تير سال 1378 بود. حوادث سياسي و فرهنگي، مردم را دلتنگ شهدا كرده بود. سردار باقرزاده اكيپهاي تفحص را جمع كرد و گفت: «مردم تماس ميگيرند و درخواست ميكنند مراسم تشييع شهدا بگذاريد تا عطر شهدا حال و هواي جامعه را عوض كند.» تعداد شهداي كشف شده توي معراج، كمتر از ده شهيد بود. سردار باقرزاده گفت: «برويد توي مناطق به شهدا التماس كنيد و بگيد شما همگي فدايي ولايت هستيد. اگه صلاح ميدانيد به ياري رهبرتان برخيزيد.» چند روزي گذشت. سردار تماس گرفت و آخرين وضعيت را از من پرسيد. گفتم چيزي پيدا نشد. پرسيد: «به شهدا گفتيد؟» گفتم: «سردار! بچهها دارند زحمت خودشون رو ميكشند.» گفت: «همان چيزي كه گفتم، عمل كنيد!» شب بود كه با برادران علي شرفي و روحالله زوله مهيا ميشديم فردا به سمت هورالعظيم حركت كنيم. صبح حدود ساعت 30/10 به منطقه شطالعلي، محور عملياتي بدر و خيبر رسيديم. براي رفع تكليف، جملات سردار را بازگو كردم. نهار را خورديم و برگشتيم. عصر بود رسيديم اهواز. به ستاد اعلام شده بود در شلمچه تعدادي شهيد پيدا شده. از خوشحالي بال درآوردم. خودم را رساندم شلمچه. 16 شهيد پيدا شده بود. شهدا را آوردم پادگان. چند ساعتي بيشتر توي پادگان نبودم كه گفتند از هور تماس گرفتند كه شهيد پيدا شد. ديگر توي پوست خودم نميگنجيدم. شده بودند 19 شهيد. چند روزي گذشت و از شرهاني و فكه، هر روز خبر خوشي ميرسيد. نماز مغرب و عشا را خوانده بوديم و مشغول خوردن شام بوديم كه سردار تماس گرفت: «چه خبر؟» گفتم: «شهدا خود را رساندند. درهاي رحمت خدا باز شد.» گفت: «فردا صبح شهدا را به سمت تهران حركت بده.» گفتم: «سردار! چند روز ديگه اجازه بديد.» تأكيد كه حتماً فردا صبح حركت كنيم و از تعداد شهدا پرسيد. گفتم: «هنوز شمارش نكردهام.» و همين طور كه گوشي را با كتفم نگهداشته بودم، شروع كردم به شمردن: «16 تا فكه؛ 18 تا شرهاني ... جمعا شد 72 شهيد.» سردار گفت: اللهاكبر! روز عاشورا هم 72 نفر پاي ولايت ايستادند.» سعي كردم به بهانهاي معطل كنم تا تعداد شهدا بيشتر شود. اما دستور همان بود؛ 72 شهيد به نيابت از 72 شهيد عاشورا در پاسداري از حريم ولايت، تشييع شدند. كشف يك داروي شفابخش در جريان تفحص برونمرزي تازه در برونمرزي شلمچه شروع به كار كرده بوديم. آقا مجيد پازوكي مسئول بود. قرار شد من هم بروم شلمچه و آقا مجيد زحمت كشيده بود من را به عراقيها معرفي كرده بود. دستور اين بود كه براي جلوگيري از حساسيت عراقيها، نگوييم كه از بچههاي زمان جنگ هستيم. آقا مجيد كه آثار جراحات زمان جنگ روي دستش بود، به عراقيها ميگفت دستم را سگ گاز گرفته و بساط خنده هميشه فراهم بود. عراقيها هم منظور آقا مجيد را نميفهميدند. عراقيها من را با نام حاج قاسم، داراي مدرك دكتري و فارغالتحصيل از امريكا ميشناختند. وقتي بهم گفت كه