستائيان مرز نشين بومي چون با رزمندگان ادغام شده بودند در اين عقب نشيني زنان ، مردان و بچه هاي خردسال و سربازان را مي ديدي كه بايستي ارتفاعات صعب العبور را طي مي كردند در ميان روستائيان ديدن افرادي بسيار سالخوره ، نابينا و معلول جسمس بسيار نگران كننده بود يكي از همين افراد نابينا از اهالي روستاي ما بود كه ديگر تحمل راه رفتن را نداشت و ديگران مقداري آب وغذا برايش گذاشتند و او را به امان خدا در اين غار تنها گذاشتند . يا مادري كه دختر بچه خود را در حين بمباران در يك منزلگاه در چشمه آبي به جا گذاشته بود و جزع فزع مي كرد كه راه آمده را براي يافتن بچه اش برگردد . اما كسي او را همراهي نمي كرد يا مادر رزمندگان كه هر لحظه خبر شهادت و يا اسارت بچه هايشان به دستشان مي رسيد ويا بخاطر نيافتن اعضاي خانواده در دلهره و نگراني بودندوبه منزلگاهي كه مي رسيدند دشمن آنها را شناسايي مي كرد وبا بمباران هوايي و توپخانه آنها را آواره تر مي كرد .
تلاش مردم آواره رسيدن به منطقه اي امن به نام "زرين آباد" واقع در شمالي ترين نقطه كوهستاني شهرستان دهلران بود اما قبل از رسيدن مردم ارتش بعث اين منطقه را نيز زير آتش خمپاره و توپخانه قرار داده بود تا اينكه مردم شريف و هميشه در صحنه و عشاير غيور به كمك رزمندگان اسلام آمدند .و در يك نبرد تاريخي بعوان نمود يك مقاومت محلي دشمن را در" ارتفاعات تيناب " با همه ادوات زرهي اش زمين گير كردند و منطقه زرين آباد و نيروها و مرزنشينان آواره از معرض خطر دشمن امان يافتند در اين نبرد نابرابر كه سلاح مردم اسلحه سبك و دشمن تا دندان مسلح بود باهلي كوپتر آنها ار در زير تخته سنگهاي "ارتفاعات تيناب " با تفنگ تير بارهدف قرار ميدادند لطف خدا عيان شد و تعدادي از نيروهاي بعث به هلاكت رسيدند وتانكهاي دشمن در " دشت فصيل " فرار را برقرار ترجيح دادند .
21 تير 136۷ يك فاجعه انساني بود كه متجاوزان بعث بعنوان خبيث ترين انسانهاي تاريخ عامل و خالق آن بودند

مصاحبه و تنظيم :روح الله جام سحر (مدیر وبلاگ شرهانی)

تورا به زهرای مرضیه (س)...
