جنگ خیلی شدیدی اینجا بود تا حاج حسین - سردار ش
هیدحاج حسین خرازی فرمانده لشگر ما- بچه ها رو جمع کرد و گفت : بچه ها لشکرها رفتن توی جزیره ولشکر8 نجف هم هلیبرن شدس پشت عراقیا.
اینها گیر افتادن اونطرف، چون بچه های8 نجف تمام گیر افتادن و اگرخط طلائیه یعنی این سه راهی- اینجا که ایستادم- اگر این خط شکسته نشِد کل بچه های اونطرف قتل عام می شن و الآن باید بریم طلائیه عمل کنیم.
باچه نیرویی؟ نیرویی که توی زید اصلا براش روحیه ای نموده س بچه ها را سریعا سامان دهی کردن گردنها دوباره تشکیل شد. گردان خود ما گردان امام حسین بود. حاجی به بچه ها گفت :بچه ها ما داریم می ریم طلائیه عمل کنیم، بدونین رو این دژ که داریم می ریم (منظورش دژ جمهوری بود) یک نفر احتمال برگشتن ندِد.
سه تا گردان قرار بود همون اول کار عمل کنن، گفت چه بسا سه تا گردان همیدون(=همگی شما) شهید بشین. ولی این خط باید شکسته بشد.حاجی یه جمله گفت من عینی جمله را میگم. گفت: خدا وکیلی هر کی این عقب دل دارد، نیاد. خدا را من شاهد میگیرم، یک نفر رو برنگردوند.همه اومدن.
ما حرکت کردیم روی دژ – رو دژ دو مرحله قبل از ما بچه های لشکر 27 محمد رسول الله عمل کرده بودن.
به بچه ها نگفتن که اینجا که دارین میرین، این جنازه هایی که اطراف شما افتادس، بچه ها و شهدای خودمونن. ما فکر میکردیم عراقیان. که بعد از اینکه منورها رو زدند دیدیم بچه های خودمونن.
مسیری حرکت ما هم چون، این منطقه که شما اومدین دیدین، تانکهایی که توی این منطقه می بینین تانکهای بچه های 21 رمضان . نفربر هم مال خود ماست. مرحله قبل دشمن ما رو اینجا زمینگیر کرده بود و ما نتونسته بودیم خط رو بشکنیم. فقط تنها نقطه کوری که ما میتونستیم حرکت کنیم و بیاییم سمت سه راهی حاشیه ای بود که آب می خورد سینه خود دژ.
و عراقیا نمیتونستن مین گذاری کنن، چون آب میزد اینها رو میشست. تنها نقطه ای که ما میتونستیم حرکت کنیم و بیاییم سمت سه راهی، حاشیه دژ بود که آب میزد سینه دیوار. ما همین مسیر رو انتخاب کردیم و اومدیم جلو، یادمس اون شب خیلی سرد بود. من خودم دو تا اورکت روی هم پوشیده بودم، بچه ها همه اینطوری بودن اما توی مسیر جایی بود که لجن شده بود و ما سر میخوردیم میوفتادیم توی آب.
حالا سرمای هوا هست، اون استرسی خودی عملیاتم هست، بچه ها می رفتن داخلی آب یخی که اینجا بود. دیگه خوددون میدونید چه اتفاقی میوفتاد. یه شالاپ و شولوپی راه افتاده بود که خدا میدوند، ما با این لباسامونا- اورکتامونا در می آوردیم ، میانداختیم زیر پامون تا سرنخوریم آ توی گل فرو نریم.
