تبليغاتX

 

> شرهانی


عملیات محرم

رمز عملیات یا زینب (س)
شروع عملیات: ۲۰/۸/۱۳۶۱

پایان عملیات:

۱۰/۸/۱۳۶۱


عملیات محرم با رمز یا زینب (س) در محور موسیان - ارتفاعات مرزی حمرین به صورت نیمه گسترده در تاریخ ۲۰/۸/۱۳۶۱ به فرماندهی مشترک انجام شد.

مکان عملیات: موسیان - ارتفاعات مرزی حمرین
نوع تک: نیمه گسترده
فرماندهی: مشترک
سازمان عمل‌کننده: مشترک


تاریخچه

با فرا رسیدن ماه محرم، سال ۱۳۶۱ شمسی، گردان‌های عزادار امام حسین (ع) با دسته‌های سینه‌زنی در خطوط جنگی و یگان‌ها به راه می‌افتند و خاطرات جنگ‌های صدر اسلام را متجلی می‌کنند. آوای سوگواری مناجات برای سرور شهیدان همه جا به گوش می‌رسد. نیروهای عراقی از وحشت حمله رزمندگان در ماه محرم به دستور فرماندهان در آمادگی کامل به سر می‌برند.

درپاییز سال ۱۳۶۱ شمسی، .تیپ ۸۴ پیاده خرم اباد از ارتش, لشکرهای ۲۵ کربلا، نجف اشرف، علی‌بن ابی‌طالب (ع) و امام حسین (ع)از سپاه پاسداران ماموریت می‌یابند خود را در در منطقه عملیاتی «موسیان» سازماندهی کنند

موقعیت جغرافیایی

مشخصه مهم این منطقه؛ وجود ارتفاعات جبال حمرین که خط مرزی قراردادی ایران و عراق قبل از تجاوز این کشور به ایران بود. یکی از عوارض طبیعی منطقه، رودخانه چیخراب، دویرج و میمه‌است که فصلی و وحشی بودند، به هنگام طغیان، ارتفاع آب آن بعضا به ۱۰ برابر معمول می‌رسد.

منطقه عملیاتی در حوزه ماموریت سپاه چهارم عراق قرار داشت و پدافند از منطقه عملیاتی محرم، به عهده لشگر ۱۰ زرهی بود.

مرحله اول عملیات

عملیات در تاریخ 10/8/1361 ساعت ۲۲:۸ دقیقه، با رمز «یا زینب» (س) در منطقه عملیاتی موسیان و شرهانی، زبیدات، جنوب شرقی دهلران در غرب عین خوش با اهداف آزادسازی ارتفاعات حمرین در جنوب دهلران و تهدید و دسترسی به امکانات نفتی داخل خاک عراق و شهرک زبیدات آغاز می‌شود. تا نزدیک صبح، بیشتر اهداف عملیات تامین می‌شود و الحاق نیروها با موفقیت صورت می‌گیرد ولی در منطقه چپ درگیری، بر اثر بارندگی و طغیان آب شکاف ایجاد می‌شود و تلاش می‌گردد تا دشمن نتواند از آن نقطه استفاده کند. با روشن شدن هوا، هواپیماهای عراق با تمام امکانات اقدام به حمله کرده و با ریختن بمب و راکت تلاش می‌کنند مانع ادامه عملیات شوند که در همین حین نیروی هوایی ایران نیز وارد معرکه شده و پاسخ مناسبی به نیروی هوایی عراق می‌دهد.

آزادی ۵۵۰ کیلومترمربع از خاک میهن اسلامی، ۲۶۰۰ بعثی کشته و زخمی، ۱۹۷۰ نفر اسیر، ۹۰ دستگاه تانک و نفربر و ۱۳ دستگاه خودرو منهدم شده از دستاوردهای مرحله اول است.

مرحله دوم عملیات محرم

روز بعد، ساعت ۲:۳۰ بامداد مرحله دوم آغاز می‌شود. به دلیل موفق نشدن نیروها در سمت چپ محور درگیری و امکان انجام عملیات از سوی دشمن، یگان‌های رزمی ایران به سرعت آماده می‌شوند تا نقطه ضعف را پر کنند. پس از عبور از موانع ایذایی و میدان مین، ابتدا گردان سیدالشهدا (ع) که مهم‌ترین گردان لشکر ۲۵ محسوب می‌شود خود را به مواضع عراق می‌رساند که با شلیک تعداد زیادی گلوله و آرپی‌جی اقدام به عملیات ایذایی می‌کند، بدین صورت زمینه برای هجوم لشکرهای امام حسین (ع) و علی‌بن‌ابی‌طالب (ع) آماده می‌شود. نیروهای سپاه اسلام به دشمن یورش می‌برند. درگیری در خاکریزی‌های دشمن به نبرد تن به تن می‌رسد و تعداد زیادی از عراقی‌ها کشته و زخمی و تسلیم می‌شوند و بقیه فرار می‌کنند. رزمندگان تا صبح خود را به جاده شرهانی می‌رسانند و پاسگاه‌های جم هندی و ربط را فتح می‌کنند


مرحله سوم عملیات محرم

سومین مرحله عملیات چهار شب بعد در ساعت ۲۲ با هدف تسخیر ارتفاعات غربی، دامنه‌های غربی جبال حمرین، جاده‌های تدارکاتی دشمن و تامین اهداف فتح شده در مراحل نخستین آغاز می‌شود.

برای سومین بار پس از عبور از بلندی‌های حمرین به سوی چاه‌های نفت منطقه یورش می‌برند و تمام موانع را پشت سر می‌گذارند. در آستانه ورود به شهرک «زبیدات»، تانک‌های مستقر در بلندی‌ها و شیارها آخرین تلاش را انجام می‌دهند تا مانع ورود به شهر شوند. آرپی‌جی زن‌ها تعدادی از آنها را شکار می‌کنند و باقیمانده تانک‌ها می‌گریزند و در سمت زبیدات موضع می‌گیرند. پس از در هم شکسته شدن آخرین مقاومت‌های دشمن، رزمندگان اسلام وارد شهر تخلیه شده زبیدات می‌شوند و کار تعقیب تا غرب شهرک ادامه می‌یابد.

دستاوردهای عملیات محرم در استان ایلام

خارج کردن جاده دهلران - عین خوش به طول ۱۰۰ کیلومتر از زیر دید و تیر دشمن

تامین امنیت شهرهای «موسیان»، «دهلران» و پادگان «عین خوش»، «دشت اژیه» و دهکده‌های اطراف آن و آزادسازی کوه‌های «حمرین»

آزادسازی منابع نفتی موسیان، بیات و حوضچه‌های نفتی زبیدات، تلمبه‌خانه و ۷۰ قطعه چاه

تامین قسمتی از مرز به طول ۵۰ کیلومتر

تعداد اسرا ۳۴۰۰ نفر


منبع

  • محسن رشید، گزارشی کوتاه/ مرکزمطالعات و تحقیقات جنگ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387;ساعت 12:12;  توسط جام سحر;  | 

شهداي نونهال شهرستان دهلران كه در جريان بمباران و موشك باران شهرها توسط ر‍‍‍ ‍زيم جنايتكار بعثي مظلومانه به شهادت رسيدند.

 

شهيد شهرام براكه زاده

شهيد بهرام درگاهي

شهيدبهروز درگاهي

شهيده فريده دارايي

شهيده فائزه قطبي نسب

شهيد جباربرفي

شهيد سيد صلاح حسيني

شهيد قاسم شيخي

شهيد مرادخان عباسي

شهيد عليرضا آذر پيرا

 

 

شهيد غلامحسين محمدي:

 

درددوازدهم خرداد 1326 در خانواده اي مذهبي دردامنه هاي جنوبي سياه كوه در دهلران پا به عرصه وجود نهاداز همان دوران نوجواني از آنجاييكه عشق و علاقه بسياري به امام و اسلام داشت هرگز نماز و روزه و عبادتش ترك نمي شد در صحنه هاي انقلاب با عشق به امام همراه مردم حزب الله بود وبا شروع جنگ تحميلي داوطلبانه به نداي امام لبيك گفت وبه صف رزمندگان گردان 505 محرم پيوست پس از چندسال حضور در جبهه هاي نبرد سرانجام در مورخه 17/1/62 دركربلاي مهران به فوز عظماي شهادت نايل شد

-          فرازي از وصيت نامه :

بارالها قوتي به ماده تا در راه انقلاب اسلامي و در راه دين و ايمان و بخصوص دين و اسلام  خودنبرد كنيم وپرچم سرخ شهادت كه نشان حكومت الله با وجود او برقرار است به اهتزاز در آوريم از فرزندانم مي خواهم در س خود را ادامه دهند وپشتيبان ولايت فقيه باشند.از همسرم مي خواهم بچه هايم را انقلابي بار بياورد كه آنها هم پاسدار خون من و امثال من باشند وهميشه در خط حضرت امام خميني (ره) باشند .

 

شهيد عباس كايد خورده :

 

  در سال 1340 در شهرستان دهلران ديده به جهان گشود او در خانواده اي مسلمان و زحمتكش كه به كشاورزي ودامداري اشتغال داشتند زندگي مي كرد در حمله ناجوانمردانه ارتش عراق به خاك كشور عزيزمان بي درنگ اسلحه به دست گرفت ودرمناطق موسيان و عين خوش به جنگ با مزدوران متجاوز پرداخت.                                                                                                        پس از اخذ مدرك ديپلم داوطلبانه به خدمت مقدس سربازي رفت به لحاظ استعداد و پشتكاري كه داشت طي گذراندن دوره كوتاهي به در جه گروهبان سومي مفتخر و مجددا به جبهه اعزام و در عمليات هاي افتخار آميز محرم ، والفجر مقدماتي ، والفجر 1 شركت نمود تا اينكه در عمليات والفجر 3 در جبهه مهران در تاريخ 11/5/62 به درجه رفيع شهادت نايل آمد .