جريان چيه، همهاش خدا خدا ميكردم كسي مريض نشه كه آبروي دكتر نره. عراقيها، خصوصاً افسر مسئول آنها، خيلي دوست داشت از وضعيت اجتماعي امريكا اطلاعاتي داشته باشه. سعي ميكرد به من نزديك بشه. من هم كه تنها سفر برون مرزي ثبتشده توي زندگيام عراق بود كه اون هم با جنگ همراه بود، سعي ميكردم طفره برم. يه روز ازم پرسيد: «بلدي انگليسي صحبت كني؟» من براي جلوگيري از آبروريزي گفتم كه دستور صحبت كردن ندارم و از اين جور قصهها. اما عاقبت بلايي كه ازش ميترسيدم، سرم آمد: افسر عراقي آمد پيشم و گفت: «همسرم مريضه و پاش ورم كرده.» من خودمو جمع و جور كردم و گفتم: «فردا برات دارو ميآورم.» وقتي آمديم ايران، كميسيون پزشكي با حضور من، آقا مجيد، راننده بيل مكانيكي، آشپز و راننده تريلي تشكيل شد و قرار شد بيخطرترين راه را انتخاب كنيم. توي مقر مقداري خمير دندان تاريخ مصرفگذشته داشتيم. برداشتم با رب گوجهفرنگي مخلوط كردم و توي تكه كاغذي پيچيدم و گذاشتم توي يخچال. صبح وارد خاك عراق شديم. افسر عراقي سراغم آمد و من داروي اختراعي را بهش دادم و گفتم: «از اين دارو تو اير
محمد درودگري
جنگ تمام شده بود. همه برگشتند به شهر. البته براي شهريها جنگ زودتر از اين حرفها تمام شده بود. براي بعضي از بچهها هم نه تنها جنگ تمام نشده بود، بلكه تازه كارها شروع شده بود. غلامي از اين دسته آخري بود. در زمان جنگ، مسئول تعاون لشكر بود. بعد از جنگ شده بود فرمانده گروه تفحص شهدا. تازه كارش شروع شده بود.
□
حاج محمود توكلي ميگفت: جنگ تمام شد، آمديم اصفهان، اون روزا وضع اقتصاديمون خوب نبود، سرمايه هم نداشتيم، كار خاصي هم بلد نبوديم. رفتيم سراغ زمين پدري، با چند تا از بچهها شروع كرديم به كار كشاورزي. اوضاع بد نبود. صبح ميرفتيم، غروب ميآمديم. به كار تو بيابون هم عادت داشتيم. الآن هم هنوز تو بيابونها داريم زندگي ميكنيم. همان روزاي اول شهيد غلامي اومد سراغمون. ميگفت: بياييد بريم منطقه، خيلي از بچهها هنوز اونجان، بايد بريم سراغشون. ميگفت دلم آروم نميگيره. با اين حرفهاش حتي با شوخي ما رو برداشت برد منطقه سراغ شهدا.
□
جنگ تمام شده بود. كلي شهيد برگشته بودند به شهر، اما هنوز خيليها نيامده بودند. يكيشان حاج آقا مصطفي ردانيپور بود. شهيد غلامي هم ليستي از «از سفر برنگشتهها» جمع كرده بود. خيلي از اسامي رفقاش رو نوشته بود؛ اول از همه شهيد ردانيپور بود. تا امكانات رو تحويل گرفت، رفتيم كردستان سراغ آقا مصطفي. با اون بدن مجروحش آنقدر بين جنوب و اصفهان و كردستان رفت و آمد تا بالاخره مجوز ورود به خاك عراق رو گرفت.
□
به حاج محمود گفتم ازش چي برا مردم بگيم؟ روحياتش چه طوري بود؟ رفت تو فكر و با لبخندي گفت: عجيب مردمدار بود، خيلي هواي بچهها رو داشت، با همه مهربون بود. احترام بزرگ و كوچك رو نگه ميداشت.