اومدیم تا نزدیکی سه راهی که لطفی خدا شاملی حالمون شد آ یه بلدوزر از خودی عراقیا اونجا بود که داشت دیواری دژ رو میشکافت -که الآن اون بلدوزر عراقی رو بردن- این که شوما میبینین لودری مالی خودمونس، از ایناس که صبح عملیات آوردن تا اینجا خاکریز بزنن.یه بلدوزر اینجا بود، اون بلدوزر رو بردن از اینجا نیستش، عراقیا داشتن با بلدوزر دیوار دژ رو میشکافتن، تا آب این سد رو رها کنن توی اون دشت تا جلوی حرکت زرهی ما رو بگیرن. همین سر و صدای بلدوزر باعث شد که ما بتونیم آروم آروم خودمونا بهش برسونیم. سمتی راستی بلدوزر سه تا عراقی بودن که داشتن مین کار میگذاشتن آ یه عراقی که تامینی اینها بود، وایساده بود. یکی از بچه ها پرید و راننده رو کشت. یه لحظه اون عراقی که تامین اینها بود، متوجه شد.یه رگبار با کلاشی که داشت بست و پرید اونطرف خاکریز و این تخریبچی ها شروع کردن به فرار...
منبع : وبلاگ دست خط
همراه با رهبر در دهلران
{ راوی : حاج اصغر شریفی راد
.. مأمورم سلام امام را به شما برسانم .........
بعثی ها ارتفاعات مشرف به مهران را گرفته بودندو هرزمان که می خواستند شهر را دور می زدند اما داخل شهر نمی ماندند .از لحاظ استراتژیکی به ضررشان بود چرا که هرآن امکان داشت که نیروهای ایرانی زمین گیرشان کنند سال 1360 بود بنی صدر با آگاهی کامل از موضوع قصد داشت با شانتاژ تبلیغاتی یک مانور سیاسی را طرح ریزی کند به این صورت که به دهلران بیاید واین خبر با پوشش گسترده صدا وسیما انعکاس یابد که با حضور فرمانده کل قوا دهلران آزادشد برنامه ریزی ها انجام شده بود زمانی بیش ت اکلید خوردن بازی جدید بنی صدر با قی نبود که آقا (مقام معظم رهبری) اعلام کردن که به ایلام می آیم آن زمان آفا نماینده امام در شورای عالی دفاع بودند .آقا می خواستند به دهلران بیایندوگزارشی از حضور عراقیها را درشهر ارائه بدند تا به این صورت بهانه از دست بنی صدر گرفته شود
آقا آمدند آنزمان من قائم مقام سپاه ایلام بودم . آیت الله حیدری ، بنده و فرمانده سپاه و چند نفر از محافظهای آقا همراه ایشان بودیم مرحوم آیت الله حیدری یکی از شخصیت های بارز و تأثیر گذار در جبهه های غرب بودند وهمیشه هم در خط مقدم جبهه حضور داشتند ایشان هم فرمانده جبهه و هم مسئول سیاسی استان بودند حقیقتا همه کاره استان بودند ایشان چیزی قریب به 8 ماه را کاملا در جبهه بودند تا اینکه به فرمان امام به پشت جبهه آمدند وپشتیبانب مردمی را راه اندازی کردند .مرحوم آیت الله بنیانگذار پشتیبانی جبهه و جنگ در کشور بودند آنسالها زمانی که جاده اصلی خوزستان مسدود بود از طریق ایلام به
آنجا امکانات می رفت . آقا سه روز در استان ایلام بودند در طول این سه روز ما همراهشان بودیم . روز اول رفتیم دهلران . و عین خوش و تا نزدیکیهای فکه رفتیم . روز دوم امدیم به آبدانان . کهدر آنجا یک سایت نظامی قرار داشت که مورد تهدید بود و بعد رفتیم میمک . یک روز هم در ایلام بودیم . ما درطول این سه روز عکسهای زییادی با اقا گرفتیم ازجمله یک عکس که درون بالگرد گرفتیم آنسال درسپاه دوربینهای 8 میلی متری داستیم من 10 حلقه فیلم از آقا عکس گرفتم آقا از بازدید از منطقه تا نقطه