بازدید خانواده های شهدای عملیات والفجر ۶ از منطقه عملیاتی چیلات در جنوب دهلران

خانواده های دو شهید پدر و پسر به نامهای (پدر )سید ابراهیم اسماعیل زاده و (پسر) سید حسین اسمائیل زاده روز جمعه از مقتل شهدای خود دیدن کردند این زایرین که تعدادشان به حدود ۴۰ نفر می رسید همگی اعضای خانواده این دوشهید گرانقدر بودند که خاک مقتل شهدای خویش را توتیای چشمان خویش کردند
شهیدان اسمائیل زاده در اردیبهشت ۶۲ در عملیات ایضایی والفجر ۶ از جمله رزمندگان دلاوری بودند که مقدمات عملیات غرور آفرین خیبر در جنوب را محیا نمودند این رزمندگان اسلام که تعداد شان نیز زیاد نبود با انجام این عملیات دشمن را مشغول کرده و سردار خیبر با انجام عملیات موفقیت آمیز خیبر از جنوب دشمن بعث را غافلگیر کرده و در هم می کوبد .
شهیدان اسمائیل زاده در این عملیات با گلوله مستقیم دشمن زبون (تیر خلاص) در آغوش هم به شهادت می رسند تا سردار خیبر در جنوب با عملیات غرور آفرین خیبر دشمن بعث را در هم بکوبد
از مهمترین خصوصیت این پدر و پسر می توان به اوج ایمان و روحیه اعتقادی و رزمی آنها اشاره کرد پسر معلم بوده و زمانی که می بیند کشور مورد تجاوز دشمن قرار گرفته مدرسه را رها می کند تا در جایی دیگر درسی جاودانه در کتاب تاریخ بنگارد پدر نیز که بهمراه دو تا از فرزندان خود در مقابل دسمن سینه سپر کرده ا در رکاب شهید حسین کمک آر پی جی او می شود و در مقدمترین نقطه از خط که با رویارویی مستقیم با دشمن مواجه می شوند به مبارزه می پردازد. دیگر فرزند شیهد ابراهیم اسمائیل زاده که توفیق حضور در این عملیات را داشته و چند متری با آنها فاصله داشته است می گوید :
از آنجایی که دشمن فکر می کرد رزمندگان اسلام با توان و نیروی انسانی و ادواتی بسیار بالایی از این ناحیه حمله کرده اند تمام توان تجهیزات خود را بکار گرفت و با منطقه چیلات حمله نمود . با توجه به اینکه عملیات والفجر6 یک عملیات ایضایی یود و صرفا جهت فریب و مشغول نمودن دشمن انجام می گرفت و قرار بود در صورت موفقیت ، عملیات بزرگی از جنوب با نام خیبر تدارک دیده شود ، رزمندگان اسلام در این منطقه بدون هیچگونه پشتیبانی نظامی و تدارکاتی با علم بر این که شهید خواهند شد به دل دشمن زده بودند . در اینبین شهید حسین که آرپی جی زن بود با کمک پدرش به شکار تانکهای دشمنمی رفت از آجاییکه این منطقه از دشت و تپه ماهوری تشکیل شده و در برخی مناطق باید برای شکار تانکها چندین تپه ماهوری را طی نمود بنابراین از سنگر و جانپناه خبری نبود . سید حسین برای انهدام تانک و نفرببرهای دشمن باید به نقطه مورد نظر می رسید و برای هر بار رفتن به آنجا تنها می توانست 4 عدد گلوله با خود ببرد و در این فاطله پدر چند گلوله دیگر برایش آماده می کرد در یکی از این رفت و برگشتها هدف گلوله مستقیم تانک دشمن قرار می گیرد و پدر که می بیند فرزندش به شهادت رسیده است با کمک یکی دیگر از رزمندگان وی را چند متر عقب می آورند و در داخل پتویی می گذارند پدر او را روز زانوی خود می خواباند و در این لحظه تانکهای دشمن به بالای تپه مس آند و دشمن با گلوله مستقیم تیر خلاص هر سه نفر آنها را در جا به شهادتمی رساند بدین ترتیب پدر و پسر بهمراه یکی دیگر از همرزمان خود در نهایت ایثار و دفاع از میهن اسلامی در نزدیکترین نقطه به کربلای حسین به شهادت می رسند . زوایای شهادت وحتی کشف پیکر این پدر و پسر بسیار به شهادت حضرت امامم حسین (ع) و حضرت علی اکبر (ع) شباهت دارد . بدینگونه که در روز عاشورا ساربان انگشت با انگشتر امام را میبرد . در هنگام تدفین پیکر مطهر امام حسین (ع) یک روز و نیم بعد از به خاکسپاری حضرت علی اکبر (ع)پیدا می شود و همنچنین انگشت شهید ابراهیم (پدر ) یک روز قبل از شهادت بدلیل اصابت ترکش قطع می شود و درست یک روز و نیم بعد از کشف پیکیر مطهر پسر پیکر پدر کشف می شود آنهم در منطقه چیلات که تا چشم کار می کند تپه است و بیایان . حاج جعفر نظری کسی که پیکر شهیدان را کشف نمودهن می گوید قرار نبود ما برای تفحص به این منطقه بیاییم و این کار مدیون خود شهدا و به دعوت آنها انجام شده است وی می گوید یقین دارم شهدا زنده اند و ناظر بر اعمال ما هستند نظری می گوید درهرزمان اگر مشکلی پیش بیایید و از ته دل با قلبی صاف از شهدا مدد بخواهیم حتما به ما کمک خواهد کرد چون شهدا بندگان خاص خدا و از صالحان هستند .
