تبليغاتX

 

> شرهانی


لحظه اي ...                                                          آ قای عبدالحسین رحمتی (معراج شهدای تفحص - شرهانی)

 

لحظه اي چند ، به شهرم سفري خواهي كرد؟

و به اين كوچه دوباره گذري خواهي كرد؟

 

بال در بال ملائك دل ما را بردي

پس از اين با دل ما عشوه گري خواهي كرد

يك شب احوال دل سوخته را مي پرسي؟

يك شب اي دوست تو بر ما گذري خواهي كرد؟

                                                                           

چقدر دربه در شهر غريبت باشم ؟

بعدازاينها چه به اين دربه دري خواهي كرد؟

 

دلخوشم گر به سلامت ز سفر برگشتي

مثل ديروز به ما هم نظري خواهي كرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387;ساعت 15:49;  توسط جام سحر;  | 

 تقديم به سردار شهيدعلي حياتي :

 

چه برمي ايد از ما؟ :

 

شبيه آسمان بودي نگاهت تا خدا جاري / شكوفا شد شبي بر شاخه هايت زخم بسياري

من از زخمي كه بر پيشانيت گل كرده فهميدم / بنام عشق معنا مي شود آئين سرداري

هزاران بار اين يك جمله را گفتي به من روزي / كه بايد حرمت خون شهيدان را نگهداري

شما كه نامتان شعر بلند روزگاران است / چه بر مي آيد از ما جز همين شعر و غرل، كاري ؟

اگر چه نيستي نام ترا هر روز مي خوانيم / خدا مي داند آري در دلم اي دوست جا داري

 

                                                                                              شاعر : عبدالحسين رحمتي

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387;ساعت 19:59;  توسط جام سحر;  | 

 

 

 

مجموعه حاضر(نامه هایی که به دستت نرسید )

اثری ازشاعر و نویسنده معاصر  عبدالحسین رحمتی  از شهرستان مرزی دهلران است .

آقای عبدالحسین رحمتی شعر را از سال 1368 آغاز نموده است  و تاکنون 5 کتاب  :

آن روزها رفتند (چاپ اول ۱۳۷۹ و چاپ دوم ۱۳۸۵)

- خوانده ام از چشمهایت (شعر)

 - آن سوی رویاها (خاطره )

 - نامه هایی که به دستت نرسید (شعر )

به چاپ رسانده و کتاب :

نسل عشق نام دیگر شماست (شعر)

در دست چاپ دارد.

وی برنده جایزه ادبی دکتر قیصر امین پور در سال ۸۴ وبرگزیده جشنواره دوسالانه کتاب ادبیات پایداری (لوح تقدیر ششمین جشنواره کتاب سال دفاع مقدس) و برنده جایزه برتر جشنواره های متعدد سراسری میباشد  .

 

 

 پرداختن به دفاع مقدس با نگرشی نو  و بهره گیری از واژه و کلمات و استعاره های ساده ، پر محتوا و ملموس از جمله خصوصیات بارز این شاعر و نویسنده دهلرانی میباشد  .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راز

 

كس ز راز رفتنش خبر نداشت

سيزده بهار بيشتر نداشت

 

در شناسنامه دست برده بود

يعني اينكه چاره اي دگر نداشت

 

 

هيچ بچه اي به سن و سال او

زين ميانه جرأت سفر نداشت

 

عزم ، جزم كرده بود ، مي رود

ذره اي گمان در او اثر نداشت

 

آنچنان يقين در او شكفته بود

آن چنان كه «شايد » و « اگر » نداشت

 

تا شب اجابت دعاي خويش

از خداي عشق دست بر نداشت

 

سال ها گذشت و نامه اي رسيد

از پرنده اي كه بال و پر نداشت

 

سال هاي بعد: پيكري رسيد

پيكري كه دست و پا و سر نداشت

 

 

ای کاش ...

 

آن روزهای خيــــالی از  زندگی سيرمان کرد

اين بالهای شکستـــه آخر  زمين گيرمان کرد

 

مانديم و مانديم ومانديم از کــاروانی که رفتند

يک عمر حسرت نصيبی زان روزها پيرمان کرد

 

 

 

ای کاش توفان  بگيرد ، ای کاش مردی بيايد

تا از هياهـو بيفتد آن کس که  تکفيرمان کرد

 

گفتند : اينهــــا غبـارند ، اما يقين دارم آری

نام زلال شهيــدان با عشق تطهيـــرمان کرد

 

تا دورها تا فراســــو  پر بود از  بوی پـــرواز

اين بالهای شکسته آخــر  زمين گيرمان کرد

 

و مادر ...