طلبه شهید علی مومنی 16 سال بیشتر نداشت که عاشقانه راهی جبهه ها شد در خرداد 1365 در ماه مبارک رمضان با شرکت در یک عملیات گشتی – شناسایی در جزیره مجنون پس از رشادتهای فراوان مفقود الاثر شد بهمن ماه سال 1379 پدر و مادر علی توفیق زیارت عتبات و عالیات را یا فتند.مادرش که سالها منتظر رجعت او بوددر حرم مطهر حضرت ابوالفظل العباس (ع) به آن حضرت متوسل می شود و با همان اخلاص و عشق مادری خود به آقا اباالفضل العباس میگوید : " تو را به زهرای مرضیه (س) سوگند می دهم که بچه ام اگر در شکم ماهی است او را به من بازگردان و گرنه به حضرت زهرا (س) شکایت می کنم/" دقیقا بیست روز بعد توسط بچه های گروه تفحص پیکر طلبه شهید علی مومنی پیدا شد و پس از پانزده سال ، پیکر روشنش را به زادگاهش – دهلران - آوردند
گزيده اي از خاطرات همرزم شهدا و يادگار دوران دفاع و مقاومت :سرهنگ پاسدار عليرضا بازدار فرمانده سپاه ناحيه دهلران
شهداي انقلاب اسلامي وجنگ تحميلي چون به شهداي كربلاي صدر اسلام اقتدا نموده بودند بصورتي الهامي قبل از شهادت انسان متوجه عروج ملكوتي آنان مي گشت مي دانستيم كه مثلا فلاني رنگ و روي هدا را گرفته است وبرايمان وبراي خودشان كاملا واضح و روشن بود واز حرفها و برخوردهاي آنها كاملا متوجه شهادت آنان مي شديم خاطراتي در اين خصوص وآ«ادگي براي شهادت تعدادي از عزيزان د رعمليات والفجر 3 (مهران ) جهت آگاهي شما عرض مي نمايم
نام عمليات : والفجر 3
رمز عمليات : ياالله ياالله ياالله
تاريخ :7/5/62 محل عمليات :مهران
عمليات والفجر 3 در منطقه مهران در مرداد ماه سال 62 بوقوع پيوست در اين عمليات گردانهاي شهيد بهشتي ، 505 محرم ، مالك اشتر ،ادوات ،مخابرات شركت داشتند و شهداي گرانقدري تقديم اسلام عزيز شد مي توان شهيد عبدالصالح امينيان ، شهيد هدايت صحرايي، شهيد علي حياتي ، شهيدنعمت الله ملكي ، نام برد . هركدام از اين عزيزان تأثير بسزايي در پيروزي اين عمليات داشتند
استغفار :
درشب عمليات والفجر 3 كه نيروها داشتند آماده و محياي انجام عمليات مي شدند هركسي چيزي مي گفت در اين اثنا شهيد علي حياتي جمله اي را گفتند و اينكه توصيه كردند كه برادران برويد ودعا كنيد،استغفار نماييد كه ممكن است امشب آخرين شب لحظات زندگي ما باشد وشايد خداوند ما را ببخشد و توفيق شهادت به ما بدهد وقتي صبح عمليات خبر شهادت اينن فرمانده دلاور را شنيدم ضمن بسيار متأثر بودن جمله شب قبل ايشان به ذهنم تدايي نمود و گويا به ايشان الهام شده بود كه امشب ، آخر زندگي ايشان است
امانتداري :
صبح عمليات جوياي احوال دوستان ،رفقا و عزيزران رزمنده شده بوديم كه در شب گذشته كي شهيد شده است . شهيدعبدالصالح امينيان را ديدم كه خيلي ناراحت و گرفته بود متوجه شدم كه تعدادي از دوستان و بستگان از جمله سعيد امينيان پسر خواهرش ،شب گذشته به شهادت رسيده اند كه هنوز پيكرهاي آنها جمع آوري نشده اند از ايشان دلجويي نمودم و تسليت گفتم كه پاسخم چنين دادند : من براي شهادت اين برادران نگران نيستم نگران اين هستم وقتي از مشهد آمدم خانواده سفارش اينها را به من كردند واكنون اينهاكه حدود 4 تا 5 نفر هستند همه شهيد شده اند و من زنده هستم .همگي شهيد شده اند و پاسخي براي خانواده ها ندارم وخجالت مي كشم .روز بعد در مرحله ديگر عمليات در حاليكه يك دستگاه تانك خودي آتش گرفته بود ودر حال سوختن بود تانك و خدمه هاي آن در خواست كمك مي كردند برادر امينيان جهت نجان آنها به درون تانك رفت و دراين هنگام گلوله هاي درون تانك منفجر و امينيان به خيل كاروان شهدا پيوست . خداوند ايشان را در حضور خانواده هاي شهدا خجالت نكرد
استقامت :
شهيد هدايت صحرايي يگانه فرزند ذكورخانواده بود .مادرش به ايشان بسيار علاقه داشتند قبل از عمليات ايشان را ديدم سئوال كردم فلاني شما كه مادرت بسيار نگران است نبايد در عمليات شركت بكنيد .گفتند اولا من شهيد مي شوم . خودم مي دانم . خواب ديده ام و از خداوند عاجزانه خواسته ام كه شهادت را نصيبم بنمايد و در وصيتنامه ام به مادرم توصيه كرده ام كه چكار بكند يقينا خدا به شهداي كربلا و ساير شهدا خداي مادر من هم هست وصبر و استقامت به ايشان خواهد داد اتفاقا همبنطور هم شد . ايشان در عمليات شهيد شد و مادرش بعد از ايشان صبرو استقامت عجيبي كه براي همه مايه تعجب بود از خود نشان دادند.