□
جنگ تمام شده بود و قرار بود عراق كاملاً عقبنشيني كند. ايران هم برگردد داخل مرز خودش ولي اينطور نشد؛ مثلاً در محور عملياتي محرم در شمال فكه، كل شرهاني دست عراق بود. سربازهاي عراقي تا پل شهيد ايوبي و رودخانه دو ايرج آمده بودند. وقتي عراق به كويت حمله كرد، آمريكا هم به عراق، شرهاني هم آزاد شد. شرهاني هم جز آزادههايش البته مجروح و رزمنده و... هم هست.
وقتي غلامي فهميد شرهاني آزاد شده، ياد عمليات محرم افتاد؛ اون شب باروني كه مصطفي ردانيپور براي بچهها سخنراني ميكرد...
□
رفتيم شرهاني. مرز دست ارتش بود. آن طرف هم منافقين نيرو داشتند. شهدا هم آنجا بودند. شهيد غلامي هم بود.
موافقت نكردند كه كار تفحص آنجا شروع شود. مي¬گفتند منطقه آلوده است. ميدان مين، سيمخاردار، تپههاي رملي، تلههاي انفجاري منافقين، عراقيها و... .
غلامي اصرار داشت. با كلي رفت و آمد و حرف و حديث، قرار شد ده روز در منطقه بمانيم. اگر شهيد پيدا كرديم كه بمانيم، وگرنه برگرديم به شهر. ماه شعبان بود، ايام ولادت امام حسين(ع) و حضرت عباس(ع) و امام سجاد(ع) هم گذشته بود. جست¬وجو در منطقه را آغاز كرديم. بيشتر روي تپههاي 175 و 178 رفت و آمد ميكرديم.
روز آخر، روز ولادت امام زمان(عج) بود. در روز اميدواري، ما نااميد در منطقه ميگشتيم. هيچ خبري نبود. در اين ده روز حتي يك شهيد هم پيدا نشده بود. قرار شد هر كسي يك يادگاري بردارد و خداحافظي كنيم و برگرديم. دل همه گرفته بود. نااميد داشتيم دنبال پوكه و تركش ميگشتيم. شهيد غلامي هم رفت سراغ يك شقايق وحشي. ميخواست آن را از ريشه دربياورد كه يك دفعه صلوات فرستاد. رفتيم ديديم، اللهاكبر شقايق روي جمجمه شهيد درآمده، اول جمجمه بعد تمام بدن را درآورديم.
پلاك را شهيد غلامي داد لشكر براي استعلام! شهيد بچه اصفهان بود؛ عيدي امام زمان(عج) در روز نيمه شعبان. اسمش شهيد مهدي منتظرالقائم بود. اولين شهيد تفحص شرهاني!
□
كنار مقتل شهيد غلامي نشسته بوديم. حاج عبدالحسين عابدي برامون تعريف ميكرد: جنگ تموم شده بود، ولي انواع و اقسام يادگارهاي جنگ همراه شهيد غلامي بود. يادگارهايي از فتحالمبين، محرم، والفجر هشت، كربلاي چهار و پنج، خيبر و... هم تركش تو تنش بود، هم شيميايي بود. سخت نفس ميكشيد. بعضي وقتها نميتونست راه بره. ياد اون عكسي افتادم كه حاج عبدالحسين، شهيد غلامي رو روي دوش خودش سوار كرده بود. تا از آب رد كنه. آخر اون موقع طلاييه را آب گرفته بود، شهيد غلامي نميتونسته تو آب راه بره.
□
سال گذشته، بعد از شهادت بهنام كريميان، براي مراسم سالگرد شهيد غلامي، با جمعي از بچههاي لشكر و گروه تفحص رفتيم اردستان، زادگاه شهيد غلامي. مردم محل هم جمع شده بودند. سردار باقرزاده، كلي صحبت كرد و از شهيد غلامي گفت. خاطرهاي تعريف كرد كه هنوز بدنم ميلرزه:
ـ جنگ تمام شده بود. تو طلاييه بوديم. تو سنگر با بچهها مشغول صحبت بودم كه گفتن دوباره حال غلامي بد شده. چند بار بهش گفته بودم كه لازم نيست منطقه بمونه، ولي مونده بود.