 

شهيد مجتبي پشتكول :

در خانواده اي مستضعف و متدين چشم به جهان گشود پنج سال بيشتر نداشت كه در جريان انقلاب و راه پيمايي مردم ستمديده دهلران در مورخه 8/1/57 از ناحيه سر مورد اصابت گلوله مزدوران رزيم سفاك پهلوي قرار گرفت و با معصوميتي كودكانه در خيل شهيدان اين مرز و بوم قرار گرفت

كودكي سوخت درآتش به فغان هيچ نگفت

مادري ساخت به اندوه نهان هيچ نگفت

پدر پير شهيد يكه به عشق ايمان داشت

سوخت ا زداغ پسرهاي جوان هيچ نگفت

 

 

 

 

 

شهيدفعلي عنبري:

در سال 1335 درروستاي بوستان از توابع بخش زرين آباد شهرستان دهلران متولد شد وي همان روزهاي نخست زندگي يتيم شد اما در دامان پاك مادري مهربان پرورش يافت تحصيلات ابتدايي خويش را در زادگاهش طي نمود اما به علت مشكلات و كمبودهاي فراوان زندگي نتوانست ادامه تحصيل دهد بهمين دليل به كشاورزي و دامداري مشغول شد تا شايد بتواند از اين راه زندگي خانواده را سامان بخشد .وي در سال 58 به سنت پيامبر اكرم عمل نموده و ازدواج كرد و بعد از ازدواج به همراه سايرين از شهر خود مهاجرت كرد متعاقب آن در مورخه 17/7/59 در حمله هوايي ناجوانمردانه ارتش بعث

به فيض عظماي شهادت نائل آمد

 

 

شهيد اسماعيل جابري:

در سال 1346 در خانواده اي محروم ومذهبي در روستاي سر بيشه از توابع شهرستان دهلران ديده به جهان گشود تحصيلات خود را تا پايان مقطع راهنمايي با موفقيت به پايان رساند او نيز مانند ساير جوانان انقلابي به عضويت بسيج درآمد وبه مدت سه سال داوطلبانه در جبهه ها حضور داشت و سپس با فرا رسيدن دوران سربازي بعنوان پاسدار وظيفه به صف رزمندگان اسلام پيوست وسرانجام در مورخه 30/10/65 در ارتفاعات قلاويزان به شهادت رسيد.

-          فرازي از وصيت نامه :

خدايا من خواهان شهادتم نه به اين معني كه از زندگي خسته شده ام ويا خسته باشم!كه از جور اين دنيا فرار كنم ، بلكه مي خواهم گناهاني را كه انجام داده ام بوسيله رنج كشيدن در راه تو و ريختن خونم از وجودم محو گردد واين خونهاي ريخته درخت انقلاب را آبياري نمايد

 

شهيد اميد علي منتي :

در سال 43 در يكي از روستاهاي حومه دهلران ددرخانواده اي مستضعف ومومن ديده به جهان گشود كودكي هايش را با كار و تلاش در امورات كشاورزي و دامداري سپري نمود .با آغاز جنگ تحميلي در مورخه 10.1.60 به نداي رهبر كبير انقلاب لبيك گفت او در منقه بيات در كنار ديگر رزمندگان اسلام دلاوريهاي فراوان از خود نشان داد .و در عملياتهاي :‌محرم ،والفجر 3 والفجر 5، ظفر 5 ،والفجر 9 ، كربلاي 4 ، كربلاي 5 ، كربلاي10 ، نصر 4 و نصر8 حضوري فعال داشت .او يكي از رزمندگان خستگي ناپذير جبههه و جنگ بود تا اينكه بر قلل مرتفع شهود در معنويتي مجاهدانه پرنده وار انگشت بهت بردهن خاكيان گرفت وبه عرش اعلا پيوست .

 

 

شهید مراد نادری:

در سال 1329 در روستای بیشه دراز از توابع شهرستان دهلران ددر خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود او انسانی مومن کم حرف و متین بود پس از فرمان حضرت امام (ره) درسال 57 مبنی بر تشکیل جها سازندگی بعنوان راننده لودر و بولدوزر وارد جهاد شهرستان دهلران شد ودر طول جمگ تحمیبلی بعنوان یکی از سنگرساپزان بی سنگر در جبهها های جنگ خدمت کرد در عملیاتهای کربلای 1 و والفجر 10 ححضوری فعال داشت او سر انجام در مورخه 11/1/67 در هلبچه بر اثر بمباران شیمیایی دشمن بعثی به شهادت رسید

آه ای استوره های خاک ریز

ای بسیجی های با کافر ستیز

کاشکی این سینه، زخمی دیده بود

یاکه در نارنجک فهمیده بود

 

 

شهید منصور قدمی :

در سال 1339 در خانواده ای مستضعف و مذهبی در روستای خربزان از توابع شهرستان دهلران دیده به جهان گشود از همان ایام کودکی جلوه های ایمان در چهره او نمایان بود در سال 1356 به اتفاق خانواده به دهلران مهاجرت نمود و بهد از پیروزی انقلاب به خدمت سربازی اعزام و به نیروی هوایی ارتش پیوست وبعد از چندماه به طور داوطلبانه در گروه جنگهای نامنظم شهید چمران راهی جبهه های جنوب شد پس از پایان دوران خدمت سربازی درمورخه 15/11/60 بعنوان بسیج به سپاه دهلران پیوست و در عملیات افتخار آفرین فتح المبین شرکت کرد در عملیاتهای والفجر 3 و5 حضور یافت و سر انجام در حالیکه مسئولیت تسلیحات گردان 505 محرم را داشت در تاریخ 27 / 10/64 در منطقه چنگوله درحالیکه از کیان اسلامیمان دفاع می نمود ابتدا مجروح ، سپس در تاریخ 14/11/64 به شهادت رسید.

شهید جهانبخش امیدی:

در سال 1334 در شهرستان دهلران در خانواده ای که  سالها چشم به راه فرزند پسر بودند چشم به جهان گشود دوران کودکی را در محیطی پاک و بی آلایش روستا گذراند و تمام سختیهای زندگی با تلاش و پشتکار تحصیلات خود را تا پنجم ابتدایی پشت سر گذاشت . سپس به استخدام شهرداری درآمد.در پیروزی انقلاب اسلامی دوشادوش مردم در راهپیماییها شرکت کرد در روزهای جنگ در کنار دیگر همرزمانش به خدمت دهی به رزمندگان اسلام پرداخت سرانجام در مورخه 25/2/63 در حوالی مهران به شهادت رسید

 

 

شهید علی بیگ زاده :

سال 1348 درروستای بیشه دراز از توابع شهخرستان دهلران در خانوه دهای متدین چشم به جهان گشود از همان اوایل تحت تعلیم و تربیت والدینش قرار گرفت تحصیلات خود را تا پتایان دوره راهنمایی با موفقیت پشت سر کگذاشت و شاگردی ممتاز از نظر اخلاقی و درسی شناخته شد در سال 63 بعلت علاقه زیادبه حضرت امام و اسلام عزیز به جبهه اعزام شد دوئ در عملیات والفجر 5 ، کربلای 4 ، والفجر9 ،کربلای 1 ،کربلای 10 و نصر4 شرکت نمودند او به علت لیاقت و شایستگی بعنوان مسئول مخابرات گردان 507 امام رضا (ع) انتخاب گردید و سر انجام در عملیات نصر4 در ارتفاعات دو قلو در نزدیکی شهر ماووت به شهادت رسید

*فرازی از وصیت نامه :

از همان روزهایی که همراه برادران رزمدنه عازم جبهه شدم خودم را آماده شهادت در راه خدا ساختم وچه زیبا مرگی و چه مرگ با عزتی که خداوند در قرآن کریم توصیه فراوانی در مورد اینگونه مردن فرموده است

 

شهید سبزی خوب آیند :

در سال 1305 در اطراف روستای بیشه دراز از توابع شهرستان دهلران در خانواده ای مستضعف دیده به جهان شود . او 17 سال بیشتر نداشت که پدرش را از دست داد و مجبورشد که برای امرار معاش خانواده به کار وتلاش بپردازد .دراین راه سختی های فراوانی دید. باآغاز جنگ تحمیلی در دیار خود ماند و به پیروی از امام (ره) مبنی برحضور در جبهه ها به خدمت بسیج درآمده وبه گشت ثارلله پیوست در شناسایی و حراست از نوار مرزی و منطقه نقش بسزایی داشت سرانجام در مورخه 5/12/63 در نزدیکی پاسگاه چیلات همراه با 4 نفر از همرزمانش به شهادت رسید

 

شهید قیصر ماسپی:

درسال 1337 در خانواده ای کشاورز در روستای انجیره از توابع آبدانان دیده به جهان گشود دوران کودکی خود را در زادگاهش سپری نمود ولی بعلت مشکلات زندگی بناچار ترک تحصیل کرد و جهت کاروتلاش به آبدانان هجرت  کرد او در امرار معاش خانواده نقش مهمی داشت باشروع جنگ تحمیلی اسلحه به دوش گرفت وبه دفاع از ایران اسلامی برخواست درمناطق عملیاتی رشادتهایی از خود نشان داد و پس از ماهها حضور در مناطق جنگی در منطقه شورشیرین در حیناقامه نماز به شهادت رسید

 

شهید مهدی عبدالهی:

در سال 1343 درروستای گرده بیشه از توابع دهلران  به دنیا آمد دوران ابتدایی را در همان روستا سپری کرد سپس برای ادامه تحصیل راهی دهلران شد پس از طی دوره راهنمایی در حال گذراندن دوران دبیرستان در بخش چوار بود که درمورخه 15/10/61 وارد بسیج دهلران شد پس از طی دوره آموزشی به صف رزمندگان دلاور گردان 505 محرم پیوست . اودر عملیاتهای والفجر مقدماتی ،والفجر 3 و 5 حضور داشت عشق و علاقه اش به آرمانهای باعث شد که به سبزپوشان سپاه بپیوندددر آخرین مسئولیت خود یعنی مسئول تعاون و امور اجتماعی سپاه دهلران در مورخه 4/2/65 در جبهه دهلران به شهادت رسید.