صفر مرزی جلو می رفتند تا کنار دیدبانها فیلمهایی را که گرفته بودم برای ستاد مرکزی سپاه فرستادم اما بعدها هرچقدر پیگیری کردم نتوانستم نشانی از انها بدست بیاورم به گمانم طرفداران بنی صدر به فیلمها دسترسی پیدا کردند وآنها را از بین برده بودند آقا در آمدن به دهلران اهدافی را دنبال می کردند از جمله اینکه بنی صدر از جبهه های دهلران استفاده سیاسی نکند به قول آقا بنی صدر هرجایی که میرفت نیم ساعت بعد شهر را می گرفتند منطقه دهلران نیز به گونه ای بود که عراقیها به راحتی می توانستند داخل شهر بیایند چرا که ارتفاعات در دست انها بود وبارها شده بود که با تانک ونفربر برفراز ارتفاعات به داخل شهر سرازیر می شدند . زمان بازدید از دهلران آقا وارد منطقه ای شدند به نام " بیات " نقطه مقابل منطقه در دست عراقیها بود . آقا تا کنار دیدیبان ارتش رفت و نشست این خبر از طریق صدا و سیما رفت و پخش شد وبدین ترتیب بهانه از دست بنی صدر گرفته شد ودیگر نتوانست از این حربه استفاده کند که من دهلران را آزاد کردم 
آقا در جلساتی که در اتاقهای جنگ ،تیپها ولشگرها دایر می شد شرکت می کردند وگفته ها و توصیه های ایشان بسیار تأثیر گذار بود آقا هر جایی می رفتند بعضیها می گفتند اگر میخواهید ما بجنگیم به ما امکانات بدهید آقا همن صادقانه می فرمودند : نداریم . به ما هم نمی دهند .ما باید با امکانات موجود بجنگیم یک نفر روکرد به آقا وگفت: آقا تانک با تانک می تواند بجنگد نفر با تانک نمی جنگد . ایشان در جواب فرمودند : نفر با تانک می تواند بجنگد ویک آرپی چی می تواندیک تانک را بزند و از کار بیاندازد ما باید در این قسمت سرمایه گذاری کنیم شما باید از سربازها و نیروهای کادر گروههای شبه چریکی درست کنید که بروند وبه عراقیها ضربه بزنند و برگردند اولین بار بود که این جمکله را می شنیدم آقا فرمودند : این وضعیت جنگ در همین حد ادامه خواهتد داشت و ما ناچاریم به دنبال جنگ فرسایشی با عراق باشیم بهترین راه برای ضربه زدن ، این گروهها ی شبه چریکی هستند . آقا این صحبتها را درجلسه هایی در اتاق جنگ پشت جبهه دهلران فرمودند.
فروردین ماه سال 1360 بودآقای مهندس حدا عادل نیز همراه ما بود در مسیر بازدید به جایی رسیدیم که بسیار منظذه زیبایی داشت نزدیک ظهر بود آقا فرمودند: نماز راهمین جا بخوانیم آقای حدا عادل دراز کشید و روکرد بع آقا وگفت من خیلی دلم می خواهد اینجا شهید بشوم در مسیر بازگشت از دهلران از مقر ماشین فرمانده لشگر به سمت ایلام به راه افتادیم جاسوسان به عراقیها خبر داده بودند که ماشین ما وارد شهر شده است آنزمان رفت و آمد سپاهیها به دااخل شهر مشکلی نداشت خبرداده بودند نماینده اول به دهلران آمده است یک لحظه دیدم نفربرهای عر اقی از فراز ارتفاعات با سرعت تمام به سمت ما حرکت می کنند راننده حول شده بود اوپشت فرمان بود و آقا کنار دستش نشسته بودند من و فرمانده سپاه هم پشت ماشین نشسته بودیم راننده با سرعت عجیبی می رفت آقا دستی بر روی شانه اش زدوفرمود یک لحظه صبرکن گفت : آقا دارند می آیند . آقا فرمود یک لحظه من کارت دارم . این بنده خدا به آقا تندی کرد. ودستش را عقب کشید آقا باردیگر به او گفت نگاه کن.