خانواده شهیدان اسمائیل زاده در پایان با زیارت منطقه شرهانی خاک این منطقه را توتیای دیدگان خود کرده و رشادتهای شهیدان خود را برای بازگویی در کلاس درس و مدرسه به زادگاهشان بردند.
به امید اینکه رهرو و مدافع خون شهیدان باشیم
التماس دعا
توكودكي هايت شهيدشده اند

مي گويند: خاكش دامن گير است،اما من مي گويم آهش دامن گيرتراست .نه اين كه زمينش نفت داردو زود گرم مي شود؟ تابستان هايش آتشت مي زند. منظورم دهلران است . تا دلت بخواهد در جنگ بوده است و انگار اصلا" ...آثار جنگ برپيشاني اش حك است. حتا بازسازي هم نتوانسته است كه زخم هاي توپ و خمپاره را پاك كند. به فرض هم كه توانسته باشد، آن همه خاطره را چه مي توان كرد؟ كوچه كوچه اش نام شهيدي از همان كوچه است. بچه هايي كه سن شان كم بود اما ارتفاع غيرت شان از قله ها هم عبور كرده بود. هردهلراني يك رزمنده است.اگركمتر از سي و پنج سال سن نداشته باشي؛ مي فهمي چه مي گويم.حتا اگر سي و دو سال هم از عمرت گذشته باشد، ديگران آن روز را به يادت خواهند آورد . وقتي عراقي ها آمدند و تو به اتفاق خانواده به كوه ها پناه بردي، نجنگيدي اما كمين گرفته بودي، پايت از تيزي سنگ ها خليده بود اما زخم هاي دستت آن ريز- زخم ها را به حاشيه برده بود. وقتي كه شب شد و تو در غار كوچك دامنِ كمرگاهِ كوه خوابيدي، سوزشِ جراحت هاي پايت را احساس كردي...نگفتم يادت مي آيد. تو سه يا چهار سال داشتي اما در جنگ بودي، درست است نامت در ليست رزمنده ها نيست اما تو در جنگ دويده بودي از بمب ها لرزيده واز دوري پدر گريسته.با پتويي كوچك سرپناهي برايت درست كردند، سنگر خوبي شده بود ...بگذريم زمان گذشت اما تودر كنكور هم قبول نشدي .
حالابزرگ شده اي و يادآوردن آن روزها برايت داستان تلخ وشيريني شده اند. تلخند؛ چرا كه هيچ كس نمي داند بر كودكي هايت چه گذشته، آورگي ات را كسي شعر نكرده است، پاهاي جانبازت را نسروده اند و دستان كوچكت را در هيچ صفحه ي جنگي نقاشي نكرده اند. اما شيرينند؛ ازآن رو كه به هرحال چه كسي بداند و چه كسي نداند تو در جنگ سهمي داشته اي، سهمي كه هيچ جان فشاني در سه يا چهار سالگي نداشته است. تو كودكي هايت شهيد شده اند. من هم بي نسبت با تو نيستم يادم مي آيد كه درسِ « كودك آواره ي فلسطيني »را در زير چادرهاي آوارگي خوانده ام. خوب به يادم مانده . آوارگان، آوارگان را خوب مي فهمند و من آن دانش آموز فلسطيني را درك كرده بودم. يك بار باد سختي وزيد و چادرمان كه نقاشي كوچكي از خانه ي به جامانده مان بود را با خود برد. ديرك هايش افتادند روي من و هم كلاسي هايم، هم ترسيديم و هم خنديديم . حالاآن خنده ها را مي گريم و آن ترسيدن ها را در رخسار هيچ كودكي نمي بينم. كلاس دوم ابتدايي بودم اما هرشهيدي را مي شناختم. يا همسايه مان بودند يا همسايه ي هم كلاسي هايم . يك روز پدرِ هم كلاسي ام شهيد شد ، من هم به اندازه ي او گريستم، اما آخرسر هي اورا نوازش مي كردند و هيچ كس به خاطر آن همه گريه ي راست راستكي دستي به موهايم نكشيد . مثل بغض در گلويم ماند و الان مي گريمشان . من هم مي توانستم شهيدي مي شدم، كافي بود يك دقيقه بيشتر در جاي اولم مي ماندم يا دو دقيقه زودتر راه مي افتادم . خمپاره ها شانسي فرود مي آمدند و من تا بهشت راهي نداشتم . دربين جهنم و پاي درخت هاي انگور خدا، اتفاقي پرسه مي زدم . تمام گناهانم با اولين قطره ي خونم پاك مي شد. حيف خونِ تراويده از پاهايم، راهي به پاك كردن سلام هايي را كه در كودكي نداده بودم نمي برد. به هر حال درست است شهيد نشدم ، اما بوي شهادت را در همين چند لحظه پيش هاي آن روزها حس كرده بودم ، بوي گلاب امامزاده مي دادوكمي هم بوي خانه ي كاه گلي پدر بزرگم در روزاول باران. خلاصه جنگ بود و تو در جنگ، سهمي به اندازه ي «صدقه هاي حاجي» كه فقط خودش مي دانست و بس.حالا تو هم فقط خودت مي داني كه چقدر بي دفتر مشقت ، تكاليفت را انجام داده اي . چقدر براي دانش آموز بودنت ، معلمي كرده اي . چقدر به جاي اين كه در پارك ها تاب بخوري ، در بيابان ها تابيده اي. چقدر به جاي اين كه كارتون ببيني ، بر روي كارتن ها خوابيده اي . يادت مي آيد؟ براي پيدا كردن هيزم از چادر بيرون زدي، دستان كوچكت را روي موهايت چتر كرده بودي و باران ازلاي انگشتانِ كلاس دومي ات چگونه تا نوك بيني ات راه يافته بودو تو با چشمان از هم دريده دنبال هيمه براي تيار كردن آتشِ ساجِ مادر... چه تلاشي كه نكردي؟ من هم يادم مي آيد اما خدا همه ي آن ثانيه ها را نوشته است و پرندگاني شبيه جبرئيل قابشان كرده ، تا يك روز آنها را به دست راستت بدهد.