يكي از سربازهاي امدادگر داشت بهش تنفس مصنوعي ميداد. فايده نداشت. همه نگران بودند. درمانگاه هم نزديك نبود. دو تا دستش رو گذاشته بود رو سينه غلامي و محكم فشار داد. يك دفعه صداي شكستن دنده او را شنيدم، غلامي آهي كشيد و به هوش آمد.
□
جنگ تمام شده بود. اوج كارهاي تفحص بود. خرداد ماه سال 76. ميخواستم برم آبادان، غلامي آمد و گفت: كار داره، ميخواد باهام حرف بزنه. قرار شد همراه ما بياد. از طلاييه تا آبادان كلي حرف زد. همهش منتظر بودم كه از مشكلات خودش بگه، از خانواده و... ولي فقط درباره شهدا صحبت كرد، درباره كار انگار نه انگار؛ فقط زندگيش شهدا بودن و دغدغهاش تفحص...
□
از آبادان كه برميگشت، غروب جمعه بود. جاده خلوت بود و راديو داشت دعاي سمات را پخش ميكرد. ديگر غلامي آرام شده بود. نزديكيهاي شهرك دارخوين كه رسيديم، ديدم غلامي به مسجدالاقصي، معراج شهداي اصفهان خيره شده و اشك ميريزد. در دلم گفتم الآن هواي حاج حسين خرازي را كرده. به خودم گفتم بايد بيشتر هوايش را داشته باشيم، نور بالا ميزند. جمعه هفته بعد، تهران بودم كه خبر دادند غلامي را در اصفهان تشييع كردهاند. 27 خرداد 1376 بود. يكي از مينهاي فكه شده بود سكوي پروازش.
غروب جمعه بود. جاده خلوت بود و راديو داشت دعاي سمات را پخش ميكرد. ديگر غلامي آرام شده بود. نزديكيهاي شهرك دارخوين كه رسيديم، ديدم غلامي به معراج شهداي اصفهان خيره شده و اشك ميريزد. در دلم گفتم الآن هواي حاج حسين خرازي را كرده. به خودم گفتم بايد بيشتر هوايش را داشته باشيم، نور بالا ميزند. جمعه هفته بعد، تهران بودم كه خبر دادند غلامي را در اصفهان تشييع كردهاند.
اشاره: «تفحص سيرة شهدا» كه مركز تخصصي روايتگري دفاع مقدس است و حجتالاسلام ماندگاري مسئوليت آن را بر عهده دارد، پر است از دلسوختگاني كه سالهاست شهدا و مناطق عملياتي دفاع مقدس را به زائران عاشق آنها معرفي ميكنند. در اين ستون، نمونهاي از روايت اين عزيزان در مناطق مختلف را خواهيم خواند.
نميدانم شما معروفترين خاطرة تفحص را شنيدهايد يا نه؟ خاطرة معروف شهيد غلامي را؟ بارها شهيد غلامي و بعد از آن، راويان آن حماسهها، اين قصه را بر زبان جاري نمودند كه: وقتي خواستيم كار تفحص را در منطقه عمليات محرم آغاز كنيم. ابتدا اجازه كار در اينجا را به ما نميدادند. ميگفتند امنيت ندارد، منافقين توي منطقهاند. نميشود.... وقتي اصرار ما را ديدند، قرار شد يك هفته به صورت موقت در منطقه كار كنيم. اگر شهيدي يافتيم، مجوز بدهند و ما رسماً وسايلمان را بياوريم و شروع به كار كنيم.
مينهاي منطقه، منافقين، عراقيها و موانع خورشيدي، سيمهاي خاردار، تلههاي انفجاري و.... از هيچكدام آن قدر نميترسيدم كه از دست خالي برگشتن، ميترسيدم. روز آخر ماندمان، نيمه شعبان بود. آن روز با رمز «يا مهدي» حركت كرديم. عجيب همه پريشان بوديم، خورشيد هم دستپاچه بود، زودتر از هميشه ميخواست خود را به پشت ارتفاع 175 برساند.