پايداري :
براي اينكه دشمن متوجه فعل و انفعالات منطقه نشود با چه مشكلاتي حدود ساعت دو 2 صبح مورخه : 11/5/62 يك گردان نيرو در روبروي پاسگاه رضا آباد مهران در شرق رودخانه كُِنجانچم به فاصله يك كيلومتري دشمن در شياري كه از قبل تعبيه شده بود مستر نموديم وضعيت اين شيار خود اگر بخواهم پيرامون آن توضيح بدهم يك كتاب طور مي شود ضمنا قبل از اين عمليات در اين شيار آمبولانس ،بولدوزر و مهمات مورد نياز وساير تداركات تهيه شده بود روز كه شد هواي گرم مهران باعث شد هركدام از برادران به وسيله اي د درون اين شيار براي خود سايه ساختند يكي با پتو يكي با خاروخاشاك يكي با شاخه درختچه هاي منطقه يكي با چند سنگ و...خلاصه هركس سايه اندكي براي خود ايجاد نمود وبايد از صبح مورخ 11/5/62 تا غروب آفتاب تحمل اين آفتاب سوزان و مشكلات ديگر را بنمايند . شهيد نعمت ملكي زير يكي از بولدوزرهاي موجود در اين شيار به پشت دراز كشيده بود وبه سقف زير اين بولدوزر متفكرانه نگاه مي كرد كتوجه شدم كه نگاه معنا داري مي كند در حاليكه از كنارش رد شدم و قصد صحبت هم نداشتم ولي اين نگاه ايشان مرا متوجه خود كرد ضمن احوال پرسي مختصري پرسيدم به چه فكر مي كني جواب داد به اين فكر مي كنم كه چه كسي فردا اين موقع زنده است و چه كسي شهيد مي شود صبحدم عمليات ايشان شهيد شدند ولي پيكر مطهرش بدليل اينكه در نقطه اي كه در اختيار دشمن بعثي قرار داشت افتاده بود چند روزي در زير آفتاب داغ مهران ماند تا اينكه منطقه كله قندي سقوط كرد وتوانستيم پيكر شهداي مانده در صحنه را جمع آوري و پيكر ايشان را به پشت جبهه منتقل نماييم
به ياد سردار شهيد علي حياتي
روز وصل دوستداران ياد باد يادباد آن روزگاران ياد باد
غروب بود ودلم گرفته بود تنهايي به شدت آزارم ميداد ايشان (شهيدحياتي )به گردان ياسين از تيپ 21 امام رضا (ع) مشهد مأمور بود من در گردان الحديد. دلم طاقت تنهايي نداشت . رفتم سراغش . تا مرا ديد سرع به سمتم آمد همديگر را درآغوش گرفتيم عجيب بود مرتب دستهايش را ب ه صورتم مي كشيد صلوات مي فرستاد اين نوازش عادت هميشگي او بود آ»روز رفتار و حالاات ديگري داشت به قول بچه هاي جبهه ها نور بالا مي زد يقين داشتم ششهيد مي شود .چون نوع رفتار و اخلاقش كاملا الهي شده بود البته قبلا اخلاقش زبانزد بود چون چند دقيه اي در كنارش از سجاياي اخلاقي اش استفاده كردم خداحافظي گرفتم و به مقر گردان آمدم او همچنان مانده بود و با نگاهش بدرقه ام مي كرد من هم هر چند قدم يكبار به عقب برمي گشتم و دستم را بايش تكان مي دادم يكروز قبل از عمليات والفجر 3 ايش به شدت آسيب ديده بود انتظار داشتم كه شب اول در عمليات ظركت نكند اما اصرار داشت كه بايد حتما درعمليات باشد دلگير وباچشماني اشم آلود آخرين نگاهم را هم بدرقه نگاه آخرش كردم .