تبليغاتX

 

> شرهانی


مجموعه حاضر  گزیده ای از اشعار زیبای شاعر معاصر دهلرانی آقای کیومرث مرادی مهر (اهل شهرستان دهلران ) می باشد که با نگاهی نو  و با بیانی قدرتمند و ذهنی توانا  به مقوله  دفاع مقدس پرداخته است . وی صاحب مقام های برتر جشنواره و کنگره های متعدد  سراسری می باشد. مرادی مهر از سال 70 سرودن شعر را  آغاز نموده و هم اکنون  یک مجموعه کتاب نیز در دست چاپ دارد این مجموعه حاضر گزیده ای از کتاب در دست چاپ وی می باشد /

 

 

به نام ...

 

به نام خدای زمان و زمین

به نام شهیدان میدان مین

 

"به نام خدایی که جان آفرید"

به نام حقیقت به نام شهید

 

بیا بامن امشب به دریا زنیم

قدم در قدم گاه مولا زنیم

 

به آن جا که مولا قدم می زند

شب ناکسان را به هم می زند

 

به آن جاکه بوی خدا می دهد

خبر از شهید شما می دهد

 

به آن جاکه نامش امید من است

به آن جا که شهر شهید من است

 

به شهری که سرشار داغ است و دود

تنش زخم آجین ، گلویش کبود

 

به شهری که غرق سروترکش است

به شهری که یادآور آتش است

 

در این کوچه های پُر از جست و جو

شبی عشق بود و خدا بود او

 

 

دل از جذبه های خدا می نوشت

سر از عاشقی ها جدا می نوشت

 

درآن ازدحام تُفنگ و شهید

شبی تا سپیده خدا می وزید

 

 


کدامین بگیرد کدامین به دست

تفنگی که از او به جا مانده است

 

هلا ای رفیقان بالا پرست

کدامین پرنده ، پرنده تراست ؟

 

بنازم سواران بر شب زده

سحر رفته گان شهید آمده

 

بنازم به آنان که دریایی اند

به گاه شهادت تما شایی اند

 

 

 

سرب و آتش

 

ما جنون پویان و مستان زمین

زخم می نوشیم از دستان مین

 

باز گریه باز هم سردرد ها

باز غم ها این همه نامردها

 

امشب ای آتش تو درمانی مرا

از تو می خواهم بسوزانی مرا

 

امشب آشوبت برایم کاره ای ست

شعله ور شو ! باتو من را چاره ای ست

 

طُرفه کاری شعله ی یک باره ای

آتشا ناچارها را چاره ای

 

راه ما را عافیت درپیش نیست

دین ندارد آن که تاول کیش نیست

 

من روایت می کنم از نصر سه

گوشه ای از حمله ی والفجر سه

 

ای کفن پوشانِ پرجوش و خروش

بانگ یازهرای تان آید به گوش

 

ریشه زد در آسمان ها روح تان

دل فدای سینه ی مجروح تان

 

 

 

باز هم قصد شهادت کرده اید

باز عزم بی نهایت کرده اید

 

در خیالم مانده اند اندوه وار

سال های شصت و پنج و شصت و چار

 

سال های بارش خمپاره ها

سال های رویش تن پاره ها

 

می زند بر هم شب و رویای تان

خشم سرخ آر پیجی های تان

 

مانده اند آن جا به رسم یادگار

دست شان بر سیم های خار دار

 

می سرایم امشب از ماوای تان

مثنوی از کوله پشتی های تان

 

 


سوختند آن شب در آتش سوختند

مشعل احساس را افروختند

 

 

کوله بار عاشقی بر دوش شان

جامه ی افتادگی تن پوش شان

 

عزم رفتن کرده بودند آن همه

از شهادت می سرودند آن همه

 

خوب روی خطه ی مهران شدند

لاله های دشت کردستان شدند

 

ما جنون پویان و مستان زمین

زخم می نوشیم از دستان مین

 

خواب دیدم شور گردان سهیل

گریه هنگام دعاهای کمیل

 

خواب دیدم یک شبه یوسف شدی

زخمی تیر کلاشینکف شدی

 

کوله پشتی هایی از غم داشتم

باز در خوابم تو را کم داشتم

 

 

 

هفت بند مثنوی شیون شدی

کربلایی آرپی جی زن شدی

 

می رسند از هر طرف نشنا خته

ابن ملجم های شمشیر آخته

 

هان مگو تیغ کسان سر می زنند !