 

نگاهش حرف هاي مبهمي داشت

براي خلوت خود عالمي داشت

 

اگرچه بود بر لبهاش لبخند

ولي در قاب چشمانش غمي داشت

 

 

براي رازهاي سر به مُهرش

هميشه آرزوي محرمي داشت

 

و مادر جز مرور خاطراتش

نه غمخواري نه يار و همدمي داشت

 

تمام عمر با چشم انتظاري

نگاهش را ز كوچه بر نمي داشت

 

 

 

شفاعت

گفتی : بیا با عشق عادت کن

این روزها غسل شهادت کن

 

با من همیشه بی ریا می گفت :

این دعوت ما را اجابت کن ،

 

 

این روزها ، روز سر افشانی ست

این سینه را سرشار جرات کن

 

ما را ببر تا دورهایی سبز

ما را به نام عشق دعوت کن

 

از  "هور "  از « نی زار » از «مجنون»

از آن جدایی ها حکایت کن

 

فکری به حال ما که جا ماندیم

- این رو سیاهان قیامت - کن

 

ما  را به جان مادرت زهرا (س)

لطفی کن و فردا شفاعت کن

 

 

از كودكي ها

 

هنوز از كودكي ها عطر " انزلناست " با من

نسيمي از نماز ظهر عاشوراست با من

 

سحر ذكر دعاهاي پدر  در خانه پيچيد

دعايش باز مثل موجي از درياست با من

 

 

 

هميشه در نگاهم آن دو دست آسماني ست

هميشه صبح از گلدسته ها پيداست با من

 

دعا بود و نماز و سنگر و عشق و نیایش

همیشه خاطرات خوب آن شب هاست با من

 

مپرسيد از غريبي هاي اين دل بعد از اينها

غباري از بقيع حضرت زهراست (س) با من

 

سراپا شوق ، هر آدينه در باغ خيالم

نفس هاي حضور آخرين مولاست (عج) با من

 

 

... چشم در راهم

 

... و ما مانديم اي سرو تماشايي

چرا ديگر به خواب من نمي آيي

 

چه مي شد  كوچه هاي خاطراتم را

تو با عطر نفس هايت بيارايي

 

 

 

پس از تو شاعر تنهايي خويشم

هزاران بار مي ميرم ز تنهايي

 

از اين غربت مرا اي كاش مي بردي

شبي با شعله ي عشقي اهورايي

 

نگاهم خيره بر اين جاده ها پوسيد

بگو تا كي دگر صبر و شكيبايي

 

اگر چه گم شدي در آتش و باروت

ولي " من چشم در راهم" كه مي آيي

 

 

چه بر می آید از ما                                                      

  تقدیم به شهید علی حیاتی

 

 

شبیه آسمان بودی! نگاهت تا خدا جاری

شکوفا شد شبی بر شانه هایت زخم بسیاری

 

من از زخمی که بر پیشانی ات گل کرد فهمیدم؛

به نام عشق معنا می شود آیین سرداری

 

 

 

هزاران بار این یک جمله را گفتی به من روزی:

که باید حرمت خون شهیدان را نگه داری

 

شما که نامتان شعر بلند روزگاران است

چه بر می آید از ما ، جز همین – شعر و غزل- کاری

 

اگر چه نیستی ! نام تو را هر روز می خوانیم

خدا می داند آری ، در دلم ای دوست جا داری

 

 

رفاقت

براي شهيد اسدالله خيري

كسي آمد دلم را روي دوش صبح با خود برد

همان خوبي كه احساسم به چشمانش گره مي خورد

 

شهيدي كه ،پر از شوق شهادت بود و يك لحظه

رفاقت را به دست خاطرات گم شده نسپرد

 

 

 

همان كه جاي جاي شعرهايم نام سبزش بود

و حتي خاطر تصويرهايم را نمي آزرد

 

شبي كه رد پاي عشق را دنبال مي كردم

شكوفا شد ميان دست هايم غنچه هايي ترد

 

و حالا آن كه با تو روزگاري شور و حالي داشت

به راز مبهم لبخند هايت عاقبت پي برد

 

 

با كه گويم ...