نزديك غروب، لحظة وداع، هر كدام از بچهها وسيلهاي را براي تبرك و يادگاري برداشتند. من هم رفتم، سراغ شقايق وحشي، ميخواستم از ريشه درش بياورم و بگذارم قوطي كنسرو. وقتي شقايق را آرام جدا كردم، ديدم ريشة شقايق روي جمجمة شهيد سبز شده، محل سجدهگاهي با صلوات بر محمد و آلش. شهيد را بيرون آورديم، بعد از استعلام پلاك شهيد، متوجه شديم عيدي آقا امام زمان(عج) به ما، شهيد مهدي منتظر القائم است از لشكر امام حسين(ع).
ميبينيد باز هم ردپاي آن يار سفر كرده در آغاز تفحص در شرهاني ديده ميشود! بايد از آن شهيد و اين جستوجوگران نور درس بگيريم كه چگونه به دنبال گمشده بايد گشت! شرهاني سرزمين جستوجو به دنبال نور است. سجدهگاه ملكوتيان درسهاي زيادي دارد براي بشر امروز؛ درسهاي جاودانه و قانونهايي براي تفحص و جستوجوي نور.
برادر محمد احمديان كه خود گنجينة خاطرات جنگ و تفحص و روزهاي غربت شهدا در شهرهاست، برايمان تعريف ميكرد: در همان سالهاي اول تفحص، در فصل تابستان، هواي منطقه بسيار گرم شد. شدت تابش نور خورشيد به حدي بود كه هر كسي تحمل آن را نداشت. امكانات لازم هم در منطقه نبود. شهيد غلامي را كه به علت عارضة شيميايي و مجروحيت حال مناسبي نداشت، با اصرار راضي كرديم كه به اصفهان برگردد و ما كار را در منطقه ادامه دهيم.
چند روزي گذشت، شدت گرما داشت ما را هم از پا درمياورد . تشنگي به حدي بود كه بعد از ظهر به دشت عباس رفتم و با شهيد غلامي تماس گرفتم و اجازه خواستم كه يكي دو ماه كار را تعطيل كنيم و برگرديم اصفهان، تا هوا مساعد شود.
شهيد غلامي پشت تلفن لحظهاي سكوت كرد و گفت: يك چيز را به من بگو و اگر خواستي كار را تعطيل كني، تعطيل كن و بيا اصفهان. فقط بگو: عاشق نيستم و بيا.
در ره منزل ليلي كه خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشي.
جستوجو بايد عاشقانه باشد. تفحص عاشقانه است كه نتيجه ميدهد. همانگونه كه در شب عمليات محرم، حسين خرازي عاشقانه فرماندهي كرد، نيروها عاشقانه به خط زدند، آسمان عاشقانه باريدن گرفت و چفيهها عاشقانه به هم گره خورد و 360 كبوتر عاشق با جان خود، قفل عمليات را شكستند و با عبور رود دوايرج قلب دشمن متجاوز را نشانه رفتند، غلامي هم عاشقانه رد مولاي خود را تا ارتفاعات 175 شرهاني جستوجو كرد. دوستان و ياران او هم سالهاست كه در همان سرزمين از بيات تا فكه را عاشقانه زير پا ميگذارند و حتي كانالهاي خطرناك مجليه و موانع چم هندي مانع حركت آنها نميشود. همانهايي كه صبحها را با دعاي عهد و توسل، با عزيزي از آل طاها تجديد بيعت مجدد ميكنند و به دنبال نور ميروند.
فرداي آن روز، آن چند جوان كه درس عاشقي را از فرمانده خود آموخته بودند، پا به ميدان مين گذاشتند. از موانع عبور كردند و مزد عاشقي خود را در آن سرزمين گرفتند؛ پلاكي برق زد و شهيدي خود را نشان داد.
وقتي شهيد را در آغوش گرفته بودند و در ميدان مين ميدويدند، والمرهاي شرهاني هم همراهي كردند و فقط موجب ترس صاحبان خود شدند. رمز اين را كه پاي شاگرد عاشقي به سيمهاي تله گير ميكرد و والمرها منفجر نميشدند، بايد از خداي آن سرزمين پرسيد كه دوستدار عاشقان است.