 

شهید صادق شهابی زاده :

در سال 1335 در خانواده ای مستضعف و مذهبی که به کار دامپروری و کشاورزی مشغول بودند در شهرستان دهلران به دنیا آمد .اوپنجمین فرزند خانواده بود در امرار ومعاش خانواده بسیارمساعدت نمود از اولین کسانی بود که با آغاز جنگ تحمیلی داوطلبانه به صف رزمندگان اسلام پیوست روح بیقرار وعلاقه سرشار به اسلام و قرآن باعث گردیدتا ردسپاه پاسداران مشغول به خدمت گردد سرانجام در مورخه 7/1/64 درمنطقه دهلران به شهادت رسید

 

 

شهید نصرالله آبسالان :

در سال 1348 در خاناده ای مذهبی در شهر دهلران چشم به جهان گشود واز همان زمان انسانی متواضع بود همیشه به پدر ومادرش یاری مس رساندتحصیلات خود را تا سوم راهنمایی ادامه داد وسرانجام در مورخه 12/6/1366 در میمه دهلران به شهادت رسید

*فراز از وصیت نامه :

سعی کنید در تمام مراحل طوری برخورد کنیدکه خانواده های شهدا خوشحال شوند خدایی نکرده شیطان ما را از نسیر اصلی مان که همان قرب الی الله ودفاع از حق محرومان جهان و جهاد وشهادت است منحرف نسازد

 

شهید حسن استرون:

در سال 1347 در شهر کوت عراق چشم به جهان گشود در سال 1351 با فشار و ظلم ستم حزب بعث عراق این کشور را به قصد ایران ترک کرد و به همراه خانواده اش در دهلران مسکن گزید دائما اهل نماز و روزه بود در سال 61 بعد از طی دوره آموزش نظامی به عضویت بسیج سپاه دهلران درآمدودر سال 65 عضو سپاه شد در عملیاتهای والفجر مقدماتی والفجر 3 والفجر 5 ،کربلای 4 و کربلای 10 شرکت داشت اوسرانجام در عملیت کربلای 10 در ارتفاعات { گامو }  در کردستان به شهادت رسید

 

 

فرازی از وصیت نامه  :

بنده به ملت ایران توصیه می کنم که همیشه به یاد خدا باشندوهمیشه دعاگوی اسلام، امام و رزمندگان کفر ستیز و مجاهدان راه خدا باشند و همیشه پشتیبا ولایت فقیه باشند چنانکه الان هستند

 

شهید محمد علی سرخی :

در سال 1338 در خانواده ای متدین در سربیشه از توابع شهرستان دهلران دیده به جهان گشوداز همان دوران کودکی در کشاورزی به یاری پدرش شتافت همزمان با پیروزی انقلاب اودر حین خدمت سربازی بود وهمراه مردم در تظاهراتها برعلیه شاه مخلوع حرکت میکرد.در سال 58خدمت سربازی اش به پایان رسید باشروع جنگ تحمیلی داوطلبانه به عضویت بسیج درآمددرعملیاتهای مختلفی شرکت کرد تا اینکه سرانجام در مورخه 10/5/61 د ردهلران به شهادت رسید.

شهید جاویدالاثر علی محمد صحرایی در سال 1340در روستای بیشه دراز از توابع شهرستان دهلران  متولد شددوران کودکی را با کارهای کشاورزی و دامداری پشت سر نهاددوران جوانی وی مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی بود عشق و علاقه اش به امام و انقلاب باعث شدکه به پایگاههای مقاومت وبسیج بپیوندد او برای خدمت سربازی به پایگاه هوایی نوژه همدان اعزام با اغاز جنگ تحمیلی بمدت 6 ماه همراه با سایر نیروهای جنگهای نامنظم شهید چمران در جبهه بستان به نبرد پرداخت و مجروح گردیدسپس بعنوان 4 سال بعنوان بسیج در سپاه دهلران و تیپ 11 امیرالمومنین خدمت نمود پس از شرکت درعملیاتهایی در بستان ،والفجر 5 و تکهای نفوذی سرانجام پس از سپرس شدن 40 روز از شهادت برادرش در مورخه 8/7/65 خود نیز به شهات رسید و پیکر مطهرش در منطقه عملیات جا ماند

فرازی از وصییت نامه:

... من این راه را انتخاب کردذم و در این راه کشته شدم برای من ناراحت نباشید زیرا این راه راه امام ،راه قرآن و راه اسلام است. پس موقعی که اسلام احتیاج داشت ما هم باید خون بدهیم تا نهالهای انقلاب بتوانند این چرخه بزرگ انقلاب را بچرخانند

 

شهید بنیان میرزایی:

درسال  1348 در خانواده ای مذهبی و مستضعف در روستای { آگربید } زرین آباد از توابع دهلران چشم به جهان گشود تحصیلات خود را تا پایان کلاس چهارم ابتدایی ادامه داد در جریان جنگ تحمیلی بعنوان پاسدار وظیفه به صف رزمندگان اسلام پیوست وسرانجام در مورخه  31/4/68 در منطقه صالح آباد به شهادت رسید

 

شهید علی کارگر:

در سال 1342 درد دامان خانواغده ای مذهبی در روستای هاویان از توابع دهلران در حالیکه قبل از تولد پدرش را ازدست داده بود یتیم به دنیا آمد و نام علی را همردیف نام پدر { ملک علی } نهادند.از همان آغاز سالهای جنک به عضویت بسیج در آمد ودرگروه گشت سپاه یکم ثارالله فعالیت نمود سپس با عضویت پاسدار وظیفه به گروه ویژه اطلاعات عملیات لشگر 11 امیر المومنین در آمد ،در مناطق : میمک ، شورشیرین ، چنگوله ، مهران و دهلران انجام وظیفه نمود.پس از پایان فعالیت خود در لشکر 11 امیر المومنین وارد گروه گشت مرزی حنین از سپاه یکم ثار الله  مستقر در دهلران شد و بعنوان فرمانده گروهان  شهید چمران به فعالیت خود ادامه دادپس از جنگ نیز بعنوان نیروی ویژه گشت برون مرزی سپاه دهلران انتخاب ودرگمنامی حماسه ها آ؛فرید .وسر انجام درمورخه 3/9/1372 در منطقه فسیل دهلران به در جه عظمای شهادت نایل آمد

 

شهید نعمت اله ملکی :

درسال 1340در دامان خانواده ای متدین دروستای بیشه درا زاز توابع شهرستان دهلران چشم به جهان گشود دوران ابتدایی را در امانروستا پشت سر گذاشت و بدلیل مشکلات فراوان و محرومیت منطقه و برای امرار معاش خانواده باپدر ومادر به کارو تلاش پرداخت

با آغا زجنگ تحمیلی عازم خدمت سربازی شد و به صف سربازان نیروی هوایی پیوست پس از اتمام خدمت از آنجاییکه عشق و علاقه فراوانی به امام (ره)و آرمانهای اتقلاب اسلامی داشت داوطلبانه عازم جبهه شد وسرانجام درعملیات والفجر 3 در کربلای مهران درمورخه  12/5/62 به شهادت رسید

فرازی از وصیتنامه :

خدایا بخاطر تو واسلام تو و فرآن تو به هرکجای دنیا برای مبارزه سفرخواهم کرد خدایا به خاطر رسیدن به عشق تو از همه چیز خود حتی از جان خود گذشته و سراسیمه به سوی تو می آیم امیدوارم قبول کنی

 

شهید عبدالله سرخی :

در سال 1342 در خانواده ای مستضعف و مذهبی در دهلران به دنیا آمد دوران کودکی را کانون گرم خانواده توأم با تعلیم و تربیت سپری نمود پس ازاخذ ذدیپلم در کنکور سراسری در رشته دبیری علوم تجربی پذیرفته و وارد مرکز تربیت معلم همدان گردید

او در اولین اعزام خود بمدت 3 ماه به سرپل زهاب رفته و در دومین اعزام که راهی جبهه گردیددر ارتفاعات قلاویزان در مورخه 14/6/65 به شهادت رسید

 

 

شهید کریم حاتمی:

در سال 1342 دردامان خانوداه ای متدین و بی الایش در شهر دهلران به دنیا آمد پدر و مادرش به او امید بسته بودند تا در آینده یارومددکارشان وبرای جامعه انسانی کوشا ولایق باشدآگاهی او به حدی بود که در آنروزگار مشکلات زندگی و جامعه را حس می کرد وبه یاری خانواده میشتافت .براین عقیده بود که ارزش فرزند به این است که : پدر رومادر از او راضی باشند. همیشه می گفت :پدر و مادرم در بزرگ کردن من سختی ها و مرارتهای فراوان متحمل شده اند .در پیروزی انقلاب اسلامی ا زجمله جوانان پرشوری بود که در صحنه ها حضور می یافت وبا پیروزی انقلاب مسئولیت کتابخانه مسجد جامع دهلران را برای مدتی به عهده گرفت .بعد از آن درکمیته فرهنگی جهادسازندگی شهرستان خدمت نمود.سپس به سپاه پاسداران رفت وبا شروع جنگ تحمیلی با دیگر همرزمانش برای دفاع از ایران اسلامی اسلحه به دوش گرفت و سرانجام در مورخه 10/7/59 در دهلران به خیل شهدا پیوست .