عمليات شروع شد هنوز نيروي خطوط از هم بي خبر بودند صبح كه به عقب برگشتم نمي دانم چطور شد خبر شهادتش را شنيدم باورم نمي شد انگار خواب مي ديدم مرتب هركس مي آمد احوالش را مي پرسيدم اما خواب نبود درست بود علي به اعلا ء سفركرده بود دل مضطرب من تنها مانده بود سخنانش مرتب در گوشم مي پيچيد كه مرتب مي گفت و اين سخن هميشگي بود كه اول انسان نطفه بود آخرش هم لاشه بدبو .بايدبراي آخرت تلاش كرد حالا ديگر معني اولهم النطفه و آخرهم جيفه . صحبتهايش وعمل ورفتارش را مي دانستم .خاطره ديگري كه از اين شهيد والا مقام كه همواره در ذهنم هست : توجه ويژه ايشان بح حق الناس بود شب اولي كه به كُنجانچم آمده بوديم مقداري درخت انگور بود كه انگور خوبي داشتند بجه ها مقداري از انگورها را آوردند همراه پنير به عنوان صبحانه خورديم بعدا كه متوجه شد مال مردم است رفت و صاحبش را پيدا كرد و از او حلاليت هم براي خودش و هم براي بچه ها گرفته بود هرگز چيزي براي خودش تنها نمي خواست حتي رفتارهاي اخلاقي خودش را هم باهمه تقسيم ميكرد با همه برخورد خوبي داشت هميشه مي گفت اخلاق نيكو دلها را تسخير مي كند و اخلاق بد افراد را فراري مي دهد او در صبحي پر اميد پر كشيد اما هنوز كلامش و نامش جاودانه د رآسمان است و ماندگار در زمين
همرزم شهيد . سرهنگ جاور
شعر : تقديم به سردار شهيدعلي حياتي :
چه برمي ايد از ما؟ :
شبيه آسمان بودي نگاهت تا خدا جاري / شكوفا شد شبي بر شاخه هايت زخم بسياري
من از زخمي كه بر پيشانيت گل كرده فهميدم / بنام عشق معنا مي شود آئين سرداري
هزاران بار اين يك جمله را گفتي به من روزي / كه بايد حرمت خون شهيدان را نگهداري
شما كه نامتان شعر بلند روزگاران است / چه بر مي آيد از ما جز همين شعر و غرل، كاري ؟
اگر چه نيستي نام ترا هر روز مي خوانيم / حدا مي داند آري در دلم اي دوست جا داري
شعر : عبدالحسين رحمتي
جنگ خیلی شدیدی اینجا بود تا حاج حسین - سردار ش
هیدحاج حسین خرازی فرمانده لشگر ما- بچه ها رو جمع کرد و گفت : بچه ها لشکرها رفتن توی جزیره ولشکر8 نجف هم هلیبرن شدس پشت عراقیا.
اینها گیر افتادن اونطرف، چون بچه های8 نجف تمام گیر افتادن و اگرخط طلائیه یعنی این سه راهی- اینجا که ایستادم- اگر این خط شکسته نشِد کل بچه های اونطرف قتل عام می شن و الآن باید بریم طلائیه عمل کنیم.