جستوجو در اين سرزمين جاودانه است. اين مطلب را وقتي فهميدم كه ديدم بهنام كريميان، آن سرباز قديمي تفحص و نيروي فعال ده ساله تفحص با چشماني باراني از خلوت معراج شهداي شرهاني بيرون آمد و بعد از مدتي فداي تحقق ارمانهاي حضرت روح الله شد.
اگر روزي خواستيد از پل شهيد ايوبي بگذريد و به زيارت شهداي گمنام شرهاني مشرف شويد، يادتان باشد اين سرزمين و محدودة آن پل، به خون صدها شهيد اغشته است و مهندسي و طراحي اين پل به همراه سربازان ارتش در همانجا به شهادت رسيد.
پل ايوبي، دروازة ورود به سجدگاه ملكوتيان، محل عبور عزيزاني مانند شهيد خرازي، ردانيپور، صياد، غلامي، پازوكي ، ضابط و... است.
درهاي آسمان هنوز در اين سرزمين باز است.
دهم آبانماه سالروز عمليات غرور آفرين محرم درمنطقه عمومي دهلران گراميباد
دهلران – جام سحر
عمليات محرم نقطه عطفي درتاريخ دفاع مقدس است
نعمت
الله صفري فرماندار دهلران در آستانه سالروز عمليات محرم در دهلران درگفتگو با خبرنگار ما گفت : عمليات
محرم نقطه عطفي درتاريخ دفاع مقدس است . وي اظهار داشت : شهرهاي دهلران و موسيان
از اولين شهرهايي هستند كه مورد هجوم وحشيانه و ناجوانمردانه ارتش بعث عراق قرار
گرفتند . ارتش رژيم بعث چندماه قبل از شروع جنگ تحميلي يعني خرداد 59 تجاوزات خود را از مرز دهلران آغاز كرد بطوريكه
اولين شهيد آغاز تهاجم عراق عليه ايران فرمانده پاسگاه سميده دهلران بوده است . وي عملياتهاي مهم و سرنوشت ساز دفاع
مقدس در دهلران را اينگونه برشمرد :عمليات مهم فتح المبين ، والفجرمقدماتي ،
والفجر 1، والفجر6 وعمليات غرو آفرين محرم كه در اين عمليات بخش وسيعي از خاك
جمهوري اسلامي ايران از لوث وجود دشمن زبون پاكسازي شد
مشق محرم:
سرهنگ پاسدار محمدزاده مديركل بنياد حفظ آثار و نشرارزشهاي دفاع مقدس استان ايلام نيز درگفتگويي با عيلام خبر به توصيف گوشه اي از عمليات محرم پرداخت وي گفت: گرمادرتكثروتراكم بود ، هيجان و التهاب از سروروي دشت باريدن گرفته بود واز هرسوي رشته اي نارنجي سوز و حرارت وزيدن گرفته بود مرز در مدار مدارا بود اما هرازگاهي طعنه ي تيري خلوت آنرا مي شكست بارها از مدار مرز رگبارهاي كينه اي از آنسوي خط الرأسش رها شده بود اما كسي به درستي نميدانست كه در چكامه شهريور به ناگاه آنگهاي غرش آهن و بلوا باريدن گيرد همه چيز به ظاهر آرام بود و در سيرطبيعي خود مشق حيات مي نمود اما در تابستان از تكثيرالتهاب ، به ناگاه همه چيز رنگ باخت وقاب آرامش در ازدحام امواج بلوا شكست.مرزهاي مدارا در هم فرو ريخت و توپها تصنيف تهديد و ويراني را درگوش آسمان آواز دادند