 

با كه گويم خاطرات سال هاي پيش را

لحظه هاي دود و آهن ، آتش و تشويش را

 

با كه گويم مي رود مردي به ميدان هاي مين

تا ببخشايد به آتش ، پاره هاي خويش را

 

 

با كدامين باغ گل ها ، در ميان بايد نهاد

داستان لاله هاي سرخ سبز انديش را

 


يك نفر مي گفت، مي آيي ز سمت آسمان

مي بري با يك نگاهت سايه  تشويش را

 

اين غزل – از چشمهايت – گر چه ناقابل بگو!

مي پذيري برگ سبزي تحفه ي درويش

 

 

به دوستان جانبازم

 

قرعه به نام ...

 

قـــرعـه به نام تو  افتـــاد ای  نيمـــه ي مهــربانم

بايد دو رکعت غـــــزل را با ناز چشمت بخـــوانم

 

گفتی که خيلی عجيب است اينجا پر ازعطر سيب است

گفتم دگــر عطــــر نامت پيچيده در آسمــــانم

 

 

 

در امتــــداد نگــــاهت  حيرت  در آيينه  افتــاد

شعــــــری ز ديوان بيــــدل ، بايد برايت بخوانم

 

انگـــار جايي همين جا، روزی تو را ديده بودم

در لحظـــه های غريبی ، جاری شدی بر لبانم

 

با اين همه بی قراری ، با خويش می گويم آری

قدر تو را بيش از اينــها ، ای دوست بايد بدانم

 

 

زخم

به پيشاني زخمم ، عشق حك بود

تمام سهم من يك ني لبك بود

 

غروب كوچه باغ چشمهايم

عبور دسته هاي شاپرك بود

 

 

دلش آرام شد آخر ، كسي كه

به روي پله لرزان شك بود

 

كسي كه با طلوع صبح آمد

نگاهش آسماني قاصدك بود

 

و آخر ، وقت رفتن ديدم آري

به لب هايش گل لبخند حك بود

 

 

آخرین تلاقی

 

ای از سفر نیامده ، چشمم به راه توست

زیبا ترین ترانه ی من از نگاه توست

 

گفتی به من که شام غریبی ست ، می روم

گفتم : برو که دست دعایم پناه توست

 

 

 

گفتم : چه وقت ، وعده ی دیدار می رسد

گفتم : بگو بگو که کجا وعدگاه توست ؟

 

گفتی که خواب آتش و پرواز دیده ام

این آخرین تلاقی من با نگاه توست

 

ای رفته در محاق ، طلوعی دوباره کن

دل بی قرار جلوه ای از روی ماه توست

 

امشب چقدر منتظر و بی قرارمت

ای از سفر نیامده ، چشمم به راه توست

 

 

کاش ...

 

کاش آن مردان بی تکرار برگردند

کاشکی حتی فقط یک بار برگردند

 

کاشکی بر موج های خسته ی « اروند »

بچه های « کربلای چار » برگردند

 

 

کاشکی مثل نسیم ، آهسته و سر خوش

بی خبر ، از « هور » از « نی زار » بر گردند

 

 

کاشکی می شد که مثل خواب کهفی ، کاش

بچه های از خدا سرشار بر گردند

 

بچه های « گریه در جشن حنا بندان»

بچه های آخرین دیدار بر گردند

 

بعد از این در کوچه ها فریاد خواهم زد:

کاش آن مردان بی تکرار برگردند

 

 

نیامدی ...

 

نیامدی که ببینی ، مرا به تنگ غروب

چه حرف ها که نگفتم به نخل های جنوب

 

نیامدی که ببینی تمام شوق مرا

به جستجوی نگاهت میان آن همه خوب

 

 

 

تمام عشق و عطش را مگر ز خیمه نبرد

سری که رفته به روی چکاد آهن و چوب

 

ای آن که پای بریدی ز کوچه های دلم

بیا و خانه ي بختِ مرا دوباره بکوب

 

شکسته بال مهاجر ، پرنده ی زخمی !