جنگ بود اما جنگ تنها براي بزرگ ترها نبود. منظور از بچه هاي جنگ ما بوديم. هم از هواپيما مي ترسيديم هم از اين كه بابايمان نيايد؟
يادت هست آن روز كه بابا رفت و تا دو روز ديركرد؟ چگونه اهل خانه بي قراري مي كردند؟ اما تو هي به زيور مي گفتي بابا با پا مي آيد. بايد هم دير كند. و او مي گفت "بابا چي مياره ؟" تو الكي مي گفتي: بستني . بعد مادر تسبيح را از روي مچش باز كرد و سه حلقه ي كوچك درست كرد و براي آمدن بابا فال گرفت و تو از بوسيدن تسبيح اش كمي آرام شدي؟ شب كه همه خوابيده بودند، تو بي آن كه از رعد و برق بترسي تا درخت «كُنار» رفتي و از نبش كوه راه كوچكِ بُزرو را پاييدي، اما نه راه معلوم بود و نه چراغ به دستي. با كمي ترس، -حالا من مي گويم كمي- برگشتي و براي اين كه تنها بيدار آن تاريكي نباشي، خودت را به خواب زدي و با پا زدي توي شكمم كه بيدار شوم ، اما من خواب نبودم و همه ي درد شكمم را به نفهمي زدم .تو زيرچشمي نگاهم كردي و من چشمانم را بردم زير مژه هايم . خواستي دوباره با پا بزني كه خنده ام گرفت. فردا به مادر گفتي: كه "پسر بزرگت تو خواب مي خندد" ولي من همه اش به اين فكر مي كردم؛ اگر بابا نيايد، مرد خانه منم. اما من كه سني نداشتم . هنوز ترسم ازپارس سگ ها نريخته، چطوري از زوزه ي گرگ ها بي خيال باشم. ديگر به خاطر شهيد شدنِ پدر نگران نبودم از بعد از شهادتش مي ترسيدم . باران مي آمد و بابا نمي آمد. كاش آن مرد در باران مي آمد واز اين همه فكرو خيال راحتم مي كرد . باور كن اين هم خودش سهمي درجنگ است . كدام كودك اندازه ي ما به اين چيزها فكر مي كرد؟ علي پسر عمويم الان با يك استكان شير دارد چي تماشا مي كندو من با يك بيست ليتري خالي از كجا نفت بيارم ؟
با اين همه صداي بمب و خمپاره و باران آتش ، داشتم از سرما مي لرزيدم . كه آتشِ خانه با آمدن پدر روشن شد . نفت آورده بود و آرد . زندگي ما مثل نفت و آرد هيچ ربطي به هم نداشت مثلا" نخ آورده بوديم اما سوزن نه.قوري و كتري همراه مان بود، اما به جاي چاي در دست ديگرمان پمپِ دوچرخه بود و دوچرخه را فروخته بوديم.دو دست داشتيم، اما آن چه حمل مي كردند هيچ ارتباطي باهم نداشتند. خنده دار آن جا بود؛ وقتي داشتيم هول هولكي فرار مي كرديم، با يك دستم پنج تا نان برداشته بودم و با دست ديگرم، كاردستيِ شب وروزي كه با چاي و نفت درست كرده بودم.زندگي ما يك جوري با نفت گره مي خورد. دختر همسايه مان با نفت خودش را سوخت،پدرم با گاري، نفت كشي مي كرد،نفت نان مان مي داد، نفت، نفت، نفت ...
آخر هم بمب به بشكه نفت خورده بود و پدرم را شهيد كرده بود.
پايان
كيومرث مرادي- شهريور 86