اينسويي تر مرداني از جنس شور و شيدايي مرداني از قبايل قرابت و همدلي وآوازهاي دل و دلدادگي ديوارهاي بليغ دفاع را در مرزهاي مهجور تكثير كردند وآوازهاي آسمان را از نو سردادند . ديباچه دفاع در حال نگارش بود ودلها يادنامه رزم را درآوردگاه حماسه زمزمه مي كردندانگار" دهلران " در يادنامه دلها جلوه اي تازه گررفته بود ،نسيم مه در حرم التهاب وزيدن گرفته بود ،انباني از آيه هاي عشق و ايستادگي را بر گستره دشتهاي سرخ و سوزان جنوب مي پاشيدشهر گرچه در كشاكش شعله و خاكستر بوداما درمتن آن مجاهد وازخودگذشتگي خودموج مي زد،اينبار فرزندان مجاهدت دردر دواير چرخان سماء مشق محرم مي كردند انگار كربلا از نوع كرامت خود را برضريح تاريخ ،گردن آويز مي كرد و از الطاف آن عمليات محرم متبلور گشت
جعفر نظري مسئول يادمان شهداي شرهاني و معاون سياسي اجتماعي فرمانداري دهلران نيز در گفتگويي اختصاصي به تشريح عمليات محرم پرداخته است كه توجه شما را به خواندن آن جلب مي كنيم : باشروع جنگ تحميلي ارتش رژيم بعثي در اولين روزهاي جنگ تجاوز خود را براي اشغال شهر دهلران از محور موسيان آغاز نمودمردم غيرنظامي و بومي با ابتدائي ترين سلاحهاي خودبمدت 18روز در مقابل ارتش تادندان مسلح عراق مقاومت كردند كه از آن بنام اولين مقاوت در تاريخ دفاع مقدس استان ايلام ياد مي شود در اين عمليات كه بنام نبردموسيان معروف است دونفر از سران دو ايل دهلران يعني ايل كرد و ايل لر بنام شهيدان الياس ملكي و خانمحمد محمدي و دونفر پاسدار بومي بنامهاي دانيال لياقتمند و ناصر جعفري به شهادت رسيدند .دشمن بعث در تاريخ 18مهرماه 59 شهر دهلران و روستاهاي بخش مركزي و موسيان را به اشغال خود درآوردكه پس از 19ماه عمليات بزرگ فتح المبين در اين سرزمين آغاز و بخشي از خاك كشورمان آزاد شد ودشمن عقب نشيني كرده وبرروي ارتفاعات حمرين و چم هندي مستقر شد در برجاده دهلران انديمشك تسلط داشت لذا رزمندگان اسلام عمليات بزرگ ديگري به نام " محرم " براي بدست اوردن ارتفاعات ، دستيابي به تأسيسات نفت و گار منطقه آغاز كردند عمليات محرم در تاسوعا و عاشوراي سال 1361 از سه محور موسيان ،نهرعنبر و شرهاني باشركت يگانهايي از ارتش و سپاه از جمله لشكر 8نجف اشرف به فرماندهي شهيد حاج احمد كاظمي ،لشگر14امام حسين به فرماندهي شهيد حاج حسين خرازي ولشگر 17علي ابن ابيطالب به فرماندهي شهيد مهدي زين الدين بارمز يا زينب (س) آغاز شد . در اولين شب اين عمليات در محور عين خوش به سمت شرهاني با توجه به اينكه دشمن در غرب رودخانه دويرج قرار داشت لشگر14امام حسين (ع) اصفهان بعنوان خط شكن در اين محورمستقر كه همزمان در همان شب، باراني سيل آساشروع به باريدن كرد كه در اثرطغيان رودخانه دويرج رزمندگان اسلام براي عبور بامشكل مواجه مي شوند لذا باوجود مشكلات فراوان يك گردان از لشگر14 امام حسين (ع) كه رزمندگان اصفهاني بودند جهت عبور از رودخانه داوطلب مي شوند گفتني است اگر اين رزمندگان از رودخانه عبور نمي كردند و به خط دشمن حمله نمي بردند تعداد سه يگان ديگر كاملا در محاصره قرار مي گرفتند بهمين دليل در هنگام عبور تعداد 400 نفر از رزمندگان اسلام در موجهاي وحشي دويرج گرفتار مي آيند و به شهادت مي رسند وتعداد اندكي از آنها موفق به عبور مي شوند و همان افرا خط دشمن را مي شكنند