اگر مقدر باشد که ماکشته شویم ،کشته می شویم! شما با حوصله ویواش برو . ما می رسیم شما یقین داشته باش اینها به ما نمی رسند. او چنر لحظه ای را آرام کرد اما وقتی گرد وخاک نفربرهای عراقی را دید دوباره پایش را روی پدال گاز گذاشت وبه سرعت حرکت کرد آقا مثل پدری که با بچه اش صحبت می کرد روکرد به راننده وگفت : شما یواش برو. من تضمین می دهم که اینها به ما نخواهند رسید. این نفربرها طوری حمله کرده بودند که من خودم ترسیده بودم .پیش خودمان می گفتیم چرا آقا نمی گذارد این راننده تند برود.الان است که نفربرها به ما برسند ما آنزمان آقا را کلا نمی شناختیم.تنها ایشان را بعنوان یار امام می شناختیم صحنه بسیار عجیبی بود تانکها و نفربرهای عراقی از سه طرف به مانزدیک می شدند.داشتند ما را قیچی می کردند اما آقا با آرامش وطمئنینه نشسته بودندآخرش همان طوری شد که آقا فرموده بودندوتانکها و نفربرها به ما نرسیدندو ما توانستیم از دهلران بیرون بیاییم پس از پیمودن مسافتی آقا فرمودند : که یکجا نگهدارید.بعد رو کردند به راننده و پرسیدند: آقا شما سیگاری هستید .گفت :آره.آقا گفتند سیگاری بکشید.آقا از ماشین پیاده شدند وچند جمله ای برای ما صحبت کردند ابتدا آیه ای قرآن را تلاوت کردند و گفتند: ما اعتقاد اریم که اگر قرار باشد بمیریم می میریم.حالا یا اینجا تصادف می کنیم یا به دست عراقیها کشته می شویم اما اگر قرار نباشد بمیریم اگر عراقیها جلوی راه را هم ببندند ما نمی ریم . سه روزی که خدمت آقا بودیم ایشان حالت خاصی نسبت به ارتشیها داشتند وخیلی نسبت به آنها اظهار محبتمی کردند ارتشیها احساس می کردنتد که انقلاب خیلی آنها قبول ندارد توجهات خاص و نحوه برخورد توأم با محبت آقا در نحوه تغیر این نگرش نقش بسیاری داشت. آقا درخطاب کردن آنها بسیار مراعات می کردند وبا احترام و محبت می فرمودند : جناب سرهنگ بفرمایید . اما در برخورد با بچه های سپاه بسیار جدی بودند . روز اول آقا ایلام بودند بعداز ظهر همان روز بچه ها برای گرفتن شام صف کشیده بودند . فرمانده سپاه به آقا گفت شما بفرمایید داخل . نماز تازه تمام شده بود.آقا فرمودند: نه می خوام با بچه ها غذا بخورم وداخل صف رفتند.آقا لباس نظامی پوشیده بودندو در میان صف مثل دیگر بچه ها منتظر شدند تا نوبتشان برسد آقا از فرمانده سپاه پرسیدند شما به اینها چه می دهید؟ فرمانده گفت : سیب زمینی و گجوجه .آقا فرمود: شما سیب زمینی و گوجه می ده9ید برای شما بجنگند اینها کارها را نکنید . صحبتهای آقا بسیار تأثیر گذاربود ازآن روز به بعد تا مدتها غذای سپاه بسیار خوب بود دهلران که بودیم موقع ظهر غذا که آوردند یک دوغ سردی هم سر سفره گذاشتند آقا فرمود:نیروها هم از این دوغ می خورند؟ گفت : لازم نیست آنها بخورند آقا پرسیدند چرا ؟گفت اینها فردا می روند به خانه هایشان و انجا هرچه بخواهند می خورنداما من اینجا باید زندگی کنم من به این دوغ نیاز دارم آقا فرمود:شما اگر از این دوغ به نیروها بدهید ضرر نمی کنید! این نیرویی که دوغ را برای شما اورد اگر ببیند شما دوغ می خورید و آنها نمی خورند نسبت به شما محبت کافی را نخواهند داشت.