دلم گرفته برایت ، بیا ز سمت جنوب

 

 

نامه

 

گرچه آن روز ، در آن تنهايي

عشق را باز صدا مي كردي

از پس آن همه آواز غريب

در دلم بود كه بر مي گردي

 

 

 

لحظه ي سرخ سرودن ، آري

در دلم نام بلند تو نشست

آسمان بود و من و تنگ غروب

بغض من بي تو غريبانه شكست

 

پيش از اينها به خودت مي گفتي :

كاشكي نور اميدي باشي

آخرين بار دعايت اين بود ؛

كاش اي كاش شهيدي باشي

 

حرف هاي دل من نامه شدند

نامه هايي كه به دستت نرسيد

پدر از عشق تو مي گفت ،ولي

عاقبت روي تو را سير نديد

 

 

 

گفتم از عشق و جنون حرف بزن

كه كسي گفت : به صحرا زده اي

شب گذشتي زخيالم چو نسيم

صبح گفتند به دريا زده اي

 

 

 

اشاره

 

ميان چشمه ي چشمان سبزت

طلوع صبح را تصوير كردي

تو با مهر حرير دستهايت

حديث عشق را تحرير كردي

 

 

تو را انگار جايي ديده بودم

نمي دانم كجا ؟در اين حوالي

ولي بعد از تو مي خوانم برايت:

فقط اين جمله را : جاي تو خالي

 

هنوز آن روز از يادم نرفته است

غزل هايي كه با نام تو زادند

تنت را در نسيمي از نيايش

سحرگاهان ملائك  غسل دادند

 

به آبي ، دانه اي ، يك غنچه لبخند

كبوتر هاي چشمم را صدا كن

نگاهم را بيا با يك اشاره

حريم حرمت آلاله ها كن

 

 

تنها شهيدان

 

نام زلالش را بپرسيد

مردي كه در باران مي آيد

مردي كه دلتنگي ما را

با يك اشاره مي سرايد

 

 

مردي ز جنس ساده ي عشق

مردي كه مثل هيچ كس نيست

مردي كه از پيشاني او

مي شد بفهمي نام او كيست

 

مردي كه فصل تازه اي را

مي آورد تا اين حوالي

اي كاش قدرش را بدانند

روزي تمام اين اهالي

 

او را پرستو هاي عاشق

مثل بهاران مي شناسند

آري صداي پاي او را

تنها شهيدان مي شناسند

 

 

ياد گاري

 

سواران رفته اند و دل خوشم من

اگر تنها غباري مانده از او

براي مادرش پيغام بفرست:

پلاكي يادگاري مانده از او

 

 

تمام كودكي هاي قشنگت

دوباره در نگاه من شكفتند

درنگي كن ! سراپاي مرا سوخت

غزل هايي كه از نام تو گفتند

 

نگاهت بر حرير ابر ها نيز

مرا تا دورهايي سبز مي برد

كسي در شعرهايم بال مي زد

كه با نام زلال تو گره خورد

 

اگر مردم مرا هم مي شناسند

فقط با حرمت نام تو بوده ست

تو كه حتي خداي عشق فرمود

كه پيش از عشق نامت را سروده ست

 

 

تو ديگر بي نشاني مثل زهرا (س)

براي مادرت شعري ندارم

اگر روزي اجابت شد دعايم؛

سرم را بر بقيعت مي گذارم

 

 

نامه اي كه  ...

 

بچه هاي بي ريا

بچه هاي خط شكن

آسمان گرفته است

مثل بغض هاي من

 

 

باز شعر تازه اي

گفته ام برايتان

نيست قابل شما

نذر لحظه هايتان

 

شعر نه كه نامه اي

نامه اي كه خواندني ست

اينچنين نوشته اي

تا هميشه ماندني است

 

باز هم به يادتان

بي قرار مانده ام

در خزان نشسته ام

از بهار مانده ام

 

 

 

باز هم به يادتان

در دلم قيامتي ست

باز بغض من شكفت

اين خودش حكايتي ست

 

اين تمام حرف ماست

هر چه بود و هر چه هست

بعد رفتن شما

گريه سهم ما شده ست

 

بچه هاي بي ريا

بچه هاي خط شكن

تا هميشه زنده ايد

در ترانه هاي من

 

 

 

 

 

 

 

نامه اي دوباره

 

مثل قاب عكس يادگاري اش

باز در خيالمان هنوز هست

سال ها گذشت و با خبر شديم

نامه اي براي ما نوشته است

 

 

نامه اي پر از صفا و سادگي

نامه اي كه مثل عشق تازه بود

نامه اي ز صبح و سنگر و نماز

نامه اي از آتش و غبار و دود

 