عمليات محرم با همكاري ويژه نيروهاي محلي در شناسايي و اطلاعات و عمليات صورت مي گيردوگردان 505محرم كه متشكل از رزمندگان بومي دهلران است براي اولين بار در اين عمليات شركت مي كنند
عمليات غرور آفرين محرم دستاوردهاي بسياري داشت كه به اهم انها اشاره مي كنيم:
انهدام 490دستگاه تانك و نفربر وخودور و 10فروند هواپيما
به غنيمت گرفتن 451 دستگاه تانك و نفربروخودرو وتفنگ 106 موشك انداز وانواع ضدهوايي و خمپاره انداز
در اين عمليات مهم بيش از 7000 نفر از ارتش كفر كشته و 3400 نفر نيز به اسارت نيروهاي اسلام درآمدند
850 كيلومتر از خاك جمهوري اسلامي ازجمله سلسله جبال حمرين حوضچه هاي مهم نفت و گاز منطقه بيات و موسيان و70حلقه چاه نفتي آزاد شد ورزمندگان اسلام بربخشهايي از خاك عراق تسلط پيداكردند
عمليات محرم از شاخص ترين عملياتهاي رزمندگان اسلام است كه شكل گرفتن يگانهاي رزم درسپاه وتعقيب دشمن درخاك عراق براي ايجاد فشار و خروج دشمن از بخشهاي مهم خاك كشورمان وهمچنين آزاد شدند تأسيسات مهم اقتصادي نفت و گاز كه در اشغال ارتش بعث قرار داشت وكوتاه كردن دست دشمن از گلوله باران مسيرجاده مواصلاتي انديمشك دهلران كه در واقع خط انتقال غرب به جنوب كشور بود وتسلط نيروهاي خودي بر روي ارتفاعات مهم 175، 178، وقله 290 كه كاملا برجاده هاي تداركاتي عراق تسلط داشت را مي توان از دستاوردهاي آن عنوان كرد
بدليل وسعت اين عمليات و دست به دست شدن بخشي از خاك كشورمان بين رزمندگان اسلام و ارتش بعث عراق پيكرمطهر تعداي از شهداي گرانقدر در معركه باقي مي ماند كه با پايان گرفتن جنگ گروههاي تفحص پيكرشهدا در منطقه شرهاني كه كانون عمليات محرم بود مستقر شدند و پس از احداث بنائي بسيار زيبادر منطقه شرهاني به نام معراج شهدا پيكرهاي مطهر بسياري از شهدا كشف و به دست خانواده هايشان رسيد
هم اينك منطقه شرهاني بعنوان نقطه ايثار و يكي از سندهاي افتخاردوران دفاع مقدس محل برگزاري دعاي پرفيض عرفه و محل زيارت كاروانهاي راهيان نور از سراسر كشور است كه داراي آثار بسيارماندگاري از آن دوران از جمله سنگر ،خاكريز، ادوات زرهي تانك و نفربر هاي منهدم شده موانع خورشيدي ، سيم خاردار و ميادين مين دست نخورده و كانال بسيار مشهور شرهاني كه توسط دشمن وبا طرح وحمايت و ابتكارات كشورهاي دنيا براي رژيم عراق ساخته شده به طول 90كيلومتر و عرض 5 متر و عمق 6 متر با بكار بردن انواع موانع انفجاري و سيم خاردار بعنوان سدي براي عبور رزمندگان اسلام احداث شده است ، قرار دارد كه اين كانال بسيار مهم از شرهاني تا منطقه فكه پس از عبور از شرايط مختلف طبيعي منطقه و پستي و بلنديهااحداث شده است هم اكنون كاملا دست نخورده مورد بازديد كاروانهاي راهيان نور مي باشد
تهيه و تنظيم :فرمانداري دهلران ، بنياد حفظ آثار و نشرارزشهاي دفاع مقدس استان ايلام وسپاه ناحيه دهلران