آقا هرکجا که می رفتیم . می رفت قاطی بچه ها می شد در جبهه دهلران پایگاهها خیلی از هم دور هستندایشان اکثر پایگاهها را می رفت وبا سربازها گرم میگرفت و باانها شوخی می کرد.هرجا لازم بود با سربازها عکس می گرفتومیگفت آدرس بدهید تا برایتان پست کنم ایشان با سربازها خیلی با محبت بودند.این حرکت آقا برای فرماندهان ارتش قابل هضم نبود ! چرا که دیسی پلی نظامی اجازه چنین کاری به آنهانمیداد از حرفها و کنایه های فرماندهان می شد فهمیدکه نسبت به این موضوع نگرانند به آقا می گفتند:آقا شما لازم نیست به تمام پایگاهها سربزنید! وقت شما خیلی گرانبهاست اگر شما در جلسات که برگزار می شود حضور داشته باشید کافی است . اقا می فرمودند:من مامورم سلام امام را به این بچه ها برسانم وبه این ترتیب با وجودی که دهلران هوای بسیار گرمی داشت وماشین ما جیب ارتشی بود که کولر و وسیله سرما سازی نداشت آقا به تمامی پایگاهها سر زدند هرکسی مشکلی داشت با محبت سعی می کرد هرچه در توانش هست در جهت رفع آن مشکل انجام دهد نمی گفت بنویسید بعدا رسیدگی می کنم . می ایستاد ودقیقا گوش می داتد در مسیری که از دهلران به آبدانان می امدیم سربازی نزد اقا امد و گفت مشکل مالی دارم. آقا روکرد به آیت الله حیدری .گفت :من الان پولی همراهم نیست شما به ایشان بدهید من برایتان می فرستم . در مسیری که می آمدیم می فرمودند از عشایر مقداری نان و دوغ بگیرید و تأکید می کردند که حتما بخریدو پولش را بدهید . دوسه مورد نان و دوغ خریدیم چون غذایی همراه خودمان نمی بردیم . به آّبدانان که رسیدیم به پایگاه هوایی رفتیم پایگاه منطقه مسکونی هم داشتآقا خواستند نماز جماعت مغرب و عشا را با پرسنل بخوانند همه که جمع شدند آقا رو کرد به انها و گفت:خانمهایتان کجا هستند؟گفتند اینجا محیط نظامی است خانه هستند .آقا فرمودند:بگویید خانمهایتان هم بیایندودرنماز جماعت شرکت کنند
حدود 45 دقیقه آقا نماز جماعت را به تأخیر انداختند تا اینکه خانمها آمدند .یک صف پشت سر آقایان تشکیل دادند و نماز خواندند بعد از نماز آقا چند دقیقه ای صحبت کردند و فرمودند : می خواهم با خانمها جلسه ای داشته باشم آقا نیم ساعت برای خانمها خصوصی صحبت کردند بعد از پایان جلسه دوباره آمدند پیش پرسنل و فرمودند: خانمهایی که اینجا می ایند نه تفریحی دارند و نه رفاهی دارند و نه مشغولیتی .شما حداقل اینجا به کار مشغولید اما اینها ایثار می کنند آقا فرمودند : یک برنامه برای خانمها بگذارید بعداز صحبتهای آقا کامپوت اناناس آوردند .آقا فرمودند:یکسری هم برای خانمها ببرید . آقا موقع نماز که می شد چند نوبت مرحوم آیت الله حیدری را جلو فرستادند تا نماز بخوانند خیلی اصرار می کردند که آیت الله حیدری نماز را اقامه کنند من تنها دیدم که ایشان دو جا برای امامت جماعت به کسی اصرار می کنندیکی در شورای نگهبان به ایت الله جنتی اصرار می کردند و دیگری به آیت الله حیدری . ایشان آدم وارسته ای بودند قبول نمی کردند اما آقا بااصرار ایشان را جلو می انداختند
شهید علی دیناروند
شهید محمد رحیمی :
در سال 1345 درخانواده های متدین در شهرستان دهلران دیده به جهان گشود.
تحصیلات خود را تا پایان دوره راهنمایی باموقیت به پایان رساند اودر عنفوان کودکی و نوجوانی انسانی تلاشگر و خستگی ناپذیربود وسعی می نمودکه یارومددکارخانواده اش باشددرسالهای دفاع مقدس به صف بسیجیان پیرو امام (ره) پیوست باپایان جنگ باز هم بعنوان یک بسیجی از آرمانهای انقلاب اسلامی دفاع نمود .
سرانجام در یک نبرد دلاورانه در مصاف با منافقین کوردل در مسیر رودخانه میمه در مورخه 23/2/72 به شهادت رسید.