نامه اي كه پيشتر نمي نوشت

نامه اي كه خط به خط ترانه بود

نامه اي ز جنس بچه هاي خط

نامه اي كه شعر عاشقانه بود

 

او نوشته بود نامه اي بلند

از پرنده هاي بي قرار عشق

از همان پرنده ها كه سوختند

سال هاي سال در كنار عشق

 

 

 

 

او نوشته بود مي رسد شبي

پيش دوست انتخاب مي شود

مي رسد به انتهاي انتظار

حرفهاش مستجاب مي شود

 

كاشكي كه نام آسماني اش

در نسيم مي نشست و مي وزيد

من چقدر بي قرار مانده ام

كاش نامه اي دوباره مي رسيد

 

 

 

 

 

شيميايي (1)

 

يك دست كاسه اي آب

قرآن به دست ديگر

مي گفت با نگاهش؛

برخيز جان مادر !

 

 

بگذار تا دوباره

سيرت ببينم امروز

شايد كه از نگاهت

رازي بچينم امروز

 

در مخمل نگاهت

با من بگو چه داري

شايد دلم گره خورد

با آن نگاه ، آري

 

پاشيد كاسه اي آب

در امتداد راهش

بر كوچه ها چه ماند؛

زين پس فقط نگاهش

 

 

 

 

فصل شكفتنش بود

اما به جنگ برخورد

او نوجواني اش را

با خود به جبهه ها برد

 

تير و كمان به شانه

با شوق مثل آرش

او ساده و صميمي

رفت و گذشت از آتش

 

گفتند :شعله شعله

پيچيد گاز خردل

بر مخمل تنش آه

تاول به روي تاول

 

 

 

برگشت بي هياهو

مثل گذشته ، خاكي

آويز خانه ي اوست

تنها فقط پلاكي

 

هرچند روي اين تخت

چشم انتظار مانده ست

اما براي رفتن

او بي قرار مانده ست

 

هر روز در گلويش

آواز رود جاري ست

حتي هواي خانه

با نام او بهاري ست

 

 

 

 

هر روز مي نويسد

مشق شهادتش را

بايد كه پاس داريم

اي دوست حرمتش را

 

 

شيميايي (2)

 

كم كم از اين لحظه ها دلگير مي شد

آن صداي آسماني پير مي شد

 

كم كم از بغض گلو مي گفت با من

از غبار روبرو مي گفت با من

 

 

روبرو هاي گناه آلود آري

روبروهايي كه آتش بود آري

 

بغض مي خورد و غزل از زخم مي گفت

تا شبي با زخمه ي زخمي بر آشفت :

 

گفت بايد رفت، بايد بار را بست

آن طرف انگار حرف تازه اي هست

 

اين طرف از عشق ، نامي نيست حتا

يا نمي دانند قدر لاله ها را

 

آن طرف عشق است ، عشقي آسماني

آن طرف صبح است ، صبحي ناگهاني

 

آن طرف آيينه در آيينه خوبي ست

آن طرف در سينه ديگر كينه اي نيست

 

سرفه هايش بيشتر مي شد وَ ليكن

حرف آخر را چنين مي گفت با من :

 

 

 

 

آن طرف كي مثل اينجا كم هواسند

آن طرف ما را بخوبي مي شناسند

 

 

 

 

الفبا

چه شد آن بچه هاي خوب و خندان

چه شد آن « هفت سنگ » كوچه هامان

 

تو اي رود زلال مهرباني

چه مي شد بيشتر پيشم بماني

 

 

چه مي شد دست ما را مي گرفتي

دل سرمست ما را مي گرفتي

 

اگر در چشم هاي من شكفتي

ولي با اين همه رفتي و گفتي :

 

بيا و بعد من عاشق ترين باش

بيا مثل شهيدان ، بهترين باش

 

بيا گسترده مثل آسمان باش

بيا چون كودكي ها مهربان باش

 

شبيه كودكي ها ، مثل ديروز

الفباي دل ما را بياموز

 

هلا ! اي همنشين آتش و دود

الفباي دل تو بي كران بود

 

ولي با آن همه سعي و تلاشم

كجا «من » مي توانستم «تو » باشم

 

 

تو و آن لحظه هاي آسماني

من و اين كوچه هاي بي نشاني

 