باچه نیرویی؟ نیرویی که توی زید اصلا براش روحیه ای نموده س بچه ها را سریعا سامان دهی کردن گردنها دوباره تشکیل شد. گردان خود ما گردان امام حسین بود. حاجی به بچه ها گفت :بچه ها ما داریم می ریم طلائیه عمل کنیم، بدونین رو این دژ که داریم می ریم (منظورش دژ جمهوری بود) یک نفر احتمال برگشتن ندِد.
سه تا گردان قرار بود همون اول کار عمل کنن، گفت چه بسا سه تا گردان همیدون(=همگی شما) شهید بشین. ولی این خط باید شکسته بشد.حاجی یه جمله گفت من عینی جمله را میگم. گفت: خدا وکیلی هر کی این عقب دل دارد، نیاد. خدا را من شاهد میگیرم، یک نفر رو برنگردوند.همه اومدن.
ما حرکت کردیم روی دژ – رو دژ دو مرحله قبل از ما بچه های لشکر 27 محمد رسول الله عمل کرده بودن.
به بچه ها نگفتن که اینجا که دارین میرین، این جنازه هایی که اطراف شما افتادس، بچه ها و شهدای خودمونن. ما فکر میکردیم عراقیان. که بعد از اینکه منورها رو زدند دیدیم بچه های خودمونن.
مسیری حرکت ما هم چون، این منطقه که شما اومدین دیدین، تانکهایی که توی این منطقه می بینین تانکهای بچه های 21 رمضان . نفربر هم مال خود ماست. مرحله قبل دشمن ما رو اینجا زمینگیر کرده بود و ما نتونسته بودیم خط رو بشکنیم. فقط تنها نقطه کوری که ما میتونستیم حرکت کنیم و بیاییم سمت سه راهی حاشیه ای بود که آب می خورد سینه خود دژ.
و عراقیا نمیتونستن مین گذاری کنن، چون آب میزد اینها رو میشست. تنها نقطه ای که ما میتونستیم حرکت کنیم و بیاییم سمت سه راهی، حاشیه دژ بود که آب میزد سینه دیوار. ما همین مسیر رو انتخاب کردیم و اومدیم جلو، یادمس اون شب خیلی سرد بود. من خودم دو تا اورکت روی هم پوشیده بودم، بچه ها همه اینطوری بودن اما توی مسیر جایی بود که لجن شده بود و ما سر میخوردیم میوفتادیم توی آب.
حالا سرمای هوا هست، اون استرسی خودی عملیاتم هست، بچه ها می رفتن داخلی آب یخی که اینجا بود. دیگه خوددون میدونید چه اتفاقی میوفتاد. یه شالاپ و شولوپی راه افتاده بود که خدا میدوند، ما با این لباسامونا- اورکتامونا در می آوردیم ، میانداختیم زیر پامون تا سرنخوریم آ توی گل فرو نریم.
اومدیم تا نزدیکی سه راهی که لطفی خدا شاملی حالمون شد آ یه بلدوزر از خودی عراقیا اونجا بود که داشت دیواری دژ رو میشکافت -که الآن اون بلدوزر عراقی رو بردن- این که شوما میبینین لودری مالی خودمونس، از ایناس که صبح عملیات آوردن تا اینجا خاکریز بزنن.یه بلدوزر اینجا بود، اون بلدوزر رو بردن از اینجا نیستش، عراقیا داشتن با بلدوزر دیوار دژ رو میشکافتن، تا آب این سد رو رها کنن توی اون دشت تا جلوی حرکت زرهی ما رو بگیرن. همین سر و صدای بلدوزر باعث شد که ما بتونیم آروم آروم خودمونا بهش برسونیم. سمتی راستی بلدوزر سه تا عراقی بودن که داشتن مین کار میگذاشتن آ یه عراقی که تامینی اینها بود، وایساده بود. یکی از بچه ها پرید و راننده رو کشت. یه لحظه اون عراقی که تامین اینها بود، متوجه شد.یه رگبار با کلاشی که داشت بست و پرید اونطرف خاکریز و این تخریبچی ها شروع کردن به فرار...
منبع : وبلاگ دست خط