شهیدم ، محمد ، برادرم ، منم
که در شهر خونین قدم می زنم
شهادت همان شد که می خواستی
شهید علی بخش حیدری:
در سال 1342 در روستای فاریاب از توابع شهرستان دهلران پا به عرصه گیتی نهاد.در دامن خانواده ای کذهبی و متدین پرورش یافت .شهید از اخلاق شایسته و نیکویی برخوردار بود در دوران مبارزات انقلابی مرد م بر علیه طاغوت در صف مبارزان بود و در درگیریهای مسلحانه خیابانی شرکت داشت. با شروع جنگ تحمیلی برحسب احساس وظیفه وعشق به امام و انقلاب رهسپار جبهه های نبرد نور ، علیه ظلمت شددر عملیات والفجر 5 در منطقه عملیاتی چنگوله در تاریخ 7/11/62 در حین پیشروی در قلب دشمن به شهادت رسید .
شهید علی نور آدینه :
در سال 1332 در خانواده ای بی تکلف و ساده و مذهبی در روستایی در کنار امامزاده سید ابراهیم (س) از توابع شهرستان دهلران دیده به جهان گشود .در سن 13 سالگی به زیارت مولایش علی ابن ابطالب (ع) و آقا اباعبدالله (ع) نایل آمد او با پیروزی انقلاب اسلامی به کمیته انقلاب رفت ود رسال 59 باآغاز چنگ تحمیلی به صف پاسداران حریم ایران اسلامی پیوست . وراهی جبهه های نبرد شد سرانجام در تاریخ 1/12/62 در کربلای مهران به خیل کاروان شهدا پیوست .
*فرازی از وصیت نامه :
مرگ حق است و سرانجام زندگی گذر از این معبر است اما چه زیباست مرگ در راه خدا وجهاد در راهش چه زیباست که به دور از دلهره های گناه از بندگی و بردگی غرور و خود خواهی در آسمان عشق الهی پرواز نمودن ودر قرب نگاه حق در حریم عشق به لقاء اله رسیدن .
شهید حاج خان محمد محمدی :
در سال 1308 در خانواده ای مذهبی و عشایری دردهلران به دنیا آ»د و در سال 56 پس از مراجعت از مکه معظمه به همت مردم مسلمان دهلران به بنای مسجد همت گماشت . شهید محمدی جزء اولین کسانی بود که بیدریغ مخالفت خود را با رژیم ستمشاهی ابراز نمود و از هیچگونه فداکاری نسبت به رفاه مردم دریغ نمیکرد ، با شروع جنگ تحمیلی مشتاقانه جهت دفع تجاوز ودفاع از خاک میهن سلاح به دست گرفت وبه همراه سایر همرزمان خود از جمله شهید الیاس ملکی به جبهه پیکا رعلیه دشمن شتافت . وی در تاریخ 13/7/59 با تیر خصم زبون به شهادت رسید .
او به همراه یار وهمرزمش ، شهید الیاس ملکی ، در حالیکه دستهایشان را بسته بودند مظلومانه و بی دفاع به خیل عظیم شهیدان پیوستند .
شولای سپید صبح بر دوشت باد
رخشنده ترین فلق هم آغوشت باد
در بزم وصال دوست از شوق حضور
شهید الیاس ملکی :
درسال 1310در یکی از روستاهای بخش زرین آب (بهرام آباد) در خانواده ای که از راه کشاورزی و دامداری امارار معاش می کردند دیده به جهان گشود.دوران کودکی و ایام جوانی را درهمین منطقه سپری نمود .تدین و تعهد، تلاش و سرزندگی ، شجاعت . مهمان نوازی و دسیگیری نیازمند ، از او انسان ممتاز و شایسته به با ر آورده بود .مقلد و مرید امام خمینی (ره ) بود ،بواسطه مخالفتها و مبارزات سیاسی که با رژیم شاهنشاهی داشت،مدتی روانه زندان شد که بعدها آزاد شد در پیروزی انقلاب یکی از چهره های فعال بود، ودر جنگ تحمیلی در روزهای آغازین جنگ بعنوان یکی ازنیروهای مردم در موسیان در مقابل دشمن بعثی ایستاد ودر مورخه 13/7/59 در کنار همرزمش خانمحمد محمدی به شهادت رسید.