این رگان ماست خنجر می زنند

 

چون روند از یاد ، سنگرهای تان

غرش الله و اکبرهای تان

 

رعشه می افتد به دستان و تنم

تا دم از والفجرهاتان می زنم

 

می سراید هر شبه روح زمین

مثنوی از حمله ی فتح المبین

 

سرب وقتی در گلو جا می کند

یک دریچه آسمان وا می کند

 

 

 

                        ما اگر در اشک خود پر می زنیم

ریشه در زهد ابوذر می زنیم

 

گریه کن با من برادر گریه کن

بر دیار لاله پرور گریه کن

 

گریه دریا را نشانت می دهد

راه مولا را نشانت می دهد

 

گرچه گریه چشم را تر می کند

قلب ها را صیقلی تر می کند

 

چشم تان گر یاد باران می کند

روح تان را روح چمران می کند

 

 

 

به امام حسین(ع)

 

شهادت

 

آه ای دوست غریبیم بیا در بزنیم

بهتر این است درِ خانه ی حیدر بزنیم

 

مشک بردار برادر پیِ آبی برویم

باخیال لب اصغر پیِ آبی برویم

    مطمئن باش رسیدن به فرات آسان نیست

کوفیانند به این طایفه اطمینان نیست

 

کوفیان بر سر راهند،مبادا بروی

گُرگ یوسف کُش چاهند، مبادا بروی

 

امشب از خنجرو شمشیر گذر باید کرد

باهمین پای پُر از زخم سفر باید کرد

 

نیِ ما حنجره ی سُرخ حکایت گر ماست

نیِ ما کودک در تیر رس حرمله هاست

 

آی مردم! به خدا زخم زدن آسان نیست

بر گلو تیر زدن رسم کمان گیران نیست

 

مرد اگر هست همان کُشته ی خنجر خوب است

تن اگر هست همان پیکر بی سر خوب است

 

آی این گونه بمیرید ، سعادت این است

به خُدا فلسفه ی عشق و شهادت این است

 

کیست ای حرمله ها مثل شما رسواتر؟

کیست از حنجره ی زینب ما گویاتر؟

 

 

 

 

 

سرخ مثل ماهيان روز عيد

 

ریشه دارد، شاخه دارد ، دود نیست

من یقین دارم ، پدر مفقود نیست

 

این قبول او گم شده ، نامش که هست

استخوانِ خُرد اندامش که هست

 

 

 

 

 

روزی از این روزهای رو به رو

می شکوفد از زمین دستان او

 

دست هایی ، مثل گُل های قشنگ

سر خ مثل آتش سرخ تفنگ

 

سرخ مثل ماهیان روز عید

سرخ مثل خون گُل گون شهید

 

من یقین دارم ، یقین دارم ، یقین

یاس من می روید از میدان مین

 

یاس من می رویدو بو می دهد

بوی عطر سینه ی او می دهد

 

یاس من می روید و وا می شود

شاخه می گیرد شکوفا می شود

 

آن که برگش بر زمین افتاده است

خونِ رگ های تو آبش داده است

 

 

 

من یقین دارم که می روید زخاک

میوه هایی مثل زنجیرو پلاک

 

ریشه دارد، شاخه دارد دود نیست

من یقین دارم پدر مفقود نیست

 

 

 

 

 

 

 

 

انشا

 

سلام، با ز چه داریم ، بچه ها!  انشا

کلاس انشادر خاک ریزهای خدا

 

چه با کلاس کلاسی، چه با صفا درسی

تُفنگ و شوق و نیایش، نماز و شور و دعا

 

 

ولی چه دیر می آید، کجاست ،نامش چیست؟

پرید در حرفم گام های سبز صدا

 

که ناگهان مبصر گفت: بچه ها ، ساکت!

معلم است می آید ، معلم انشا

 

ولی صدایِ تُفنگ است یا ... که مبصر گفت :

صدایِ پای شهید است ، بچه ها برپا !

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387;ساعت 15:14;  توسط جام سحر;  |