اگر چه بي تو تنها مانده ام من

زخيل كاروان جا مانده ام من

 

وَليكن با تمام انتظارم

تو را مثل هميشه دوست  دارم

 

 

ياد گار مهرباني

 

گر خبر از اين جدايي داشتم

دشت ها را ني لبك مي كاشتم

 

مي سرودم لحظه هاي عشق را

گريه هاي بي صداي عشق را

 

 

بعد او احساس را گم كرده ام

كوچه باغ ياس را گم كرده ام

 

او گذشت از سيم هاي خار دار

با شهيدان غريب روزگار

 

 


نوجواني از تبار عشق بود

لحظه هايش بي قرار عشق بود

 

بوي گل مي آمد از پيراهنش

يوسفي در روزگار عشق بود

 

آن شهيد بي نشان شعر من

زخم هايش اعتبار عشق بود

 

 


من به نام يار عادت كرده ام

چشم هايش را زيارت كرده ام

 

 

 

 

 

من براي باغ چشمان ترم

ياد گاري سبز با خود مي برم؛

 

يادگار مهرباني هاي او

يادگار خنده ي زيباي او

 

 

بچه های آسمانی ...

 

لحظــه های  سبزتان با  هرچه  عشق بی ريا آباد

بچه های آسمـــــانی  ،  سروهـای  عاشق و آزاد

 

رد پایی آسمانی در نگاه سبزتان جاری است

رد آن پیری که آغاز کلامش زنگ بیداری است

 

 

باز باید گفت از او ، -آن که نامش محض زیبایی ست

آن که موج معرفت در عمق چشمانش تماشایی ست –

 

از همان مردی که مثل ذولفقاری از حنین آمد

از همان مردی که سرشار از نفس های حسین آمد

 

از نسیم زندگی از چار فصل عشق باید خواند

باز هم باهم بر آن عهدی که می بستیم باید ماند

 

باز هم باید گذشت از سنگلاخ جاده ها ای دوست

باز هم باید سرود از حرمت سجاده ها ای دوست

 

ما شهیدان را میان آتش و باروت فهمیدیم

غربت این نسل را آن روزها در جبهه ها دیدیم

 

درد آنها درد غربت درد عشق و درد مردم بود

وقت رفتن بر لبان سبزشان عطر تبسم بود

 

مثل آنهــــــا  باز بايد رفت –آری- هر چـــه بادا باد!

بچــه های آسمــــانی ، سروهــای  عاشـــــق و آزاد

 

 

 

هر که بی درد است اهل کوچـه های  سبز اينجا نيست

پرسه در دنیای بی دردی زدن آیین مولا نیست

 

حرف ما را اين  قلمهـــــا  خوب می فهمنــد باور کن

درد بسيـــــار است اما اين زمان با درد ما ســــر کن

 

گفته بودم حالمــــان را کس نمی پرسد خيالی نيست

اين زمان هم طبق معمول است جان من ملالـی نيست

 

گفته بودم حالمان خوب است رسم نامـــه ها اين است

گرچــه ديگر باورش حتی برای دوست  سنگيــن است

 

باز فصل عشق فصــــل زندگی و آب  و آيينـــه  است

فصل  پنجم  نيز فصــــل مهرباني هــــای ديرينه  است

 

لحظـــه های  سبــزتان با  هر چه عشـــق بی ريا آباد

بچه های آسمــــــانی  سروهــــای  عاشــــق و آزاد

 

 

قايق

 

قايق برگشت و سرنشينش گم شد

يعني كه ز ايل بهترينش گم شد

پيكي برود تا برساند خبري

آن ايل ، سوار پشت زينش گم شد

 

سنگر

 

از سنگر او هنوز هم بايد گفت

هر چند دو بيت ، دستِ كم بايد گفت

از كوچ غريبانه ي آن مرد بزرگ

نه يك لحظه كه دم به دم بايد گفت

 

ساحل (1)

 

ساحل كم كم همدم ايام شده ست

انگار به او دوباره الهام شده ست

شايد امشب كسي بيايد، شايد

ساحل چقدر غريب و آرام شده ست

 

 

 

 

ساحل (2)

 

تا قرعه زديم حرفي از دل آمد

يعني كه عزيز ما به منزل آمد

بعد از عمري چشم به راهي ديدم

پوتين تو امروز به ساحل آمد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387;ساعت 0:51;  توسط جام سحر;  |