یادگاراز تو همین سوخته جانی است مرا
شعله از توست اگر گرم زبانی است مرا
عرق شرم دلم بود که از چشمم ریخت
ورنه برکشته تو گریه ، روا ، نیست مرا
شهید هدایت صحرایی :
در سال 1342 در خانواده ای مذهبی در شهر دهلران دیده به جهان گشود او تنها فرزند ذکور خانواده بود
جزء اولین کسانی بود که در کسوت پاسداری به دفاع از کیان اسلامی پرداخت.و به لحاظ رشادتهای فراوان به فرماندهی گردان 505محرم رسید سر انجام درتاریخ 11/5/1362 در عملیات والفجر 3در مهران به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
*فرازی از وصیت نامه :
...برخود دیدم که لباس پاسداری که همان لباس شهیدان تاریخ است بر تن کنم.
مادرم!مرا ببخش ! که بعد از من فرزند دیگری (پسری) نداری وقتی به یاد من می افتی از صحنه کربلا و زینب و لیلا یاد کن آنگاه به اسارت رفتن اهل بیت را مجسم کن تا تسکین یابی .
... امام و یارانش را تا پای جان یاری کنید و نماز و روزه را به پا داریدو پشتیبان انقلاب اسلامی و ولایت فقیه باشید .
شهید علی حیاتی:
در مهرماه سال 1345 در خانواده ای مذهبی و عشایر در شهرستان دهلران متولد شد تحصیلات خود را تا سال دوم دبیرستان ادامه دادباآغاز جنگ تحمیلی درمیان اردوگاههای آوارگان درآبدانان اقدام به فعالیتهای فرهنگی نمود اما تاب ماندن درپشت جبهه نداشت و عاقبت راهی منطقه عملیاتی دهلران شد ابتدا به مدت شش ماه در بسیج فعالیت نمود وآنگه نظر به رشادتهاوتجربیات ارزنده اش برای گذارندن دوره ویژه پاسداری به پادگان آموزشی کرمانشاه معرفی شد و پس ازگذارندن دوره آموزش با پوشیدن لباس سبز پاسداری بعنوان نیروی اطلاعات عملیات وارد جبهه شد و کم کم به آرزوی دیرینه اش که بارها گفته بود : " این است که در لباس پاسداری مانند سربازان امام حسین (ع) غرقه بخون به دیدار معبودم بشتابم "، نزدیک می شد .او مدتی فرمانده سپاه بخش ماژین بود و سرانجام بعنوان فرمانده اطلاعات عملیات گردان 505محرم در عملیات والفجر 3در مهران به شهادت رسید .
*فرازی از وصیت نامه :
ای مردم شهید پرور بهوش باشید ویاران امام را در بغل بگیرید که اینان امید اسلام وانقلاب اسلامی هستند .
شهید غلام بازدار :
در سال 1345 در خانواده ای کشاورز و مذهبی در روستای بیشه دراز از توابع شهرستان دهلرا ندیده به جهان گشود پدری و. مادری متدین و تلاشگر او را شجاع و خستگی ناپذیر تربیت کردند روزی که وارد جبهه شد 15 سال بیشتر نداشت ولی بعد از چند ماه حضور در جبهه لیاقت ، دلاوری و تواضع او در میان بجه های جبهه شنیده می شد تا جایی که عاقبت در مقام جانشینی گردان 505 محرم در عملیات والفجر 5 مورد اصابت مستقیم گلوله تانک قرار گرفت و آسمانی شد پیکر پاکش را سردار جواد قربانعلی زاده ودیگر همرزمان حوالی بعداز ظهر به مقر گردان 505 محرم منتقل کردند بچه های دهلران لحظه های خداحافظی از این شهید را هرگز فراموش نخواهند کرد

نماز و دعای عرفه در شرهانی

انتقال پیکر مطهر شهدای تفحص شده در شرهانی

شهید مجید توکلی