 

شهید جهانبخش عبدی :

 در سال 1346 در خانواده ای مذهبی در روستای خربزان از توابع بخش زرین آباد دیده به جهان گشود ودرطی سالیانی که در کنارخانواده زندگی میکرد همراه با پدر خویش به شغل کشاورزی مشغول بود . ایشان در سن 18 سالگی جهت انجام خدمت سربازی به میدانهای رزم شتافت وپس از شرکت درعملیاتهای متعددی سرانجام در منطقه عملیاتی ابوقریب از توابع شهرستان دهلران در مورخه 26/3/66 براثر اصابت ترکش خمپاره به محفل شهیدان پیوست

 

شهید سد نجم موسوی :

در سال 1347 درروستای شیخ سعد عراق چشم به جهان گشود ودر دامان خانواده ای مذهبی پرورش یافت وی در همان دوران کودکی فردی مهربان و مودب بود وبه همه احترام می گذاشت وی تا سال دوم راهنمایی ه بادام هتحصیل مشغول بود در یال 59 به علت ایرانی بودن از عراق خارج شد وبه موطن خویش برگشتند با شروع دوران جنگ شوروشوق فراوانی برای رفتن به جبهه ها رفت اما بعلت کمی سن از ایشان ممانتعت می شد تا اینکه د رسال 63 به عضویت بسیج در آمد ورهسپار جبهه های نبرد گردید در عملیاتهای مختلفی شرکت داشت وچند بار نیز مجروح شد که پس از بهبودی دوباره اعزام میدان جهاد شد ویدر سال 64 از طرف لشکر 9 بدر به جبهه های عملیاتی غرب کشور اعزام شدتا از مرزهای میهن اسلامیمان پاسداری کند در کورخه 2/2/66 ازدواج نمود وپس از مدت کوتاهی دوباره به محل خدمت خویش در کردستان شتافت تا اینکه سرانجام در تاریخ 27/2/66 در حین گشت زنی در کوههای مریوان با کمین نیروهای ضد انقلاب مواجه شد و به همراه همرزمان خود به نشان بلند شهادت نایل گردید .

شهید حمید بالوی زاده :

در سال 64 در شهرستان دهلران پا به عرصه حیاط گذاشت دردامان خانواده ای متدین پرورش یافت وی در 17 سالگی عازم جبهه های جهادشد همان ابتدا در منطقه عملیاتی کردستان مجروح شد پس از بهبودب دوباره به میدان کارزار بازگشت تا اینکه در منطقه عملیاتی مهران در تاریخ 6/12/66 در سن 20سالگی به شهادت رسید

فرازی از وصیت نامه : ای ملت عزیز: شما رابه خدا قسم که از راه امام خارج نشوید و پیرو خط امام باشید و ادامه دهنده راه شهدا باشید تا بتوانید سربلند و پیروز در این دنیا ودر آخرت روسفید باشید

 

 

شهید جاسم مهدوی:

 در سال 1338 در یکی از شهرهای عراق دیده به جهان گشود در سال 58 به عضویت مجاهدین اسلام درآمد و به پاسداری از اسلام  و حریم اسلامی ایران پرداخت .وی در چندین عملیات مهم شر کت داشت ویک بار نیز مجروح شده بود تا اینکه در مورخه 10/8/61 در اولین شب عملیات پیروزمندانه محرم با روحی پاک قلبی سرشار از عشق به امام (ره) در اثر اصابت گلوله دشمن بعثی در منطقه بیات به فیض شهادت نایل شد

فرازی از وصیت نامه : برادران ودوستان  چه لحظه ای شیرینتر از آن است که انسان درس جهاد و شهادت را در مدرسه ایلام بیاموزد چه مدرسه زیبا و بزرگ است  که معلمان اول آن رسول اکرم (ص) و ائمه اطهار(ع) وشاگردانش مومنان مخلص و مجاهدان را ه خدا هستند؟

 

 

شهید وهاب هیوری

 در سال 1343درشهرشیخ سعداز توابع شهرالعماره عراق متولدشددر کانون خانواده ای مذهبی و مستضعف  زندگی می کردبعدها توسط رژیم بعثی عراق تبعید و به ایران مهاجرت کرد.ودر شهرستان دهلران سکنی گزید.طی سالهای اقامتش در ایران با حزب دعوه همکاری داشت بمدت 18 ماه نیز در کمیته امداد امام خمینی (ره) نیز خدمت نمود با ؛از دوران جنگ با عشق زایدالوصفی که به امام و انقلاب اسلامی داشترهسپار میدان جنگ شدوهمپای همسنگران رشید خودبه نبرد علیه شیطان صفتان بعثی پرداخت.سرانجام در تاریخ 11/3/61 در جبهه طلائیه براثر اصابت ترکش خمپاره به صف کربلائیان پیوست.

 

 

شهید احمد فاضلی :

در یال 1331در روستای خربزان از توابع بخش زرین آباد شهرستان دهلران چشمبه جهان گشود در دامان خانواده ای مذهبی پرورش یافت وی تحصیلات ابتدایی خود را درزادگاهش پشت سرنهاد ولی بعلت شرایط نامساعد دزندگی و مشکلات عدیده قادر به ادامه تحصیل نبود وبه همراه پدر به شغل کشاورزی و دامپروری مشغول شد شهید از نظر حسن خلق خصوصیات بارزی داشت و به مسائل دینی التزام  کامل داشت . باشروع جنگ تحمیلی برحسب احساس وظیفه وعشق به امام  خمینی در پشت جبهه ها به خدمت صادقانه پرداخت در سال 65 به جبهه مهران اعزام شد تا اینکه در سپیده دم 23/8/62 همچون یاران صدیق امام حسین (ع) در کربلای قلاویزان مهران بر اثر ترکش خمپاره دشمن به درجه رفیع شهادت نائل امد.

 

 

شهید غلام غلامی

در سال 1349 در شهر مرزی و مقاوم دهلران دیده به جهانگشود در خانواده ای مذهبی و متدین پرورش یافت وی تحصیلات ابتدایی خود را درزادگاهش آغاز نمودودر حالیکه بیشتر از 3 سال را درحریم مقدس علم  ودانش نگذرانده بود ناگهان دشمن بعثی دست تجاوز خود را به سوی مرزهای ایران اسلامی دراز کردهمین باعث شد که خانواده شهید بهمراه سایر شهروندان دهلرانی ازمال وسرزمین خویش بگذرند وبه شهرهای مجاور پناهنده شوندوی در آبدانان علیرغم مشکلات مالی و سختیهای زندگی تحصیلات خود را ادامه داد وی که از مشاهده تجاوز به مرزهای ایران اسلامی در رنج بود با شورو عشق به امام و انقلاب در تاریخ 12/11/66 راهی معرکه خون و شهادت شددر جبهه مهران بارشادت و فداکاری در مقابل دشمن جنگید وبعداز 3ماه دوباره به آغوش خانواده بازگشت تا تحصیلات خود را ادامه دهد ولی گویی جذبه در میدان جهاد او را به سوی خود میکشاندشهید به مدت 3 ماه دیگر عازم جبهه شد ودوباره به سنگر علم و دانش برگشت.

شهید درسال 1369موفق به اخذ دیپلم گردید در همان سال که مقارن با بازسازی شهر دهلران بود عازم خدمت مقدس سربازی شدودر منطقه عملیاتی مهران مشغول خدمت سربازی شد تا اینکه سرانجام در تاریخ 25/12/69 در همین منطقه به آرزوی دیرینه خود که همانا وصال معشوق بود رسید.

 

شهید شاولی میرزایی:

در سال 1342 در شهر دهلران دیده به جهان گشود وی دوران نوجوانی وبلوغ خود را درشهروگاهی درعشایر اطراف دهلران سپری می نمود.علیرغم مشکلات فراوان توانست خواندن و نوشتن را بیاموزداوچهره ای بسیار بشاش وباوقار داشت ودر خوش خلقی زبانزد عام و خاص بود باشروع جنگ تحمیلی برحسب احساس وظیفه وعشق به امام  خمینی به مناطق عملیاتی شتافته ودوران سربازی خود رادرارتش سپری نمود بعد از آن بلافاصلهجهت مبارزه بارژیم بعثی درکسوت پاسداری به مبارزات خود ادامه داداو درعملیاتهای متعددی شرکت نموده و رشادتهای بسیاری از خود نشان داد.سرانجام در عملیات نصر4 که درمنطقه ماووت کردستان  آغاز گردید فعالیت نمود ودرپاتک دشمن تا اخرین لحظه با پرتاب نارنجک در حالی که در سنگر خودد مستقربودجانانه مقاومت نمود.سرانجام در مورخه 3/4/66  به درجه رفیع شهادت رسید

شایان ذکر است که وی قبل از اعزام ازدواج نمود ولی آن ازدواج باعث نشد که از رزم با خصم دون باز بماند.

 

 

شهید منتظر هیوری:

در سال 1344 در شهر کوت عراق در یک خانواده مذهبی و متدین وعاشق اهل البیت (ع) دیده به جهان گشود با توجه به اینکه مرحوم پدرش مداح و شتعر اهل البیت (ع9 بوده همواره تحت تأثیر حرکت عظیم کربلا قرار گرفته بود.اودر ایامکودکی بسیار متدین و مقید بودایشان یک معلم قرآن خوب ویکی از برگزار کنندگان کلاسهای قرآن در مساجدبود و همواره شب زنده داری میکردشهید هیوری در سن پانزده سالگی کمک به فقرا را شروع کرد که با جمع مردن پول لوازم التحریر برای نیازمندان تهیه می کرد . او درفعالیتهای ورزشی سرآمد بود و همواره در تشکیل  تیمهای فوتبال همت می گماشت و از اینرهگذر اعضای تیم را برای رفتن به جبهه تشویق می نمود که نام 8 نفر از اعضای تیم خیبر که در تیم ایشان بودندبه چشم می خورد در یکی از عکسهای وی تمثال مبارک سه شهید به چشم می خورد که براساس همان ترتیب عکس مزار وی و دو نفر دیگر از همبازیهایش در کنار هم قرار گرفت او در عملیاتهای متعددی شرکت نموده و آماده شهادت بود تا اینکه دریکی از روزها قبل از اعزام به منطقه عملیاتیاز دوستان و فامیل و اقوام حلالیت می طلبد و می گوید:در این عملیات شهید خواهد شد لذا در عملیات کربلای 2 در منطقه حاج عمران شرکت کرد وپس از مجروحیت از ناحیه پا باز هم با چفیه پای خود را می بندد ودر عملیات مجددا وارد عمل می شود و تارسیدن به قله منطقه عملیاتی مورد نظر در حالیکهیک آرپی جی 7 در دست داشت با به هلاکت رساندن وبه اسارت درآوردن تعدادی از نیروهای بعثی در صبح روز عملیات براثر اصابت ترکش به پیشانی مبارکش در مورخه 10/6/65 به درجه رفیع شهادت نایل گردید وپیکر مطهرش در گلزار شهدای قم به خاک سپرده شد

 

 

شهید دانیال لیاقتمند :

در اردیبهشت ماه سال 1342 در شهر بغداد درخانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود

از بدو کودکی طبعی مهربان داشت وبه همین دلیل در بین دوستان محبوبیت خاصی داشت

سرانجام در تاریخ 13/7/59 همراه نیروهای مردمی در منطقه دامداریشماره 8 موسیان هنگامی که نیروهای عراقی یورش آوردند ایشان که آر پی جی همراه داشت در همانجا مستقر و مقاومت نمودوپس از چند ساعت مقاومت سرانجام توسط نیروهاب بعثی محاصره و به دلیل مقاومت بیش از حد اورا شهید  سپس سر از تن وی جدا  کردند ضمنا پیکر مطهر آن شهید بزرگوار پس از آزادی منطقه دامداری در تاریخ 23/2/63 شناسایی و در گلزار شهدای امامزاده اکبر (س) دهلران به خاک سپرده شد

 

 

شهید علی حق مرادی :

در سال 1346 در بخش موسیان از توابع شهرستان دهلران دیده به جهان گشود پایه ابتدایی را در شهر موسیان پشت سر گذاشت باشروع جنگ تحمیلی همراه خانواده خود به روستای مورموری مهاجرت نمودیار و یاور رزمندگان اسلام در پشت جبهه بوددر سال 66 به دلیل عشق و علاقه زیاد وی به شرکت در دفاع از حریم مقدس جمهوری اسلامی کلاس درس سوم دبیرستان را نا تمام گذاشت وراهی جبهه مهران شد

سرانجام در تاریخ 5/12/66  به شرف شهادت نایل شد

 

                                                                                                                ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387;ساعت 0:39;  توسط جام سحر;  | 

لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، نقش اساسی و عملکردها

تيپ ‌٢٧ حضرت محمدرسول‌الله (ص) در هفدهم بهمن ‌١٣٦٠ به فرمان‌دهي "حاج احمد متوسليان" به جرگه يگان‌هاي رزمي سپاه پيوست.

تيپ در همان اوايل تأسيس آماده شد تا در عمليات بزرگ "فتح‌المبين" نقشي كليدي ايفا نمايد.اين تيپ با ‌٩ گردان مأموريت يافت تا با نفوذ در عمق مواضع دشمن،توپ‌خانه سنگين آن‌ها را در ارتفاعات "علي گره زد" از كار بيندازد. در اين عمليات، تيپ ‌٢٧ طي چهار مرحله توانست ضربات سنگيني را در مناطق "تپه چشمه"، "شاوريه"، "بلتاي بالا" و پايين به دشمن بعثي وارد نموده و مناطق وسيعي از سرزمين‌هاي اشغالي را آزاد كند.

متن کامل این گزارش خواندنی را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387;ساعت 23:54;  توسط جام سحر;  | 

 

 

 

مجموعه حاضر(نامه هایی که به دستت نرسید )

اثری ازشاعر و نویسنده معاصر  عبدالحسین رحمتی  از شهرستان مرزی دهلران است .

آقای عبدالحسین رحمتی شعر را از سال 1368 آغاز نموده است  و تاکنون 5 کتاب  :

آن روزها رفتند (چاپ اول ۱۳۷۹ و چاپ دوم ۱۳۸۵)

- خوانده ام از چشمهایت (شعر)

 - آن سوی رویاها (خاطره )

 - نامه هایی که به دستت نرسید (شعر )

به چاپ رسانده و کتاب :

نسل عشق نام دیگر شماست (شعر)

در دست چاپ دارد.

وی برنده جایزه ادبی دکتر قیصر امین پور در سال ۸۴ وبرگزیده جشنواره دوسالانه کتاب ادبیات پایداری (لوح تقدیر ششمین جشنواره کتاب سال دفاع مقدس) و برنده جایزه برتر جشنواره های متعدد سراسری میباشد  .

 

 

 پرداختن به دفاع مقدس با نگرشی نو  و بهره گیری از واژه و کلمات و استعاره های ساده ، پر محتوا و ملموس از جمله خصوصیات بارز این شاعر و نویسنده دهلرانی میباشد  .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راز

 

كس ز راز رفتنش خبر نداشت

سيزده بهار بيشتر نداشت

 

در شناسنامه دست برده بود

يعني اينكه چاره اي دگر نداشت

 

 

هيچ بچه اي به سن و سال او

زين ميانه جرأت سفر نداشت

 

عزم ، جزم كرده بود ، مي رود

ذره اي گمان در او اثر نداشت

 

آنچنان يقين در او شكفته بود

آن چنان كه «شايد » و « اگر » نداشت

 

تا شب اجابت دعاي خويش

از خداي عشق دست بر نداشت

 

سال ها گذشت و نامه اي رسيد

از پرنده اي كه بال و پر نداشت

 

سال هاي بعد: پيكري رسيد

پيكري كه دست و پا و سر نداشت

 

 

ای کاش ...

 

آن روزهای خيــــالی از  زندگی سيرمان کرد

اين بالهای شکستـــه آخر  زمين گيرمان کرد

 

مانديم و مانديم ومانديم از کــاروانی که رفتند

يک عمر حسرت نصيبی زان روزها پيرمان کرد

 

 

 

ای کاش توفان  بگيرد ، ای کاش مردی بيايد

تا از هياهـو بيفتد آن کس که  تکفيرمان کرد

 

گفتند : اينهــــا غبـارند ، اما يقين دارم آری

نام زلال شهيــدان با عشق تطهيـــرمان کرد

 

تا دورها تا فراســــو  پر بود از  بوی پـــرواز

اين بالهای شکسته آخــر  زمين گيرمان کرد

 

و مادر ...

 

نگاهش حرف هاي مبهمي داشت

براي خلوت خود عالمي داشت

 

اگرچه بود بر لبهاش لبخند

ولي در قاب چشمانش غمي داشت

 

 

براي رازهاي سر به مُهرش

هميشه آرزوي محرمي داشت

 

و مادر جز مرور خاطراتش

نه غمخواري نه يار و همدمي داشت

 

تمام عمر با چشم انتظاري

نگاهش را ز كوچه بر نمي داشت

 

 

 

شفاعت

گفتی : بیا با عشق عادت کن

این روزها غسل شهادت کن

 

با من همیشه بی ریا می گفت :

این دعوت ما را اجابت کن ،

 

 

این روزها ، روز سر افشانی ست

این سینه را سرشار جرات کن

 

ما را ببر تا دورهایی سبز

ما را به نام عشق دعوت کن

 

از  "هور "  از « نی زار » از «مجنون»

از آن جدایی ها حکایت کن

 

فکری به حال ما که جا ماندیم

- این رو سیاهان قیامت - کن

 

ما  را به جان مادرت زهرا (س)

لطفی کن و فردا شفاعت کن

 

 

از كودكي ها

 

هنوز از كودكي ها عطر " انزلناست " با من

نسيمي از نماز ظهر عاشوراست با من

 

سحر ذكر دعاهاي پدر  در خانه پيچيد

دعايش باز مثل موجي از درياست با من

 

 

 

هميشه در نگاهم آن دو دست آسماني ست

هميشه صبح از گلدسته ها پيداست با من

 

دعا بود و نماز و سنگر و عشق و نیایش

همیشه خاطرات خوب آن شب هاست با من

 

مپرسيد از غريبي هاي اين دل بعد از اينها

غباري از بقيع حضرت زهراست (س) با من

 

سراپا شوق ، هر آدينه در باغ خيالم

نفس هاي حضور آخرين مولاست (عج) با من

 

 

... چشم در راهم

 

... و ما مانديم اي سرو تماشايي

چرا ديگر به خواب من نمي آيي

 

چه مي شد  كوچه هاي خاطراتم را

تو با عطر نفس هايت بيارايي

 

 

 

پس از تو شاعر تنهايي خويشم

هزاران بار مي ميرم ز تنهايي

 

از اين غربت مرا اي كاش مي بردي

شبي با شعله ي عشقي اهورايي

 

نگاهم خيره بر اين جاده ها پوسيد

بگو تا كي دگر صبر و شكيبايي

 

اگر چه گم شدي در آتش و باروت

ولي " من چشم در راهم" كه مي آيي

 

 

چه بر می آید از ما                                                      

  تقدیم به شهید علی حیاتی

 

 

شبیه آسمان بودی! نگاهت تا خدا جاری

شکوفا شد شبی بر شانه هایت زخم بسیاری

 

من از زخمی که بر پیشانی ات گل کرد فهمیدم؛

به نام عشق معنا می شود آیین سرداری

 

 

 

هزاران بار این یک جمله را گفتی به من روزی:

که باید حرمت خون شهیدان را نگه داری

 

شما که نامتان شعر بلند روزگاران است

چه بر می آید از ما ، جز همین – شعر و غزل- کاری

 

اگر چه نیستی ! نام تو را هر روز می خوانیم

خدا می داند آری ، در دلم ای دوست جا داری

 

 

رفاقت

براي شهيد اسدالله خيري

كسي آمد دلم را روي دوش صبح با خود برد

همان خوبي كه احساسم به چشمانش گره مي خورد

 

شهيدي كه ،پر از شوق شهادت بود و يك لحظه

رفاقت را به دست خاطرات گم شده نسپرد

 

 

 

همان كه جاي جاي شعرهايم نام سبزش بود

و حتي خاطر تصويرهايم را نمي آزرد

 

شبي كه رد پاي عشق را دنبال مي كردم

شكوفا شد ميان دست هايم غنچه هايي ترد

 

و حالا آن كه با تو روزگاري شور و حالي داشت

به راز مبهم لبخند هايت عاقبت پي برد

 

 

با كه گويم ...

 

با كه گويم خاطرات سال هاي پيش را

لحظه هاي دود و آهن ، آتش و تشويش را

 

با كه گويم مي رود مردي به ميدان هاي مين

تا ببخشايد به آتش ، پاره هاي خويش را

 

 

با كدامين باغ گل ها ، در ميان بايد نهاد

داستان لاله هاي سرخ سبز انديش را

 


يك نفر مي گفت، مي آيي ز سمت آسمان

مي بري با يك نگاهت سايه  تشويش را

 

اين غزل – از چشمهايت – گر چه ناقابل بگو!

مي پذيري برگ سبزي تحفه ي درويش

 

 

به دوستان جانبازم

 

قرعه به نام ...

 

قـــرعـه به نام تو  افتـــاد ای  نيمـــه ي مهــربانم

بايد دو رکعت غـــــزل را با ناز چشمت بخـــوانم

 

گفتی که خيلی عجيب است اينجا پر ازعطر سيب است

گفتم دگــر عطــــر نامت پيچيده در آسمــــانم

 

 

 

در امتــــداد نگــــاهت  حيرت  در آيينه  افتــاد

شعــــــری ز ديوان بيــــدل ، بايد برايت بخوانم

 

انگـــار جايي همين جا، روزی تو را ديده بودم

در لحظـــه های غريبی ، جاری شدی بر لبانم

 

با اين همه بی قراری ، با خويش می گويم آری

قدر تو را بيش از اينــها ، ای دوست بايد بدانم

 

 

زخم

به پيشاني زخمم ، عشق حك بود

تمام سهم من يك ني لبك بود

 

غروب كوچه باغ چشمهايم

عبور دسته هاي شاپرك بود

 

 

دلش آرام شد آخر ، كسي كه

به روي پله لرزان شك بود

 

كسي كه با طلوع صبح آمد

نگاهش آسماني قاصدك بود

 

و آخر ، وقت رفتن ديدم آري

به لب هايش گل لبخند حك بود

 

 

آخرین تلاقی

 

ای از سفر نیامده ، چشمم به راه توست

زیبا ترین ترانه ی من از نگاه توست

 

گفتی به من که شام غریبی ست ، می روم

گفتم : برو که دست دعایم پناه توست

 

 

 

گفتم : چه وقت ، وعده ی دیدار می رسد

گفتم : بگو بگو که کجا وعدگاه توست ؟

 

گفتی که خواب آتش و پرواز دیده ام

این آخرین تلاقی من با نگاه توست

 

ای رفته در محاق ، طلوعی دوباره کن

دل بی قرار جلوه ای از روی ماه توست

 

امشب چقدر منتظر و بی قرارمت

ای از سفر نیامده ، چشمم به راه توست

 

 

کاش ...

 

کاش آن مردان بی تکرار برگردند

کاشکی حتی فقط یک بار برگردند

 

کاشکی بر موج های خسته ی « اروند »

بچه های « کربلای چار » برگردند

 

 

کاشکی مثل نسیم ، آهسته و سر خوش

بی خبر ، از « هور » از « نی زار » بر گردند

 

 

کاشکی می شد که مثل خواب کهفی ، کاش

بچه های از خدا سرشار بر گردند

 

بچه های « گریه در جشن حنا بندان»

بچه های آخرین دیدار بر گردند

 

بعد از این در کوچه ها فریاد خواهم زد:

کاش آن مردان بی تکرار برگردند

 

 

نیامدی ...

 

نیامدی که ببینی ، مرا به تنگ غروب

چه حرف ها که نگفتم به نخل های جنوب

 

نیامدی که ببینی تمام شوق مرا

به جستجوی نگاهت میان آن همه خوب

 

 

 

تمام عشق و عطش را مگر ز خیمه نبرد

سری که رفته به روی چکاد آهن و چوب

 

ای آن که پای بریدی ز کوچه های دلم

بیا و خانه ي بختِ مرا دوباره بکوب

 

شکسته بال مهاجر ، پرنده ی زخمی !

دلم گرفته برایت ، بیا ز سمت جنوب

 

 

نامه

 

گرچه آن روز ، در آن تنهايي

عشق را باز صدا مي كردي

از پس آن همه آواز غريب

در دلم بود كه بر مي گردي

 

 

 

لحظه ي سرخ سرودن ، آري

در دلم نام بلند تو نشست

آسمان بود و من و تنگ غروب

بغض من بي تو غريبانه شكست

 

پيش از اينها به خودت مي گفتي :

كاشكي نور اميدي باشي

آخرين بار دعايت اين بود ؛

كاش اي كاش شهيدي باشي

 

حرف هاي دل من نامه شدند

نامه هايي كه به دستت نرسيد

پدر از عشق تو مي گفت ،ولي

عاقبت روي تو را سير نديد

 

 

 

گفتم از عشق و جنون حرف بزن

كه كسي گفت : به صحرا زده اي

شب گذشتي زخيالم چو نسيم

صبح گفتند به دريا زده اي

 

 

 

اشاره

 

ميان چشمه ي چشمان سبزت

طلوع صبح را تصوير كردي

تو با مهر حرير دستهايت

حديث عشق را تحرير كردي

 

 

تو را انگار جايي ديده بودم

نمي دانم كجا ؟در اين حوالي

ولي بعد از تو مي خوانم برايت:

فقط اين جمله را : جاي تو خالي

 

هنوز آن روز از يادم نرفته است

غزل هايي كه با نام تو زادند

تنت را در نسيمي از نيايش

سحرگاهان ملائك  غسل دادند

 

به آبي ، دانه اي ، يك غنچه لبخند

كبوتر هاي چشمم را صدا كن

نگاهم را بيا با يك اشاره

حريم حرمت آلاله ها كن

 

 

تنها شهيدان

 

نام زلالش را بپرسيد

مردي كه در باران مي آيد

مردي كه دلتنگي ما را

با يك اشاره مي سرايد

 

 

مردي ز جنس ساده ي عشق

مردي كه مثل هيچ كس نيست

مردي كه از پيشاني او

مي شد بفهمي نام او كيست

 

مردي كه فصل تازه اي را

مي آورد تا اين حوالي

اي كاش قدرش را بدانند

روزي تمام اين اهالي

 

او را پرستو هاي عاشق

مثل بهاران مي شناسند

آري صداي پاي او را

تنها شهيدان مي شناسند

 

 

ياد گاري

 

سواران رفته اند و دل خوشم من

اگر تنها غباري مانده از او

براي مادرش پيغام بفرست:

پلاكي يادگاري مانده از او

 

 

تمام كودكي هاي قشنگت

دوباره در نگاه من شكفتند

درنگي كن ! سراپاي مرا سوخت

غزل هايي كه از نام تو گفتند

 

نگاهت بر حرير ابر ها نيز

مرا تا دورهايي سبز مي برد

كسي در شعرهايم بال مي زد

كه با نام زلال تو گره خورد

 

اگر مردم مرا هم مي شناسند

فقط با حرمت نام تو بوده ست

تو كه حتي خداي عشق فرمود

كه پيش از عشق نامت را سروده ست

 

 

تو ديگر بي نشاني مثل زهرا (س)

براي مادرت شعري ندارم

اگر روزي اجابت شد دعايم؛

سرم را بر بقيعت مي گذارم

 

 

نامه اي كه  ...

 

بچه هاي بي ريا

بچه هاي خط شكن

آسمان گرفته است

مثل بغض هاي من

 

 

باز شعر تازه اي

گفته ام برايتان

نيست قابل شما

نذر لحظه هايتان

 

شعر نه كه نامه اي

نامه اي كه خواندني ست

اينچنين نوشته اي

تا هميشه ماندني است

 

باز هم به يادتان

بي قرار مانده ام

در خزان نشسته ام

از بهار مانده ام

 

 

 

باز هم به يادتان

در دلم قيامتي ست

باز بغض من شكفت

اين خودش حكايتي ست

 

اين تمام حرف ماست

هر چه بود و هر چه هست

بعد رفتن شما

گريه سهم ما شده ست

 

بچه هاي بي ريا

بچه هاي خط شكن

تا هميشه زنده ايد

در ترانه هاي من

 

 

 

 

 

 

 

نامه اي دوباره

 

مثل قاب عكس يادگاري اش

باز در خيالمان هنوز هست

سال ها گذشت و با خبر شديم

نامه اي براي ما نوشته است

 

 

نامه اي پر از صفا و سادگي

نامه اي كه مثل عشق تازه بود

نامه اي ز صبح و سنگر و نماز

نامه اي از آتش و غبار و دود

 

نامه اي كه پيشتر نمي نوشت

نامه اي كه خط به خط ترانه بود

نامه اي ز جنس بچه هاي خط

نامه اي كه شعر عاشقانه بود

 

او نوشته بود نامه اي بلند

از پرنده هاي بي قرار عشق

از همان پرنده ها كه سوختند

سال هاي سال در كنار عشق

 

 

 

 

او نوشته بود مي رسد شبي

پيش دوست انتخاب مي شود

مي رسد به انتهاي انتظار

حرفهاش مستجاب مي شود

 

كاشكي كه نام آسماني اش

در نسيم مي نشست و مي وزيد

من چقدر بي قرار مانده ام

كاش نامه اي دوباره مي رسيد

 

 

 

 

 

شيميايي (1)

 

يك دست كاسه اي آب

قرآن به دست ديگر

مي گفت با نگاهش؛

برخيز جان مادر !

 

 

بگذار تا دوباره

سيرت ببينم امروز

شايد كه از نگاهت

رازي بچينم امروز

 

در مخمل نگاهت

با من بگو چه داري

شايد دلم گره خورد

با آن نگاه ، آري

 

پاشيد كاسه اي آب

در امتداد راهش

بر كوچه ها چه ماند؛

زين پس فقط نگاهش

 

 

 

 

فصل شكفتنش بود

اما به جنگ برخورد

او نوجواني اش را

با خود به جبهه ها برد

 

تير و كمان به شانه

با شوق مثل آرش

او ساده و صميمي

رفت و گذشت از آتش

 

گفتند :شعله شعله

پيچيد گاز خردل

بر مخمل تنش آه

تاول به روي تاول

 

 

 

برگشت بي هياهو

مثل گذشته ، خاكي

آويز خانه ي اوست

تنها فقط پلاكي

 

هرچند روي اين تخت

چشم انتظار مانده ست

اما براي رفتن

او بي قرار مانده ست

 

هر روز در گلويش

آواز رود جاري ست

حتي هواي خانه

با نام او بهاري ست

 

 

 

 

هر روز مي نويسد

مشق شهادتش را

بايد كه پاس داريم

اي دوست حرمتش را

 

 

شيميايي (2)

 

كم كم از اين لحظه ها دلگير مي شد

آن صداي آسماني پير مي شد

 

كم كم از بغض گلو مي گفت با من

از غبار روبرو مي گفت با من

 

 

روبرو هاي گناه آلود آري

روبروهايي كه آتش بود آري

 

بغض مي خورد و غزل از زخم مي گفت

تا شبي با زخمه ي زخمي بر آشفت :

 

گفت بايد رفت، بايد بار را بست

آن طرف انگار حرف تازه اي هست

 

اين طرف از عشق ، نامي نيست حتا

يا نمي دانند قدر لاله ها را

 

آن طرف عشق است ، عشقي آسماني

آن طرف صبح است ، صبحي ناگهاني

 

آن طرف آيينه در آيينه خوبي ست

آن طرف در سينه ديگر كينه اي نيست

 

سرفه هايش بيشتر مي شد وَ ليكن

حرف آخر را چنين مي گفت با من :

 

 

 

 

آن طرف كي مثل اينجا كم هواسند

آن طرف ما را بخوبي مي شناسند

 

 

 

 

الفبا

چه شد آن بچه هاي خوب و خندان

چه شد آن « هفت سنگ » كوچه هامان

 

تو اي رود زلال مهرباني

چه مي شد بيشتر پيشم بماني

 

 

چه مي شد دست ما را مي گرفتي

دل سرمست ما را مي گرفتي

 

اگر در چشم هاي من شكفتي

ولي با اين همه رفتي و گفتي :

 

بيا و بعد من عاشق ترين باش

بيا مثل شهيدان ، بهترين باش

 

بيا گسترده مثل آسمان باش

بيا چون كودكي ها مهربان باش

 

شبيه كودكي ها ، مثل ديروز

الفباي دل ما را بياموز

 

هلا ! اي همنشين آتش و دود

الفباي دل تو بي كران بود

 

ولي با آن همه سعي و تلاشم

كجا «من » مي توانستم «تو » باشم

 

 

تو و آن لحظه هاي آسماني

من و اين كوچه هاي بي نشاني

 

اگر چه بي تو تنها مانده ام من

زخيل كاروان جا مانده ام من

 

وَليكن با تمام انتظارم

تو را مثل هميشه دوست  دارم

 

 

ياد گار مهرباني

 

گر خبر از اين جدايي داشتم

دشت ها را ني لبك مي كاشتم

 

مي سرودم لحظه هاي عشق را

گريه هاي بي صداي عشق را

 

 

بعد او احساس را گم كرده ام

كوچه باغ ياس را گم كرده ام

 

او گذشت از سيم هاي خار دار

با شهيدان غريب روزگار

 

 


نوجواني از تبار عشق بود

لحظه هايش بي قرار عشق بود

 

بوي گل مي آمد از پيراهنش

يوسفي در روزگار عشق بود

 

آن شهيد بي نشان شعر من

زخم هايش اعتبار عشق بود

 

 


من به نام يار عادت كرده ام

چشم هايش را زيارت كرده ام

 

 

 

 

 

من براي باغ چشمان ترم

ياد گاري سبز با خود مي برم؛

 

يادگار مهرباني هاي او

يادگار خنده ي زيباي او

 

 

بچه های آسمانی ...

 

لحظــه های  سبزتان با  هرچه  عشق بی ريا آباد

بچه های آسمـــــانی  ،  سروهـای  عاشق و آزاد

 

رد پایی آسمانی در نگاه سبزتان جاری است

رد آن پیری که آغاز کلامش زنگ بیداری است

 

 

باز باید گفت از او ، -آن که نامش محض زیبایی ست

آن که موج معرفت در عمق چشمانش تماشایی ست –

 

از همان مردی که مثل ذولفقاری از حنین آمد

از همان مردی که سرشار از نفس های حسین آمد

 

از نسیم زندگی از چار فصل عشق باید خواند

باز هم باهم بر آن عهدی که می بستیم باید ماند

 

باز هم باید گذشت از سنگلاخ جاده ها ای دوست

باز هم باید سرود از حرمت سجاده ها ای دوست

 

ما شهیدان را میان آتش و باروت فهمیدیم

غربت این نسل را آن روزها در جبهه ها دیدیم

 

درد آنها درد غربت درد عشق و درد مردم بود

وقت رفتن بر لبان سبزشان عطر تبسم بود

 

مثل آنهــــــا  باز بايد رفت –آری- هر چـــه بادا باد!

بچــه های آسمــــانی ، سروهــای  عاشـــــق و آزاد

 

 

 

هر که بی درد است اهل کوچـه های  سبز اينجا نيست

پرسه در دنیای بی دردی زدن آیین مولا نیست

 

حرف ما را اين  قلمهـــــا  خوب می فهمنــد باور کن

درد بسيـــــار است اما اين زمان با درد ما ســــر کن

 

گفته بودم حالمــــان را کس نمی پرسد خيالی نيست

اين زمان هم طبق معمول است جان من ملالـی نيست

 

گفته بودم حالمان خوب است رسم نامـــه ها اين است

گرچــه ديگر باورش حتی برای دوست  سنگيــن است

 

باز فصل عشق فصــــل زندگی و آب  و آيينـــه  است

فصل  پنجم  نيز فصــــل مهرباني هــــای ديرينه  است

 

لحظـــه های  سبــزتان با  هر چه عشـــق بی ريا آباد

بچه های آسمــــــانی  سروهــــای  عاشــــق و آزاد

 

 

قايق

 

قايق برگشت و سرنشينش گم شد

يعني كه ز ايل بهترينش گم شد

پيكي برود تا برساند خبري

آن ايل ، سوار پشت زينش گم شد

 

سنگر

 

از سنگر او هنوز هم بايد گفت

هر چند دو بيت ، دستِ كم بايد گفت

از كوچ غريبانه ي آن مرد بزرگ

نه يك لحظه كه دم به دم بايد گفت

 

ساحل (1)

 

ساحل كم كم همدم ايام شده ست

انگار به او دوباره الهام شده ست

شايد امشب كسي بيايد، شايد

ساحل چقدر غريب و آرام شده ست

 

 

 

 

ساحل (2)

 

تا قرعه زديم حرفي از دل آمد

يعني كه عزيز ما به منزل آمد

بعد از عمري چشم به راهي ديدم

پوتين تو امروز به ساحل آمد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387;ساعت 0:51;  توسط جام سحر;  | 

توكودكي هايت شهيدشده اند

 

مي گويند: خاكش دامن گير است،اما من مي گويم آهش دامن گيرتراست .نه اين كه زمينش نفت داردو زود گرم مي شود؟ تابستان هايش آتشت مي زند. منظورم دهلران است . تا دلت بخواهد در جنگ بوده است و انگار اصلا" ...آثار جنگ برپيشاني اش حك است.  حتا بازسازي هم نتوانسته است كه زخم هاي توپ و خمپاره را پاك كند. به فرض هم كه توانسته باشد، آن همه خاطره را چه مي توان كرد؟ كوچه كوچه اش نام شهيدي از همان كوچه است. بچه هايي كه سن شان كم بود اما ارتفاع غيرت شان از قله ها هم عبور كرده بود. هردهلراني يك رزمنده است.اگركمتر از سي و پنج سال سن نداشته باشي؛ مي فهمي چه  مي گويم.حتا اگر سي و دو سال هم از عمرت گذشته باشد، ديگران آن روز را به يادت خواهند آورد . وقتي عراقي ها آمدند و تو به اتفاق خانواده به كوه ها پناه بردي، نجنگيدي اما كمين گرفته بودي، پايت از تيزي سنگ ها خليده بود اما زخم هاي دستت آن ريز- زخم ها را به حاشيه برده بود. وقتي كه شب شد و تو در غار كوچك دامنِ كمرگاهِ كوه خوابيدي، سوزشِ جراحت هاي پايت را احساس كردي...نگفتم يادت مي آيد. تو سه يا چهار سال داشتي اما در جنگ بودي، درست است نامت در ليست رزمنده ها نيست اما تو در جنگ دويده بودي از بمب ها لرزيده واز دوري پدر گريسته.با پتويي كوچك سرپناهي برايت درست كردند، سنگر خوبي شده بود ...بگذريم زمان گذشت اما تودر كنكور هم قبول نشدي .

حالابزرگ شده اي و يادآوردن آن روزها برايت داستان تلخ وشيريني شده اند. تلخند؛ چرا كه هيچ كس نمي داند بر كودكي هايت چه گذشته، آورگي ات را كسي شعر نكرده است، پاهاي جانبازت را نسروده اند و  دستان كوچكت را در هيچ صفحه ي جنگي نقاشي نكرده اند. اما شيرينند؛ ازآن رو كه به هرحال چه كسي بداند و چه كسي نداند تو در جنگ سهمي  داشته اي، سهمي كه هيچ جان فشاني در سه يا چهار سالگي نداشته است. تو كودكي هايت شهيد شده اند. من هم بي نسبت با تو نيستم يادم مي آيد كه درسِ « كودك آواره ي فلسطيني »را در زير چادرهاي آوارگي خوانده ام. خوب به يادم مانده . آوارگان، آوارگان را خوب مي فهمند و من آن دانش آموز فلسطيني را درك كرده بودم. يك بار باد سختي وزيد و چادرمان كه نقاشي كوچكي از خانه ي به جامانده مان بود را با خود برد. ديرك هايش افتادند  روي من و هم كلاسي هايم، هم ترسيديم و هم خنديديم . حالاآن خنده ها را  مي گريم و آن ترسيدن ها را در رخسار هيچ كودكي نمي بينم. كلاس دوم ابتدايي بودم اما هرشهيدي را مي شناختم. يا همسايه مان بودند يا همسايه ي  هم كلاسي هايم . يك روز پدرِ هم كلاسي ام شهيد شد ، من هم به اندازه ي او گريستم، اما آخرسر هي اورا نوازش مي كردند و هيچ كس به خاطر آن همه  گريه ي راست راستكي دستي به موهايم نكشيد . مثل بغض در گلويم ماند و الان  مي گريمشان . من هم مي توانستم شهيدي مي شدم، كافي بود يك دقيقه بيشتر در جاي اولم مي ماندم يا دو دقيقه زودتر راه مي افتادم . خمپاره ها شانسي فرود مي آمدند و من تا بهشت راهي نداشتم . دربين جهنم و پاي   درخت هاي انگور خدا، اتفاقي پرسه مي زدم . تمام گناهانم با اولين قطره ي خونم پاك مي شد. حيف خونِ تراويده از پاهايم، راهي به پاك كردن سلام هايي را كه در كودكي نداده بودم نمي برد. به هر حال درست است شهيد نشدم ، اما بوي شهادت را در همين چند لحظه پيش هاي آن روزها حس كرده بودم ، بوي گلاب امامزاده مي دادوكمي هم بوي خانه ي كاه گلي پدر بزرگم در روزاول باران. خلاصه جنگ بود و تو در جنگ، سهمي به اندازه ي «صدقه هاي حاجي» كه فقط خودش مي دانست و بس.حالا تو هم فقط خودت مي داني كه چقدر بي دفتر مشقت ، تكاليفت را انجام داده اي . چقدر براي دانش آموز بودنت ، معلمي كرده اي . چقدر به جاي اين كه در پارك ها تاب بخوري ، در بيابان ها تابيده اي. چقدر به جاي اين كه كارتون ببيني ، بر روي كارتن ها خوابيده اي . يادت مي آيد؟ براي پيدا كردن هيزم از چادر بيرون زدي، دستان كوچكت را روي موهايت چتر كرده بودي و باران ازلاي انگشتانِ كلاس دومي ات چگونه تا نوك بيني ات راه يافته بودو تو با چشمان از هم دريده دنبال هيمه براي تيار كردن آتشِ ساجِ مادر... چه تلاشي كه نكردي؟ من هم يادم مي آيد اما خدا همه ي آن ثانيه ها را نوشته است و پرندگاني شبيه جبرئيل قابشان كرده ، تا يك روز آنها را به دست راستت بدهد.

جنگ بود اما جنگ تنها براي بزرگ ترها نبود. منظور از بچه هاي جنگ ما  بوديم. هم از هواپيما مي ترسيديم هم از اين كه بابايمان نيايد؟

يادت هست آن روز كه بابا رفت و تا دو روز ديركرد؟ چگونه اهل خانه  بي قراري مي كردند؟ اما تو هي به زيور مي گفتي بابا با پا مي آيد. بايد هم دير كند. و او مي گفت "بابا چي مياره ؟" تو الكي مي گفتي: بستني . بعد مادر تسبيح را از روي مچش باز كرد و سه حلقه ي كوچك درست كرد و براي آمدن بابا فال گرفت و تو از بوسيدن تسبيح اش كمي آرام شدي؟ شب كه همه خوابيده بودند، تو بي آن كه از رعد و برق بترسي تا درخت «كُنار» رفتي و از نبش كوه راه كوچكِ بُزرو را پاييدي، اما نه راه معلوم بود و نه چراغ به دستي.  با كمي ترس، -حالا من مي گويم كمي- برگشتي و براي اين كه تنها بيدار آن تاريكي نباشي، خودت را به خواب زدي و با پا زدي توي شكمم كه  بيدار شوم ، اما من خواب نبودم و همه ي درد شكمم را به نفهمي زدم .تو زيرچشمي نگاهم كردي و من چشمانم را بردم زير مژه هايم . خواستي دوباره با پا بزني كه خنده ام گرفت. فردا به مادر گفتي: كه "پسر بزرگت تو خواب   مي خندد" ولي من همه اش به اين فكر مي كردم؛ اگر بابا نيايد، مرد خانه منم. اما من كه سني نداشتم . هنوز ترسم ازپارس سگ ها نريخته، چطوري از  زوزه ي گرگ ها بي خيال باشم. ديگر به خاطر شهيد شدنِ پدر نگران نبودم از بعد از شهادتش مي ترسيدم . باران مي آمد و بابا نمي آمد.  كاش آن مرد در باران  مي آمد واز اين همه فكرو خيال راحتم مي كرد . باور كن اين هم خودش سهمي درجنگ است . كدام كودك اندازه ي ما به اين چيزها فكر مي كرد؟ علي پسر عمويم الان با يك استكان شير دارد چي تماشا مي كندو من با يك بيست ليتري خالي از كجا نفت بيارم ؟

با اين همه صداي بمب و خمپاره و باران آتش ، داشتم از سرما مي لرزيدم . كه آتشِ خانه با آمدن پدر روشن شد . نفت آورده بود و آرد . زندگي ما مثل نفت و آرد هيچ ربطي به هم نداشت مثلا" نخ آورده بوديم اما سوزن نه.قوري و كتري همراه مان بود، اما به جاي چاي در دست ديگرمان پمپِ دوچرخه بود و دوچرخه را فروخته بوديم.دو دست داشتيم، اما آن چه حمل مي كردند هيچ ارتباطي باهم نداشتند. خنده دار آن جا بود؛ وقتي داشتيم هول هولكي فرار مي كرديم، با يك دستم پنج تا نان برداشته بودم و با دست ديگرم، كاردستيِ شب وروزي كه با چاي و نفت درست كرده بودم.زندگي ما يك جوري با نفت  گره مي خورد. دختر همسايه مان با نفت خودش را سوخت،‌پدرم با گاري، نفت كشي  مي كرد،نفت نان مان مي داد، نفت، نفت، نفت ...

آخر هم بمب به بشكه نفت خورده بود و پدرم را شهيد كرده بود.

 

پايان

                                                                                                                    كيومرث مرادي- شهريور 86

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387;ساعت 15:19;  توسط جام سحر;  |